با یه حس خوشحالی! از خواب بیدار میشم چون امروز یه روز خاصه.دکتر جان از اول صبح تا میتونه بهم گیر میده اما مهم نیست چون من امروز از ابتدای روز خوشحالم!بهم خبر میدن به لطف آقایون ِسروران ،با وجود دعوت نامه رسمی از هیت داوران فلان کنفرانس بین الملی به دلیل ملیت ایرانیم بهم ویزا نمیدن.این یعنی به هوا رفتن تمام زحماتم و همه حس سرخوشی که از پذیرفته شدن تحقیقم برای پرزنت کردن داشتم.. ولی مهم نیست چون امروز من خوشحالم!ساعت شیش بعد از ظهر جنازه ام میرسه خونه و مستقیم میرم به سمت خونه عمو..دختر عمو یک ماهه که مجبور به برگشت شده و تنها ساکن این خونه است.به هیچ صراطی مستقیم نشد که بیاد خونه ما..این دو دقیقه فاصله راه براش خیلی زیاد بود انگار خونه خودشو ن رو میخواست و من هم در تمام طول این مدت هیچ وقت پا تو این خونه نگذاشتم ..دستگیره در رو که میارم پایین و در رو باز میکنم صدای مهیار میخوره تو گوشم......
زمستون فصل تولد تو
می خونم فقط به خاطر تو
دل من دیگه آروم نداره
تو رو خواسته دیگه راهی نداره
شب تولدت باز مثه پارسال
بی قرارم بی قراریم مثه هر سال
هزارون گل سرخ هدیه به تو یار
آسمون ستاره بارون شده این بار
توی شبهای سرد و پرگلایه
دلم میخواد بشه ابر بهاره
بباره تا سحر مثال اشکام
تا بگه تنها نذارم میگه ای یار
دختر عمو با آرایش کامل نشسته روی مبل..دستاشو زده زیر چونش عکس بچگی هاشون رو گذاشته جلوش و لبخند میزنه..تمام در و دیوار رو پر کرده از اسمش!..جان تولدت مبارک..داداش کوچولوی من تولدت مبارک..عزیز دل خواهر تولدت مبارک..آقای دکتر خوشتیپ من تولدت مبارک..تولدت مبارک..تولدت مبارک.میرم کنار دختر عمو میشینم ..امروز یه روز خاصه..هر دو خوشحالیم!! و با هم، دست تو دست هم تولدش رو جشن میگیریم..فقط نمیدونم چرا چشام میباره..چرا قلبم داره از سینه کنده میشه نمیدونم چرا نای نفس کشیدن ندارم ،چرا این قاب عکس ..این لبخند پر از شیطنت، ته دلم رو چنگ میزنه..نمیدونم چرا این خوشحالی تمومی نداره..
به تو پل ميزنم از بهانه هامو
از همه شبانه ها مو
ميرسم به تو دوباره
بوي عطرتو ميدن ترانه هامو
پر اسمت ميشن عاشقانه هامو
از گل و شعر و ستاره
ميرسم به تو دوباره
نيستي اما يادت اينجاست
وقت گل كردن روياست..
صدای ابی..غروب ابری..من ،روی تختم..زانو هام تو بغلم.. و قطره هایی که آروم و بی صدا میچکه روی روتختی!
