وقتی مینویسم انگار یه قسمت از فشار روانی رو که روحم داره تحمل میکنه بر میدارم.انگار که تقسیم میکنم درد دلهامو ,انگار کسی هست که میفهمه.میتونه درک کنه من رو.خود واقعیم رو.احساس درونی رو که از عمق قلبم بلند میشه و میفهمه.من رو میفهمه و این ناخود اگاه بهم حس خوب میده.خیلی بده که حس کنی اونقدر تنهایی که هیچ کس نمیتونه درک کنی کی هستی کجای این دنیا داری سیر میکنی و تو دلت چی میگذره.اینجا شاید من بی نقاب ایستادم و از خودم حرف میزنم.اینجا از صورتک های بی معنی لبخند و تظاهر برای پنهان کردن درونیاتم خبری نیست.چقدر خوبه که اینجا رو دارم.حتی اگر در واقع هیچ کس اینو ندونه..هیچ کس نفهمه و سطر به سطر این جملات که از من میگه برای کسی معنی نداشته باشه اما ته دلم خوشحاله...برای حضور تو .تویی که میای و من رو میخونی شاید لبخند میزنی.شاید متاثر میشی و شاید هم بی تفاوت این پیج رو میبندی و میری سراغ پیج بعدی که رو صفحه دسکتاپت مینیمایز شده!اینجا من حضور دارم.یه دختر بیست و چهار ساله که سال اخر درس خوندن تو رشته مورد علاقش رو میگذرونه.پزشکی!رشته ای که براش اولین و آخرین بود و از وقتی خودش رو شناخت همیشه تو رویاهاش خودشو تو یه روپوش سفید با یه گوشی مشکی و براق دور گردنش و یه لبخند مهربون بالای سر یه دختر کوچولوی بد حال دید و امروز چند قدم بیشتر با رویاش فاصله نداره اما دنیای امروز براش خیلی بزرگتر از اون بیمارستان کوچیکیه که هر از گاهی از بلند گوش صدای پیج کردن اسمش بلند میشه.دنیای امروز قد درد دلهای مادر اون دختر قد غصه های ریز و درشت خودش ..قد دلتنگیهای شبونش.قد لحظه های دردناک جداییش.قد کیلومتر ها فاصله بزرگ شده!تو دنیای امروزش باید انتخاب کنه.نه فقط آرزو کردن کافی نیست.رویا هاش رو باید با مداد عقل رنگ بزنه باید با دستهای خودش نقاشی های رنگی خاطراتش رو خط خطی کنه, بعد سعی کنه دفتر نقاشیش رو یه گوشه ای قایم کنه تا کسی نقاشی های خط خوردشو نبینه وشبها آروم و بی صدا برای خط خوردن نقاشی هایی که با یه دنیا عشق کشیده شده گریه کنه.ولی باز صبح که بیدار شد به آفتاب سلام کنه .نقاب لبخند به صورتش بزنه و پیش به سوی اون تصویر رویای کودکی...پزشک خندون!ولی این روزا نمیتونم انکار کنم که یه بخش از وجودم رو گم کردم.یه بخش از وجودم که رنگ احساس بود و با تمام وجود سعی میکنم که نرم دنبالشو هیچ جایی پیداش نکنم.دارم خودمو میزنم به اون راه.اینو خیلی خوب درک میکنم ولی با اینکه سر خودم رو کلاه بگذارم هیچ مشکلی ندارم.چقدر خوبه که اینجا رو دارم که برای خودم و تویی که منو میخونی بنویسم که دارم چی کار میکنم.بگذار فردا که خودمو خوندم بدونم که میدونستم دارم چی کار میکنم!رنگ فردا چه رنگیه؟رنگ همون روپوش سفید که هنوز هم مهمترین رویای زندگیمه یا قرمزه رنگ احساس همون رنگی که اون خیلی دوستش میداشت , یا یاسی ..رنگ شیرین دفتر نقاشی خط خورده ی من؟!بگذار خومو بسپارم به دستهای زمان بگذار تو آغوش بیخیالی رها بشم حتی اگر به قیمت فراموش کردن جای قایم کردن اون دفتر نقاشی دوست داشتنی تموم بشه..
