تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند
کامنت های جدیدت رو خوندم..قبلی ها رو هم تکرار کردم!باتو..بی تو ..برای تو ..برای خودم و برای محکومیت هامون به انسان بودن اشک ریختم.مادری که دلت پره..عزیز دلم  یکبار دیگه ازت میخوام که آدرس یا ایمیل ها هر چیز  دیگه ای که اجازه بده خصوصی با خودت صحبت کنم رو برام بگذاری...

+ نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 1:43 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

یک کامنت خصوصی چهار قسمتی از "مادری که دلش پره"خوندم ..یک بار..دو بار..سه بار.اونقدر خوندم که خوب تک تک حرف هاش رو حس کنم.اونقدر خوندم که بتونم درست فکر کنم و با تمام وجود سعی کردم که درکش کنم.اونقدر خوندم که یک سری از جملاتش رو از حفظ شدم.دلم گرفت دلم شکست و باز هم قضاوت شدم یا شاید درست ترش این باشه که قضاوت شدیم !عزیزم کاش برام آدرس ایمیل یا سایتی بگذاری که جوابت رو نه در اینجا بلکه خصوصی بهت بدم.

+ نوشته شده در شنبه سی ام آبان 1388ساعت 2:47 توسط دختری به نام ..خانومی..

صبح ده دقیقه دیر تر از خواب بیدار میشم.خب ده دقیقه دیر تر از خواب بیدار شدن شاید خیلی مهم نباشه اما یکی از عواقبش که  ده دقیقه دیر رسیدن به مرنینگ خواهد بود خیلی مهمه چون باید در سالن رو باز کنی و با کمال شرمندگی با سری پایین افتاده در مقابل انظار عمومی از پزشک و رزیدنت و دانشجو گرفته تا همکار های اینترنت  در بین صندلی ها قدم رو بری تا یه جای خالی پیدا کنی که روش بتمرگی و این به قیمت چند ثانیه سکوت گوینده و نگاه های  از فرق سر تا نوک پای شما و آه تاسف کشیدن برخی از مستمعین تمام خواهد شد.درک میکنی که چی میگم؟اینه که همه تلاشم رو میکنم یه سری از کارا رو فاکتور بگیرم  و سرعت عملم رو بالا ببرم که کمبود وقت رو جبران کنم.میپرم تو ماشین و رخش رو می تازونم به سمت بیمارستان. میخوام سرعت رو بالا ببرم که باز اون فوبیا میاد سراغم و باز رو همون صد و چهل فیکس میکنم.احساس میکنم خوابم میاد!شیشه های ماشین رو پایین میدم میخوام ضبط رو روشن کنم که یادم میاد سی دی  جدیدی با خودم نیاوردم و اون قبلی ها رو هم انقدر گوش دادم از شنیدنشون چهرم شبیه اون آیکون  سبز رنگ  معروف میشه!پس میذارم رو رادیو..چند تا آهنگ که میگذره میرسه به یه آهنگی که پسر عمو خیلی دوست میداشت!حالم رو دگرگون میکنه.بی اختیار اشکام میریزه پایین .گور بابای آرایش چشمم.مگه چقدر ماست مالی کردم  اصلا که گریه بخواد کاری بکنه.بیخیال بزار دلم کارشو بکنه!برای خودم همینجوری دارم اشک میریزم که یه  هو یه  صدای بیپ بلند میشه و یه نور زرد از پشت پرده نازک قطره اشک عبور میکنه و درست میاد میخوره وسط چشمم.بله!چراغ بنزین روشن شده!همینو کم داشتم دیگه.تو این زیغ (زیق؟ضیق؟ضیغ؟الی آخر ..) وقت فقط  زیق زیق تو رو کم داشتم!من خودم که ناله هستم دیگه تو از جون من چی میخوای آخه رخش جان؟یه کم ملاحظه شرایط رو هم نمیکنه!خب تا اولین پمپ بنزین یه بیست کیلومتری فاصله هست ولی مهم نیست حتما میرسونه.وارد پمپ بنزین که میشم میبینم اینجا دست کم باید بیست دقیقه وایسم.مگه میشه؟نه اصلا راه نداره بنابر این یه  بسم الله میگم و  سر خر   رو کج میکنم  به سوی پمپ بنزین بعدی!تا بعدی  پونزده کیلومتر!تا بهش برسیم جونم به لبم میرسه بس که استرس دارم یه وقت نرسونه.چه میدونم خب با چراغ بنزین روشن  چند کیلومتر میره! با کلی سلام و صلوات به بعدی هم میرسیم اما اونم یه چیزی تو مایه های قبلیه است.اعصابم به هم میریزه حالا چه خاکی بر سرم کنم.دل رو به دریا میزنم و میگم میرم بیمارستان  میرسونه ایشالا ولی اعصابم به هم ریخته است.اونقدر که با دست محکم میکوبونم رو فرمون !درست مثل تو فیلما!و مسول  پمپ  بنزین هم میفهمه فکر کنم!حالا نمیدونم از چشام فهمید یا از طرز نگام ولی زمانی که داشتم از کنار ماشینای در حال سوخت گیری میگذاشتم و با چشای پر از اشک! بهشون نگاه میکردم با دست  اشاره کرد که برو اون گوشه وایسا.فکر کنم تودلش گفته ببین این چقدر بنزین لازمه که داره واسه چهار تا قطرش اینجوری اشک میزیزه.دلش سوخت برام یحتمل و لی من بیخیال به اون پا رو میگذارم رو گاز و از پمپ بنزین خارج میشم.چی کار میخواست بکنه مثلا؟بیاد بشینه ور دلم تو ماشین بگه مشکلت چیه بگو من حلش کنم؟یا خارج از نوبت بهم اجازه بده بنزین بزنم یا یه گالن چهار لیتری بگیره دستش بیاره جلو چشای پرسشگر همه  سر ریز کنه در مخزن بنزین رخش جان؟ از تصور همه این گزینه ها حالم یه جورایی ناخوش تر میشه!