واسه گرفتن فلان آی دی میرم فلان اداره.از در که میرم تو با خیل عظیمی از جماعت در انتظار روبرو میشم!بار اوله که تو این مملکت اینهمه آدم رو تو یه اداره میبینم!با یه نگاه کلی شستم خبر دار میشه که حالا حالا ها اینجا کار دارم.تو ردیف آخر نزدیک به در خروجی دو تا صندلی خالی هست.تیکتم رو میگیرم و میرم میشینم رو یکی از اون دو تا صندلی.هندز فری رو میگذارم تو گوشم و از سر بیکاری مشغول میشم به گوش دادن آهنگ هایی که فکر کنم یه صد سالی میشه تو گوشیم هستن ولی موندم که چطور تا حالا کپک نزدن!و در عین حال پیش خودم فکر میکنم که این صندلی آخر شانس کی خواهد بود؟چند دقیقه بعد یه آقایی میاد میشینه رو صندلی کناریم.روزنامه ای رو که تو دستشه رو باز میکنه و کلشو فرو میکنه تو صفحات روزنامه..ده دقیقه فکر کنم میگذره.. در حال گوش دادن به موزیک و همچنین نگاه کردن برای بار ان ام به رنگ درو دیوار و دیوار و تابلو های نصب شده در محل جهت حفظ! کردن تمام اطلاعیه ها هستم که احساس میکنم یه بو هایی داره میاد..یه بویی شبیه بوی سوختگی مخلوط شده با بوی گند یه چیزایی که نمیخوام اسمشو ببرم ..هی نیگا میکنم ببینم چه اتفاق جدیدی در اطرافم افتاده میبینم همه همینجوری نشستن و دارن کماکان تا رسیدن نوبتشون سوت میزنن و انگار این بو رو فقط من استشمام میکنم!بیخیال میشم میگم میره حتما تا چند ثانیه بعد..میبینم نخیر این بو بیشتر میشه که کمتر نمیشه.یه جورایی هم به بوی سیگار میزنه!یعنی چه؟مگه تو مکان عمومی کسی هم سیگار میکشه؟امکان نداره.بدبختی جای دیگه ای هم نیست واسه نشستن که جامو عوض کنم..در جهت آرام کردن خودم و فراموش کردن بوی ناخوشایندی که رو نرومه یه نفس عمیق میکشم و به صندلیم تکیه میدم که یه هو چشمم میخوره به گوشه ی پیپ آقای بغل دستی که از پشت روزنامه معلوم میشه.. پس بو از اینجاست!جدا چی فکر کرده این آقا پیش خودش؟مال کدوم ملیت و قومیت با فرهنگیه که تو یه همچین جایی در کمال خونسردی واسه خودش پیپ روشن کرده البته پشت روزنامش!نه اینکه صندلی نزدیک درب خروجیه احتمالا فکر کرده جزو همون فضای بیرونی محسوب میشه و همینکه با روزنامه کاورش کنه کافیه!برمیگردم تو چشاش نگاه میکنم که یعنی چرا؟میبینم به روی مبارکش نمیاره .هی فوت میکنم..دستمو تو هوا تکون میدم..بال بال میزنم ..آه میکشم کم مونده موهامو بکنم بگذارم کف دستش ولی ایشون همه رو با هم ،یه جا دایورت میکنه !میبینم این آدم زبون نفهم تر از این حرفاست گویا .پا میشم میرم به سکیوریتی محل میگم بیا اینو جمعش کن و الا خودم جمعش میکنم..سکیوریتی میاد و در کمال احترام توبیخش میکنه و ازش میخواد که سالن رو ترک کنه ..سرش رو یه تکونی میده که یعنی باشه دیگه نمیکشم و پیپش رو خاموش میکنه..چهار چشمی حواسم به طرفه که ببینم عکس العملش چیه که میبینم چند دقیقه بعد عین بچه ها دوباره یواشکی پیپش رو پشت روزنامش روشن میکنه..این آدم یا خودش خیلی احمقه یا ما رو احمق فرض کرده.خب گیرم که پیپتو ندیدیم بوی گندشو که حس میکنیم..دیگه تا حلقم داره میسوزه!هی تو دلم استغفرالله میگم هی میخوام خویشتن داری کنم ولی یکی مدام در من به من میگوید که همچین بکوبونی با پشت دستها!اینبار خودم بر میگردم بهش میگم آقای محترم اینجا جای پیپ کشیدن نیست.بفرمایید بیرون.میگه برم بیرون ممکنه نوبتم بگذره!عجب..اینجوریشو دیگه ندیده بودیم این دیگه خیلی پر روه.اون روی من رو بالا آورده.اون روی من رو خیلی کم میتونی ببینی ولی وقتی ببینی دیگه ممکنه جز اون روی من چیز دیگه ای دیده نشه!بلند میشم وا میستم جلوش با دست اشاره میکنم به در خروجی میگم یا میری بیرون یا میفرستمت بیرون.طرف یه چند بار پشت سر هم پلک میزنه بعد همینجوری مثل ماست خیره میشه به من.اینبار دستش رو میگیرم و میخوام بلندش کنم که سکیوریتی فورا خودش رو میرسونه و زحمت حمل آقا به بیرون و باطل کردن تیکتشون رو به عهده میگیره و من هم در حالی که بخار های عصبانیتم کم کم داره فرو کش میکنه در نهایت همچنان مشتاقم که بدونم این یارو متعلق به کدوم خراب شده ای بود!