[ ]
+ نوشته شده در ساعت13:31 توسط خانومی
هر شب راس ساعت ده شب صدای فریاد های الله اکبر همه فضا رو پر میکنه.فریادها از میون مردم شهر و کوچه و خیابون میگذره.پا میگذاره تو حیاط تاریک خونه.از لا به لای برگهای گردو رد میشه..گلبرگهای گل سرخ رو جا میگذاره از میون ریسه های لغزنده بید مجنون عبور میکنه, میرسه به ایوون و از لای در میاد تو خونه.خونه بوی الله اکبر میگیره.فضای گوشم پر میشه از یه دنیا فریاد و دلم پر از بغض وخشم فرو خورده ای که تو گلوم جا خوش کرده.آروم و زیر لب زمزمه میکنم..الله اکبر.. حنجره ام جون میگیره..صدا بلند تر میشه..ضربان قلبم بالا میره.. صحنه های لت و پار شدن جوونای مملکتم مثل یه سریال تکراری تو ذهنم تکرار میشه .صورتم گل میاندازه اشک تو چشام جمع میشه .با تمام وجود سعی میکنم جلو پایین ریختنش رو بگیرم .بدنم شروع به لرزیدن میکنه..زمزمه هام رنگ دیگه ای میگیره.از جنس فریاد میشه..فریاد میزنم الله اکبر..الله اکبر..سی سال پیش شاید همین زمزمه ها بود که رعد شد..صاعقه ای زد و طوفان انقلاب رو به پا کرد.امروز باز هم زمزمه ها رو به آسمون میره و فریاد میشه..این فریاد از عمق قلب ملتی بلند میشه که خیلی وقته نادیده گرفته شدن.خیلی وقته فراموش شدن.خیلی وقته که خیلی ها یادشون رفته طوفان دل این ملت بزرگترین کشتی های قدرت رو درهم میشکنه چه برسه به قایق حصیری کوچیکی که بعضی ها با نیرنگ میسازن و میخوان باهاش حکمران این دریای بی انتها بشن ولی افسوس که غافلن از طوفانی که اگه به پا بشه قایقرانهای سرخوش و سرمست رو آرزو به دل رنگ ساحل میگذاره.کاش میفهمیدن..کاش میفهمیدن و به خودشون می اومدن.فراموش کردن این لحظه ها..فراموش کردن این ظلم ها..فراموش کردن اینکه ما اعتماد کردیم اما نادیده گرفته شدیم یعنی فراموش کردن سالها یی که خون جوونهامون رو دادیم و پر پر شدیم.مگه کسی یادش میره که چی کشیدیم؟مگه کسی فراموش میکنه که سی سال پیش برای چی جنگیدیم و چی رو به دست آوردیم؟این روزها دارن چی رو از ما میگیرن؟بعد از سی سال به کجا رسیدیم؟امروز تو دل مادر اون جوونی که چند روز پیش پر پر شد چی میگذره؟امروز کی رو زخم ضربه های باتوم دختر دانشجو مرحم میگذاره؟امروز ما داریم تقاص چی رو پس میدیم؟همون حماسه ملی رو؟همون روزی که پیر و جوون صف بستیم و ساعتها منتظر موندیم تا بگیم هنوز هم هستیم و هنوز هم انتخاب میکنیم؟اما نه..اینا میگن دیگه ما انتخاب نمیکنیم.ما فقط هستیم.باید باشیم تا برامون انتخاب بشه.حرف بالا و پایین هم بزنی از بالا میکوبن توی سرت که تو کارت به این کارها نباشه مثل بچه خوب سرت رو بنداز پایین و بگو چشم.زهی خیال باطل..اینها فراموش کردن کسی که چیزی رو برد بالا راه پایین آوردنش رو هم میدونه..اینها خیلی چیزهای دیگه رو هم فراموش کردن.فراموش کردن که دنیا پیشرفته تر از اونی شده که جلو پست چی ها رو بگیری تا نامه ها به دست صاحباشون نرسن.روزنامه نگار ها رو از قلم زدن محروم کنی تاصفحه روزنامه ها عاری از جرم و جنایت بمونه..امروز با قطع کردن خط ها و فیلترینگ سایت ها نمیشه تو گوش مردم پنبه کرد تا نشنون و چشمهاشون رو بست تا نبینن..امروز همه سراپا چشم و گوشن...کاش زودتر به خودتون بیاین..کاش زودتر بفهمین که این مردم بیدی نیستند که به این بادها بلرزن.این رو بارها و بار هاثابت کردن.تا دریای پر تلاطم این مردم طوفانی نشده فکری به حال دل سوخته و حق از دست رفته مردم کنید...
[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:58 توسط خانومی
جمعه خسته و تنهای من..آخرین جمعه ی بهار امسال!چقدر تلخ و خسته است!دارم سعی میکنم موج منفی رو از خودم دور کنم.دارم سعی میکنم به آینده و فردا امیدوار باشم.دارم سعی میکنم سبز بودن بهار رو تو آخرین جمعش به خاطر بسپارم...یکشنبه امتحان آخر بخش اطفال رو دارم ولی تو این هفته اخیر هیچ درس نخوندم.امروز هم همه تلاشم برای درس خوندن و متمرکز کردن افکارم بی نتیجه بود.فکرم در پروازه!روی خاک ایران. وطن!با اینکه اینروزها بیشتر از هر وقت دیگه ای مطمئن شدم که نمیخوام اینجا بمونم اما نمیتونم از ایران و ایرانی بودنم دل بکنم.من همیشه عاشق خاک وطنم بودم اگرچه بارها تو همین خاک از هموطن هام و به خاطر خیلی بی عدالتی ها آزار دیدم.اما همیشه و همیشه با شنیدن اسم ایران تمام بدنم لرزید.تو هر گوشه از خاک غربت که اسم ایران اومد اشک تو چشام حلقه زد و بغض تاسف رو فروخوردم.کاش اینجا..وطنم..همونجوری بود که لیاقتش رو داره.مدام اخبار رو تو نت پیگیری میکنم وخیلی از خبرها از گوشه و کنار به گوشم میرسه و آتیش خشم و نفرت درونیم رو بیشتر میکنه.هیچ وقت تو زندگیم از هیچ کس متنفر نبودم اما نمیدونم چرا از همون چهار سال پیش پرزیدنت مملکتم برام پر از موج منفی بوده واینروزها دیگه شنیدن اسمش هم حالم رو بد میکنه...خیلی وقته که هیچ خبری از آقا قشنگه ندارم.هنوز هم همون میسکالهای مداومی که پر از موج بیخبریه!نمیدونم اون الان تو چه حالیه.تو شناسنامه اش هیچ وقت مهری نخورده بود.اونقدر از همه چیز این مملکت مایوس بود که میگفت هیچ وقت این آدما برام ارزش وقت گذاشتن و رفتن پای صندوق رو ندارن اما اینبار فرق میکرد.برای اون هم حتما فرق میکرد..کاش بود و مثل همیشه دریای نا آروم دل منو همراهی میکرد.دلم یه سنگ صبور میخواد که براش حرف بزنم..از اینهمه بی عدالتی شکوه کنم.فریاد های دلمو بیرون بریزم..یه عالمه بغض فرو خورده تو این روزا به دلم چنگ انداخته..من دلم داره میسوزه .داره آتیش میگیره..خفته در خوناب غم وطنم!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت17:15 توسط خانومی
این روزا از حال و هوای خودم اومدم بیرون! اگر چه کلا دل و دماغ درست و حسابی نداشتم اما حال و احوال این روزای مملکتم بدجوری دمق ترم کرده.نمیدونم چیه این غریزه ملی که اینطوری با همه احساسات آدم بازی میکنه.یه جورایی وقتی اسم وطن به میون میاد میخوای همه جونتو فدا کنی ولی خدشه دار شدن نامشو نبینی...حس و حال بدیه دیدن احوالات وطن تو این روزا...داره با حیثیتمون ،با داشته هامون ،با ارزشامون بازی میشه.ما داریم تقاص چیو پس میدیم؟به قول خودشون اون حماسه ملی رو؟اون جمعه ای رو که پیر و جوون ساعتها ایستادن و صبر کردن تا یه اسم رو یه کاغذ بنویسن و تو صندوقی بیاندازن که شاید هیچ وقت باز نشد و هیچ کس رنگ خستگی و ناتوانی دستهایی رو که قلم زده بود ندید!داره چی به سرمون میاد؟جوونهامون رو به باد کتک میگیرن و آرزوهای دل یه مادر رو تو روزی که به اسمش ثبت شده خیلی راحت پرپر میکنن..ما داریم کجا میریم؟خسته ام..از اینهمه دروغ ،از اینهمه ستم ،از اینهمه بی عدالتی..این آقا که منجی عدالته برای بشریت میون قتل عام جوونای مملکتش کجا سیر میکنه؟سفر خوش بگذره..سلام مارو هم به دنیا برسونین اینجا ملالی نیست جز دوری شما...از این چهارده ملیون(البته به گفته شما)هنوز کسانی زنده موندن..این خس و خاشاک هنوز توخیابونها راه میرن و حضورتون رو قبول ندارن.چندتا مخالف دیگه مونده که محکوم به مرگن؟