خیلی بچه تر که بودم.تقریبا دوره دبستان.همیشه وقتی به بهمن ماه میرسیدیم قند تو دلم آب میشد.هم نشونه نزدیک شدن به عید بود هم توش دهه فجر داشت! تو یه مدت کوتاه همه کوچه ها و حیاط مدرسه، سالن ها وحتی کلاسمون با کلی کاغذی زروقی و لامپای رنگی تزیین میشد.بازار کارای فوق برنامه داغ میشد از سرود و دکلمه و نمایش گرفته تا مسابقه نقاشی و روزنامه دیواری نویسی.یادمه حتی واسه تزیین بهترین کلاس هم جایزه میگذاشتن.منم شاگرد اولی بودم و گل سر سبد هر گروه آموزشی انتخاب شده.( اون موقع ها شاگرد اول بودن بزرگترین امتیاز به حساب می اومد و کلا تو هر کاری اول از شاگرد اولی ها انتخاب میکردن و اصلا توجه نمیشد که یکی که درسش خوب نیست لزومی نداره که مثلا فلان کار هنریش هم خوب نباشه)مع هذا خودم هم سرم درد میکرد واسه اینجور کاراو از هیچ برنامه ای هم عقب نمیموندم. یعنی اصولا بنده باید تو همه چی شرکت میکردم و البته سر گروه می بودم اگه غیر این میشد افسردگی میگرفتم!!بس که از همون بچگی زیاده طلب بودم! یادمه در راستای همین برنامه ها کلی پیچش از کلاس درس داشتیم و زنگ تفریح های یک ربعه بعضا تا دو ساعت ادامه پیدا میکرد که خب همه اینا خیلی خوب بود.در عین حال یه حس خاصی هم تو همه چی بود. یه جور حس خوشحالی خالص.انگار واقعا همه از ته دل واسه انقلابشون جشن میگرفتن .انگار که سالروز یه اتفاق بزرگه..یه اتفاقی که براش کلی زحمت کشیدن. کلی مایه گذاشتن و کلی پیر و جوون رو قربانی کردن..به تدریج که به کلاسای بالا تر رفتم دیدم اون حسه داره کمرنگ میشه..کمرنگ و کم رنگ تر دیگه خبری از اون آذین بندی ها و جشن ها نبود.دیگه ساعت نه بیست و دو بهمن صدای الله اکبر هایی که از پشت بوم ها فریاد میشد رو از تو اتاقم نمی شنیدم دیگه انگار کسی خوشحال نبود..اون موقع ها شاید این ناراضایتی رو میدیدم اما احساس نمیکردم اما هر چی بزرگتر شدم تونستم بیشتر وبیشتر حس کنم..امروز وقتی خیلی اتفاقی تلویزیون رو روشن کردم یه آهنگ انقلابی داشت پخش میشد..ایران ایران ایران خون و مرگ و عصیان..فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم..صحنه هایی از تظاهرت های میلیونی اون روزا..از مرگ بر شاه گفتن ها از شادی خاصی که تو چشمها موج میزد. وقتی روح الله خمینی به ایران برمیگرده..از آدمایی که تو کوچه و خیابون از در و دیوار آویزونن که بهش خوش آمد بگن..دلم سوخت خیلی سوخت..چه قدر زحمت کشیدن چقدر از خود گذشتگی کردن دلشون چقدر خوش بود که دولتی ساختن که از جنس درد های خودشونه.دلشون خوش بود که فردا که بهار آید آزاد و رها هستیم!!اما حالا چی میگذره ؟آیا تو این فردایی که چند تا بهار اومد و رفته آزاد و رها هستیم؟..من باور دارم که اون مردم میدونستن چی میخوان من باور دارم که به کاری که کردن اعتقاد داشتن من اطمینان دارم که برای خواست دلشون و با باور قلبی جلو رفتن و طعم شیرین پیروزی رو چشیدن.