![]()
[ ]
+ نوشته شده در ساعت2:19 توسط خانومی
از همون چهار سال پیش که اومد..از همون غربت نزدیک..از همون روزی که بروبچه های غربت عکسشو که تو یکی از برگهای روزنامه چاپ شده بود نگاه میکردن و میخندیدن..ازهمون لحظه که فهمیدن این پرزیدنت مملکت منه و یواشکی لباشونو جمع کردن که به من بر نخوره..روزشماری میکردم برای چهار سال بعد..وامروز چهارسال بعد شده ...اما دیگه منتظر نیستم..منتظر هیچ چهار سال بعد دیگه ای نیستم..شناسنامه من سه روز پیش آخرین مهری رو که از رنگ دروغ بود به خودش دید..انگار سرزمین من هنوز هم بشکه های نفت زیادی برای به آتیش کشیدن داره..جوونهای زیادی برای تباه شدن و خیل ساده لوح های بی فکری که شادمان از افزایش حقوق هاشون باشن وکورباشن و تورم روز به روزشون رو نبینن..حالم به هم میخوره از سراشیبی بدبختی که داریم سر میخوریم توشو یه سری از سر سره بازی لذت میبرن و سرخوشن.هر روز مطمئن ترمیشم که اینجا جایی برای من نیست.همین روزها کوله بار سفرم رو خواهم بست..آره دارم فرار میکنم!
[ ]
+ نوشته شده در ساعت11:39 توسط خانومی
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:35 توسط خانومی
چند روز پیش دیدمش!بعد از هشت روز بیخبری مطلق.هشت روزی که هیچ خبری از هم نداشتیم جز میسکال های گاه وبی گاهی که دلم رو خوش میکرد به اینکه که هنوز هم هست و هنوز هم دوستت دارم هاشو تکرار میکنه. قبل از این دوره ی جدایی وقتی داشت برام درد دلهای آخرشو میکرد و تعهداتمون رو مرور میکرد چند تا چیز ازم خواست. یکیش این بود که یه عروسک پشمالو براش بخرم که مثل هاپوی من بشه یادگار عشق و همدم دلتنگی هاش.با وجود اینکه در عین مردونگی لوس شدن هاش رو هم زیاد دیده بودم ولی این خواسته اش برم غیر منتظره بود.گرچه یه جورایی حس خوبی بهم میداد.اینکه اونهم یکی رو داشته باشه که همیشه بوی عشقشو بده حالمو بهتر میکرد.براش اینو خریدم.شلوار "سوتی" که با هم از تندیس خریده بودیم هم پیش من جامونده بود.باید یه جوری اینا رو به دستش میرسوندم.زنگ زدم به داداش کوچیکش که خیلی هم دوستش میدارم.با این بهونه که آقا قشنگه این موقع روز تو شرکته و نمیتونم اینا رو بدم دستش خواستم بدم به اون .خونه نبود گفت دیر تر میرم خونه ولی اگه بخوای کلاسم رو شیفت میدم و الان میام.همینجوری گفتم نه میدم به خودش.گوشی رو که قطع کردم به سرم زد که برم جلو شرکت وبگم بیاد اینا رو ازم بگیره.خیلی با خودم کلنجار رفتم.بالا پایین کردم یه حسی منو با تمام وجود میکشوند و یه نیرویی میگفت نه.ولی بالاخره چون قدرت اون حس خیلی بیشتر بود موفق شد و من نیم ساعت بعد جلو در شرکت بودم.اس ام اس زدم براش بیا پایین وسایلتو بگیر. خیلی خسته بودم ،سرمو گذاشتم رو فرمون.2 دقیقه نشد دیدم یکی داره میزنه به شیشه.