من هیچ وقت به خودم اجازه نمیدم که سرزنششون کنم.اون همه آدم اشتباه نمیکردن،نه این نمیتونه درست باشه اما به تدریج آدمایی زمام انقلابشون رو به دست گرفتن که خیلی اشتباه کردن.خیلی زیاد..خیلی بچه بودم اما فوت روح الله خمینی خیلی خوب یادمه..خیلی خوب.جمعیت های میلیونی که برای سلامتیش دعا میکردن آدمایی که از ته دل برای رفتنش اشک ریختن..روز تشییع جنازه اش ..اون همه آدمی که با تمام وجود از رفتنش غصه دار بودن..خمینی دوست داشتنی بود و مردم دوستش داشتن.نمیتونم قبول کنم همه اینا اشتباه بوده.من تو عالم بچگیم که شاید اون روزا هیچی از انقلاب سرم نمیشد و خونواده سیاسی و آنچنان مذهبی هم نداشتم که تو خونه حرفی از این مسائل باشه ،چهره اش رو که از تلویزیون میدیم حس خوبی به دلم مینشست حس میکرم این آدم مهربونه وقتی میدیدم واسه نماز خوندن به سختی جا به جا میشه دلم میخواست میتونستم دستش رو بگیرم! روز فوتش اشک ریختم ،بدون اینکه بدونم این آدم واقعا کیه!آدمی که بد باشه نمیتونه اینهمه آدم رو عاشق خودش کنه.نمیتونه با یه جمله همه رو برای جبهه های جنگ و به استقبال مرگ رفتن بسیج کنه.این آدم بدون شک مرد بزرگی بود که نه تنها در ایران که در سرتا سر دنیا خیلی ها تقدیرش کردن و حتی خارجی هایی که بعضا با من حرف میزنن در کمال تعجب من ،به اسم میشناسنش و میگن به نظر ما خمینی مرد خوبی بود! اینا دروغ نیست اینا حقیقت محضه..حقیقتی که این روزا بی انصافانه داره زیر سئوال میره..من به خودم اجازه نمیدم انقلاب اسلامی ِاون روزهای ِ مردم وطنم رو که براش اون همه بها دادن زیر سئوال ببرم.مردم سرزمن من متوهم نبودن و نیستن همیشه و همه وقت میدونستن و میدونن که چی میخوان وبرای خواسته اشون بی پروا از همه چیزشون میگذرن.
روح الله خمینی تو آخرین روزای عمرش یه وصیتی کرد.گفت نگذارید این انقلاب به دست نا اهلان و نا محرمان بیافتد..جمله ای که خیلی معنی توشه.اون میدونست انگار که این اتفاق قراره بیافته و انقلاب میلیونی سرزمینش قراره به خاطر ندونم کاری های این جور آدم ها زیر سئوال بره تا جایی که یه نسل بعد از انقلاب و انقلابی فراری بشه!و امروز یه بار دیگه مردم از ظلم و جور و نادیده گرفتن حقشون خسته باشن .یه بار دیگه آتیش زیر خاکستر باشن..کوره ی داغی که هر لحظه در انتظار منفجر شدنه..امروز باز جوون ها تو خیابونها وطن کشته بشن..امروز باز فریاد های الله اکبر سر بوم ها طنین انداز باشه و امروز یه بار دیگه انقلاب بخوان..انقلاب سبز!
پی نوشت:پست قبل خیلی از خواننده های خاموش رو روشن کرد!کامنت دونی خصوصی پر شد از معرفی همه اونایی که اون پست گویی قلقکشون داده بودبرای روشن شدن!! + دکتر س ،همکار عزیز ممنونم برای کامنتت.خیلی خوشحالم کردی..
بعدا نوشت:تو فاصله کوتاهی که این پست پابلیش شد کامنت های متعددی داشتم اعم ازانتقادی، تشویقی ،تو بیخی ،تنبیهی و حتی تهدیدی!که خب همگی خصوصی بودن.ببینید دوستای عزیزم من آدم سیاست نیستم هیچ اعتقادی هم ندارم به اینکه از بچه هفت ساله تا پیر مرد هفتاد ساله باید یک سیاستمدار باشه و برای مملکتش قانون صادر کنه. طرفدار دو آتیشه هیچ انسان،حزب و گروه خاصی هم نیستم جز ایران و ایرانی! نمیتونم کور باشم و نبینم پس اونچه که حس میکنم ،میبینم و به تایید منطقم میرسه مینویسم و از اونجا که به نظر خودم اطلاعات کافی در زمینه سیاست ندارم و صد البته علاقه ای هم به سیاستمدار بودن ندارم بنابر این هیچ اصراری روی درست بودن صد در صد حرف هام ندارم البته در صورتی که با دلیل عقلانی خلافش بهم ثابت بشه.پس اگر به نظرتون هر کجای گفته های من اشتباه میاد خیلی راحت میتونید برام بنویسید و البته برای حرفتون سند و دلیل داشته باشید.مطمئنا من خوشحال میشم که اگر در جایی اشتباه میکنم ،منطقا بهم ثابت بشه و تصییحش کنم. نیازی نیست که خصوصی بنویسید با اسم مستعار و بدون آدرس نظراتتون رو بگید شاید حرف هاتون به درد من و خیلی های دیگه خورد.کامنت دونی این پست رو آزاد میگذارم که شکل تبادل نظر داشته باشه.من هم در نهایت با توجه به گفته های شما نظر کلی خودم رو خواهم گفت.برای شما دوست عزیز:تهدید ها تون هم نیاز نیست خصوصی باشه چون از نظر من هیچ تهدیدی اهمیت نداره.در ضمن لطفا از ادبیاتی که شایسته یه ایرانی اصیله استفاده کنید و با واژه پردازی های توهین آمیز خودتون رو تحقیر نکنید!
دو عدد خواننده خاموش یا شاید هم روشن دارد این وبلاگ که خیلی دلم میخواهد بشناسمشان.باور بفرمایید شماره شناسنامه و آدرس پستی منزل نمیخواهیم، تنها دلمان میخواهد مختصری بدانیم کیستند این دو یار و همراه همیشگی ما که تقریبا هر روز یا یک روز درمیان به ما سری میزنند. نکته جالب توجه برای ما این است که همواره از طریق گوگل مهمان این کلبه درویشی میشوند.یکی از این دوستان از حوالی شریعتی ،پل صدر، الهیه همواره با سرچ کلمه" آقا قشنگه" وارد وبلاگ میشود و از اینترنت ای دی اس ال استفادی مینماید.دیگر عزیز از حوالی میدان شیخ بهایی با سرچ اسم وبلاگ" دختری که از خاطراتش فرار میکند" ایشان هم با اینترنت ای دی اس ال ،به احتمال قریب به یقین.لپ کلام اینکه فضولیمان درد گرفته بشناسیم این عزیزان را و در ضمن انگیزه شان از خواندن دست نوشته ها مان را بدانیم که چیست آیا؟ میگویید وبلاگ خواندن هم انگیزه میخواهد مگر؟بله میخواهد حتی اگر از سر بیکاری هم باشد انگیزه ات میشود رفع حس بیکاری!!خلاصه بنده بیصبرانه منتظرتان هستم !
مخصوص شما:نمیتوانید تصور کنید که از خواندن تک تک کامنتهای خصوصی و عمومیتان چقدر حس خوب مهمان دلم شد..شک ندارم و نداشتم که دوستان خوبی دارم که همیشه همراه دل من بوده اند این چیز جدیدی نیست و بارها و بارها به من ثابت شده است و خیلی وقتها در برابر اینهمه بزرگیتان احساس کوچکی کرده ام.ممنونم برای همه ابراز نگرانی ها ،راهنمایی ها و هم دلی ها...یک همراه همیشگی عزیز کاش برایم آدرسی میگذاشتی که تا جای ممکن جواب سوالهایت رابدهم از اینکه اینهمه محبت و توجهت بی پاسخ بماند حس خوبی ندارم.ایمیل من همین گوشه وبلاگ است هم در یاهو و هم جی میل.خوشحال میشوم بیشتر با هم حرف بزنیم.