سرمو که بلند کردم دیدم هاج و واج داره نگام میکنه.درو باز کرد .مثل همیشه دست دادیم.سلام کرد.به محض اینکه نشست کنارم گفت عینکت رو بردار چشاتو ببینم. زل زده بود تو چشام و تو سکوت نگام میکرد.چشاش برق میزد و هر لحظه برق چشاش بیشتر میشد نگاهش تو نگاهم گره خورده بود و پلک نمیزد.با اولین پلک یه قطره اشک از گوشه چشاش ریخت پایین.بغض داشت خفم میکرد ولی لبخند میزدم.از این لبخندای احمقانه که توش با تمام وجود میخوای سعی به تظاهر برای خوب بودن کنی ولی نمیتونی.پرسید خوبی؟با لبخند سرمو تکون دادم.اونم لبخند زد ولی تو بغض صداش نشونی از لبخند نبود.دیگه نتونستم تحمل کنم.سرمو گردوندم سمت شیشه نمیدونم چرا نمیخواستم اشکامو ببینیه.آروم گفت سرتو برگردون خوب ببینمت .بچه منو کجا برده بودی؟باز با لبخند نگاش کردم گفتم وسایلتو آوردم برشون دار بریم.دستامو محکم گرفت تو دستاشو گفت اگه نرم از ماشینت بیرونم میکنی؟این دومین بار بود که حس کردم دستاش سرد تر از دستای منه.همیشه اون داغ ِداغ بود و دستای من سرد.دفعه قبل یادمه درست کنارم رو همون صندلی برای اولین بار اشکاشو دیدم و لمس کردم و اینبار هم...دستمو برد بالا گذاشت رو لبش .بوسید و آروم گفت دوستت دارم.نمیتونم توصیف کنم تو اون لحظه چه حسی داشتم.انگار قلبم تو سینه جا نمیشد.انگار ته دنیا بود یه حسی که دلم میخواست همونجا تو همون لحظه تموم بشم.نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم سرمو انداختم پایین و گفتم منم!اصلا حال خودمو نمیفهمیدم .مات و مبهوت بودم. با اون لبخند مزحک نگاش میکردم و مدام تکرار میکردم که بریم.و اون انگار که هیچ صدایی نمیشنوه با ولع سرتا پامو بر انداز میکرد و هیچی نمیگفت.داشتم دیوونه میشدم.حس اینکه این موجود دوست داشتنی که با تمام وجود میپرستمش الان پیشمه ولی معلوم نیست دفعه بعدی که میبینمش کی باشه داغونم میکرد.مثل دیوونه ها میخواستم فرار کنم از اون لحظه، از اون حس. از سنگینی اونهمه نگاه.باز تکرار کردم بریم من نهار نخوردم.گشنمه.مسخره ترین دلیلی که ممکن بود ولی مطمئن بودم که خیلی زود جواب میده.گفت بچمو چرا تا این موقع گرسنه نگه داشتی ؟بریم با هم یه چیزی بخوریم؟گفتم نه!با یه نگاه مظلوم گفت فقط همین دفعه قول میدم پسرخوبی باشم.خندیدم گفتم تو همیشه پسر خوبی بودی ولی ما به هم قول دادیم. مگه نه؟آروم گفت خب!دستشو برد سمت دستگیره ماشین که در رو بازکنه یه هو روشو برگردوند موبایلشو گرفت سمت من و کلیک!عکاسی از من با اون حال و روز و قیافه دیدنیم.گفتم بده ببینم چی کار کردی یه هو،اَه چقدر زشت افتادم!دستشو گذاشت رو لبم گفت به بچه من دیگه توهین نکن خیلی هم خوشگله.و درو باز کرد رفت پایین .قبل از بستن در باز دستمو بوسید محکم تو دستاش فشار داد و گفت مراقب دخترم باش.سرمو به علامت تایید تکون دادم .درو بست و پا رو گذشتم رو گاز .از تو آینه ماشین میدیدمش که از پشت به ماشین خیره بود و اشکهای من که بی امون میریخت پایین.اون ایستاده بود و من هر لحظه ازش دورتر میشدم .همیشه از این فاصله لعنتی بدم میومده. کاش میتونستم همه فاصله هارو از بین ببرم .کاش میتونستم همونجا تا ابد کنارش بمونم کاش...