بعدا نوشت ،مخصوص تو:با اینکه خودت رو معرفی نکردی ولی فکر میکنم با این کار حدسم رو به یقین تبدیل کردی..دندان پزشک باید باشی و الان احتمالا دانشجوی رزیدنتی ،نه؟
+حرف دل را .. یا باید گفت وقتی سنگینی بارش زنگ خطر لرزش احساس را به صدا در می آورد، و یا باید درد های گاه و بی گاه گوشه سمت چپ سینه را تاب آورد.تو عادت داری کدام را انتخاب کنی؟
+اون دسته از دوستانی که رمز رو دارن برای خوندن خصوصی نوشت روی ادامه مطلب کیلک کنند.
امروز یه ایمیل گرفتم درباره ی شِرک که برای من بعد از عصر یخی و راتاتولی دوست داشتنی ترین فیلم انیمیشنی به حساب میاد..این غول سبز از همون بار اولی که دیدمش با اون لبخند پهن و سرتاسری رو لبش تصویر یکی از مهربون ترین موجوداتی رو که شاید بشه رو زمین پیدا کرد، برای من ساخت..فکر میکنم همه ی ما بدون توجه به قد و قواره و هیکل زمخت شرک به خاطر همه مهربونی هاش دوستش داشتیم.شاید به این دلیل که برامون یه شخصیت کارتونی محسوب میشد و ظاهرش نباید اهمیت چندانی میداشت اما اگه بدونی که تصویر شرک الهامی از یه شخصیت واقعیه آیا بازم میتونی صاحب این چهره رو دوست داشته باشی؟

ماوریک تیلت،متولد فرانسه متولد سال۱۹۰۳کشتی گیر معروفی بود که قیافه شرک با برداشتی از ظاهر این آقاشکل گرفته.جالبه بدونید این آدم خیلی باهوش بوده و به چهارده زبان دنیا میتونسته صحبت کنه!ولی متاسفانه تو دهه دوم زندگیش دچار بیماری نادر آکرومگالی میشه و ناهنجاری ظاهریش پیرو این بیماری شکل میگیره.(اینجا یه کوچولو توضیح بدم که آکرومگالی یه بیماری هورمونیه که هورمون رشد به دلایلی بعد از بلوغ بیش از حد مجاز ترشح میشه و باعث پهن شدن استخوانهای بدن .بخصوص جمجمه دست و پا میشه) بعد از این بیماری به خاطر ظاهر غیر طبیعیش مورد بی مهری و آزار و اذیت اطرافیانش قرار میگیره تاجایی که مجبور میشه محل زندگیش رو هم ترک کنه! ماوریک تو سن پنجاه و یک سالگی بر اثر بیماری قلبی فوت میکنه . در زمان مرگش سه ماسک از روی صورتش برای یادگاری ساخته میشه و سالها بعد فیلم شرک...