[ ]
+ نوشته شده در ساعت12:24 توسط خانومی
پ.ن:مرسی از اون دوست جونای گلی که تو کامنت های خصوصیشون یه عالمه حس خوب بهم دادن.مثل همیشه یادم آوردن که هیچوقت باوجود حضورشون تنها نیستم.یه عالمه دوستتون میدارم از صمیم قلب.
[ ]
+ نوشته شده در ساعت22:50 توسط خانومی
الان درست سه روز و نوزده ساعته که صدامو نشنیدی...برای تو که سه چهار ساعت بیشتر فاصله بین تماس های تلفنیت نبود خیلی زیاده نه؟یادته من ازقبض تلفن ها و قطعی های میان دوره شاکی بودم و تومیگفتی من کمتر از این نمیتونم ,دلم تنگ میشه؟الان فقط میس کال میدی! هر وقت که به گوشیم نگاه میکنم ۵-۴ تا میس کال دارم.انقدر تعدادشون زیاد بود که پروفایل شمارت رو سایلنت کردم که بیشتر از این تابلو نباشم.با هم قرار گذاشتیم که دیگه تماسی نداشته باشیم و تو مثل همیشه سر قولت هستی.ولی مدام میس کال میدی و من هر روز شاید نزدیک سی چهل بار شمارت رو رو گوشیم میبینم وشاید ده ها برابراین عدد و رقم ها بهت فکر میکنم.برای من و تو با اون همه وابستگی تا اینجاش رکورد باور نکردنیه.شاید چون با منطق و احساس هر دو درکنار هم تصمیم گرفتیم.چون باید ها و نباید ها و ارزش هامون رو زیر پا نگذاشتیم وقول دادیم که هیچ وقت این کار رو نکنیم.چون عهدمون رو با دلهامون بستیم و فراموش نکردیم از کجا شروع کردیم و به کجا رسیدیم.راضی شدیم به رضای خدا و همه چیز رو سپردیم به خودش.شاید سهم من از این جدایی تحمل درد دوری باشه اما تو باید بجنگی.برای داشتن من باید با سرنوشت بجنگی و جلو بری(کاری که من نکردم!!) وبه دوش کشیدن بار درد جدایی که دیگه حالا بهم ثابت شده تحملش برای تو خیلی سخت تر از منه.هر روز بارها و بارها همه چیز رو تکرار میکنم و در نهایت به این نتیجه میرسم که من هیچ وقت به اندازه تو عاشق نبودم و گذشت نداشتم و شاید حالا دارم به همین جرم به زندگی جواب پس میدم.ولی تو چرا؟این یه بازی دو طرفه است.تویی که از همه چیزت برای عشقت گذشتی و میگذری تو داری تقاص چی رو میدی؟نمیدونم.مخم دیگه کار نمیکنه.فقط دارم سعی میکنم منطقی باشم.تو داری تلاشت رو میکنی.هنوز صدای حرفهای آخرت تو گوشمه..گفتی که هیچ وقت کوتاه نمیای.گفتی که تو مال منی و من نمیگذارم هیچ کس تو رو از من بگیره حتی خودت!همیشه این جذبه و قاطعیت مردونه ات برام شیرین و دوست داشتنی بوده.تو خوب و کاملی.یه پسر مرد صفت ِخوش تیپ و خوش پوش و تحصیلکرده با یه قلب مهربون وآبی.با دو تا چشم مشکی ِپر از عشق که دل من رو میبرد وقتی از ماشین پیاده میشد برای خرید و طبق عادت همیشگیش دستاشو میکرد تو جیبش و با قدم های جنتل و مردونه حرکت میکرد و یه هو وسط راه سرشو برمیگردوند و چشمک یواشکیش رو با اون لبخند دوست داشتنی رو لبش تحویل من میداد. اگر چه قانون این زندگی به من و تو نشون داد با وجود همه این خوبیها و هزارجور خوبی و برجستگی های ظاهری و موقعیتی و شخصیتی بازهم حاشیه هایی هست که به چشم میاد!!ولی برای من تو همون یکی یه دونه ی دوست داشتنی هستی که بالاخره تونست صاحب قلب من بشه.همونی که بااحساسش منو به اوج بردو طعم شیرین ترین لذت ها و قشنگترین لحظه ها رو به کام دلم ریخت..همیشه دوست داشتم و خواهم داشت عزیز دوست داشتنی ِمن.
**خیلی چیزها رو باید گفت برای توضیح درست اینکه چی شد و وچطور شد که من و آقا قشنگه این تصمیم رو گرفتیم. شاید درستش این باشه که من این تصمیم رو گرفتم واون برخلاف همیشه که با هر تصمیمی که باعث ذره ای دور شدن ما از هم میشد مخالفت میکرد,فقط و فقط به امید بهتر شدن شرایط برای آینده! موافقت کرد.جزییات زیادی هست که نمیتونم اینجا بگم.شاید به تدریج در میون حرفها و روزمرگی هام بتونم بهشون اشاره کنم ولی حالا نه.مرسی برای همه توجه ها ومهربونیهاتون.من همتون رو میخونم ولی با حال و حوصله این روزام و این سرعت بالای اینترنت تو ایران نمیتونم کامنت بگذارم.جواب کامنتهاتون رو سعی کردم تو کامنت دونی بدم.بازم مرسی دوستای گلم**
[ ]
+ نوشته شده در ساعت23:30 توسط خانومی
تموم خاطرات مشترکمون مثل یه سریال تکراری رو پرده چشام بارها و بارها تکرار میشه..بغض همه وجودمو پر میکنه احساس خفگی میکنم..اشک میریزم..خالی میشم از خودم پر میشم از تو...بازهم اشک میریزم.نه هق هق نمیتونم بکنم نباید صدای اشک هام رو کسی بشنوه .نه حتی کسی هم نیست که براش درد دل کنم..نه اصلا دلی ندارم که درد داشته باشه !دلم رو که دادم به تو.آها این دل توه که تو سینم داره جون میده.من که به تو قول داده بودم همیشه مراقبش باشم.پس چرا حالا نمیتونم؟راستی دل من هم همونقدر داره تورو اذیت میکنه؟الهی فدات بشم من که هیچ وقت نخواستم اذیت شدنتو ببینم ولی دلم طاقت جدایی نداره.تو که خوب میدونی عزیز دردونه..تحملش کن.باشه؟آخ اگه بدونی چه حالی دارم این روزا.بین زمین و هوام.خالی ام خالی از همه چیز.آخه همه چیزم تو بودی مگه نه؟دوست داشتم مگه نه؟چقدر؟تو بگو..آها ،همون هوارتا..هوارتای پُر ِپُر.میخوام حرف بزنم میخوام بنویسم اما نمیشه تار میبینم این اشکا چرا بند نمیان.نمیتونم مانیتورم رو ببینم .میبینی؟باز مماخمو خیس کردم.یادته همیشه میگفتی هیچوقت تنهایی مماخ بچمو خیس نکنی ها..مال خودمه..یادته وقتی صدام تو مماخی میشد اول دعوام میکردی بعد کلی قربون صدقه ام میرفتی .یادته؟من همه چیز خوب یادمه.همه دیوونه بازیهامون.با این همه خاطره کجا برم؟سرم سنگین شده نفسم بالا نمیاد..دارم دیوونه میشم..میخوام داد بزنم..من بی تو کجا برم؟خداااااااااااااااااا
[ ]
+ نوشته شده در ساعت0:47 توسط خانومی