سرگذشت ماوریک تیلت نشون میده که این آدم درعین حال که فرد موفقی بوده زندگیش تحت تاثیر ظاهرش قرار میگیره..یعنی ما آدم ها تا حد خیلی زیادی سطحی نگر هستیم!خود شما چطور فکر میکنید؟ اگه بدونی که تصویر شرک الهامی از یه شخصیت واقعیه آیا بازم میتونی صاحب اصلیه این چهره رو دوست داشته باشی؟
*عکس های مربوط به چهره ماوریک تیلت بعد از ابتلا به آکرومگالی( + ،+)
دلم بی تاب است...صورتم هوای سیلی باد میکند .میروم در میان باغچه ی کوچکم چهار زانومینشینم روی زمین.سرم را رو به آسمان بالا میگیرم.چشمهایم را میبندم. تمام سعیم را میکنم که همه چیز را از گذرگاه تکراری ذهنم بیرون کنم ..چند ثانیه بعد پلک هایم را رو به دریایی از نقاط کوچک چشمک زن باز میکنم . برق ستارگان ناخوداگاه نقش لبخند را روی لبهایم نقاشی میکند .آخ که این حس من را پرت میکند به سالها پیش ..یکی از همین شبها که همه روی ایوان خانه خواب بودند و من با چشم های گشاد همچنان آسمان را میپاییدم.یادش بخیر آن روزها قرار بود حتما فضا نورد شوم..همین که مدام کتاب ستارگان و مجله نجوم را دنبال میکردم کافی بود!! حتما دلخور میشدم اگر کسی میگفت ستاره شناس شدن من خیلی بعید است.چه شیرین بود لذت باور اینکه هرآنچه بخواهم بدست خواهم آورد و چه اهمیتی دارد که حالا خوب میدانم این جمله ی تکراری دل خوش کنکی بیش نیست!بگذار همینجا در سکون اینهمه زیبایی براق جاری باشم.. نزدیک میشوم.نزدیک و نزدیکتر..چقدر کوچکم من در میان اینهمه بزرگی..همین که ذره ای وابسته به این شگفتی بی انتها هستم از سرم هم زیادیست..دستهایم را محکم توی بغلم گره میکنم.انگار کن که خدا را در آغوش گرفته ام..دلم آرام میشود..همینجا، در میان همین باغچه کوچک ،در کنار همین ماهی های فسقلی قرمز،زیر همین سقف سوراخ سوراخ ِبراق!آرام میشوم...
(عکس مربوطه حذف شد!)
+بی حوصله با یه مود کاملا تخیلی با قدم های آروم و میلیمتری برای خودم تو مرکز خرید قدم میزدم و بدون ذره ای توجه به مغازه ها و یا فکر خرید چیزی تنها مردم رو تماشا میکردم .آدمای دور و برم یکی یکی یا دوتا دوتا و بغضاً جماعتی تو حال و هوای خودشون مشغول بودن و به تنها چیزی که توجه نمیکردن نگاه های منی بود که کنجکاوانه سعی میکردم تو همون چند ثانیه تلاقی نگاه یه چیزی تو عمق چشمها یا حرکات و رفتار طرف کشف کنم که ذهن من رو از موضوعی که تو مدام تو ذهنم وول میخورد منحرف کنه.(هدف از رفتن به مرکز خرید رو دارید که؟) در همین حال به طور کاملا ناگهانی چشمم میخوره به ویترین مغازه ای که این دکور بیرونیشه و ناخوداگاه میزنم زیر خنده..از دیدگاه من تیپ بسیار بسیار جالبیه.بیکینی با کمربند پهن چرم!حیفم اومد ازش عکسبرداری نکنم.حتی در شرایطی که جماعتی از دختر پسرای تینجر با مردمک های گشاد من رو در حال زوم کردن دوربینم میپاییدن .بیخیال نگاه های پرسشگر بقیه..مگه من نگاشون میکردم کسی گفت چرا؟
مست و ملنگ و از همه جا بی خبر برای اولین بار وارد بخش اورولوژی میشم.میبینم همه دکتر ها دور هم نشستند و مورنینگ ریپورت نه تنها شروع شده بلکه به نظر میرسه رو به اتمامه.با لبخندی ملیح!سلام میکنم و خودم رو به عنوان اینترن جدید معرفی میکنم.هد دپارتمانت به صندلی کنار خودش اشاره میکنه و ازم میخواد که بشینم.با اعتماد به نفسی که نمیدونم از کجام در میارم در حالی که همچنان لبخند فوق رو لبمه تو صندلی کناری جناب آقای دکتر جا میگیرم.هنوز درست و حسابی جابه جا نشدم که میگه فلان سی تی رو نشونش بدید.چند ثانیه بیشتر نمیگذره که سی تی رو میارن با چشم به من و دانشجوی سال پنج اشاره میکنه و میگه بخونینِش.خیلی خوشحال از جام بلند میشم و روبه روی سی تی می ایستم و با نام و یاد خدا و سلام و درود به شهدای اسلام!شروع میکنم به خوندن .مدیونی اگه فکر کنی برای بار اوله دارم همچین کاری میکنم و اصلا به خاطر نمیارم هیچ وقت کسی سی تی خوندن رو یادمون داده باشه همیشه فقط دیاگنوز نهایی رو میگن و تموم. چون مربوط به لول تخصصی میشه و در سطح ما نیست ولی خوب از اونجایی که به قول آفجی کوچیکه بنده پدر و مادر اعتماد به نفس هستم به روی خودم نمیارم و سعی میکنم از همون چیزای نصفه نیمه ای که موقع تشخیص مریضا شنیدم استفاده کنم و کلا مساله اینه که کم نیارم.همینجوری واسه خودم میگم و جلو میرم.دانشجوی فوق هم که به سان مجسمه ای خوش تراش در کنار بنده ایستاده ،فقط سرشو به علامت تایید فرود میاره و تو دلم میگم بیچاره با این اطمینان تایید میکنی خبر نداری که من خودم هم هیچی حالیم نیست!تشخیص میدم طرف یه کلیه نداره!!آقای دکتر با لبخندی از جنس ِ ژکوند! میپرسه چه جالب،یه کلیه دیگش کجاست؟میگم بگذارید تو کات های پایین تر بگردم دنبالش. : اِ؟بگردی دنبالش؟پس ممکنه جایی رفته باشه؟من: بله!شاید اکتوپیک باشه!(شما اگه فکر کردی من کم میارم سخت در اشتباهی!)دکتر جان سکوت میکنه و بنده شروع میکنم به گشتن در میان دنیای سفید و سیاه سی تی شکم بنده خدا..نه نیست!برمیگردم میگم نیست.این یه کلیه داره.دکتر با تمسخر میگه جدی؟رو میکنه به دانشجوی مربوطه میپرسه تو هم همین نظر رو داری؟اون میگه، نه!جناب دکتر:خب کلیه دیگه اش کجاست؟دانشجوی مذکور اشاره میکنه به دوتا نقطه در دو طرف ستون مهره ها میگه این دوتان!خب الان دیگه مطمئنم این خیلی پَرته.آروم میگم برادر من این دوتا ماهیچه ان!دکتر صدام رو میشنوه.. : اِ؟ماهیچه ان؟کدوم ماهیچه ؟ من:پاراورتبرال اند. :اسم ندارن اونوقت؟باز با لبخندی سر شار از اعتماد به نفس میگم نمیدونم!(تا حالا چیزی در مورد اعتماد به نفس کاذب شنیدین؟نمیبخشمتون اگه فکر کنید من ازش چیزی داشته باشم) :اینا ماهیچه های سوپرا اسپاینس هستن. من: اِ؟چه جالب..!! جناب دکتر: خب تموم شد؟من: نه پلویس(لگن) رو هم بخونم تمومه..میخونم و در نهایت به این نتیجه میرسم که لگن هم نرماله وطرف کلن سالمه فقط یه کلیه اش نیست!دکتر میفرمایند بشینید و من در زیر سنگینی لبخندی که آتشفشانی از تمسخر و حماقته، به تعبیر درست ترش میتمرگم سر جام.جناب استاد محترم تشکر میکنه و خودش بلند میشه و شروع میکنه به خوندن سی تی و درنهایت تشخیص نهاییش این میشه که طرف سالمه فقط یه کلیه نداره!من چیز دیگه ای گفتم آیا؟حالا اگه شما فهمیدید اون لبخندا،از چه جهت بوده منم فهمیدم!
اینا همه یه طرف ابلاغ خبر ناگهانی کشیک بودنِ امروز ِ اینجانب یه طرف..یعنی میخوام بگم امروز روز گل و بلبلی بود برای خودش و آنچه میخوانید یک آپ سریع النوشت!از بیمارستان میباشد و مسئولیت هرگونه اشتباه تایپی و غلط املایی و امثالهم بر عهده خواننده آن میباشد ولاغیر!