به موقع میرسم به مرنینگ.خدا به خیر گذروند. رخش تا خود بیمارستان  یه نفس می تازونه و دست من رو تو حنا نمیگذاره شاید چون میدونه تا چه حد از رنگ حنایی بدم میاد !بعد از مرنینگ دوباره راند ..دوباره پرسه زدن میون اتاقای مریضا  همراه با استاد جنتل من مذکوره ! و بقیه همراهان همیشگی.  از این بخش به اون بخش.یه دور کامل همه اون  بیمارستان دردندشت  رو باید  با قدمای میمیمتری چرخ بزنی.همش یه طرف آی سی یوش یه طرف.همیشه به محض اینکه قدم میگذارم تو آی سی یو حالم یه جوایی متحول میشه.مدام تو یه گوشه اش دنبال پسر عمو میگردم و تو دلم اشک میریزم!امروز سه تا مریض داریم تو آی سی یو.سومی تخت یکی مونده به آخره و تخت آخر ..تولدشه..تولد یک سالگیش تو آی سی یو!این بچه از زمانی که متولد شده جز این آی سی یو هیچ کجای این دنیا رو ندیده.چشاشو که باز کرده به جای آغوش گرم مادر لباس سفید دکتر رو دیده و پرستار..تا خواسته چیزی رو بشناسه به جای جق جقه و اسباب بازی آمپول دیده و سرم و یه سری سیم و دستگاه که هیچ وقت نفهمیده چرا اینجوره دست و بالش رو برای تکون خوردن و شیطونی کردن بستن..بی خیال به مریض خودمون میرم بالای سرش. مادرش با لبخند کنار تختش ایستاده و برام توضیح میده که دخمرکش رو تو این یه سال فقط تو همین آی  سی یو دیده وامروز جشن تولدشه..جشن تولد یک سالگیش.باز هم بی اختیار اشک میریزم  و یادم میاد که صبح قبل از ورود به بیمارستان  اصلا به صورتم نگاه نکردم که ببینم آرایش چشمم چه به روز قیافه ام آورده ولی باز هم بیخیال بگذار بباره و هر گندی که میخواد بزنه . این روزها بی اختیاری گریه گرفتم!چشمهای پرسشگر بقیه هست و منی که گوشه تخت یه بچه یه ساله رو گرفتم و گریه میکنم شاید کمتر برای دردای دل خودم و برای عذاب های  بزرگ  این بچه کوچیک و بیشتر برای یاد آوری کابوس اینکه آیا چند ماه دیگه ماهم محکومیم به اینکه  جشن تولد بیست و سه سالگی  پسر عمو رو تو آی سی یو بگیریم...؟

چهارشنبه 27 آبان138 ساعت: 12:44
توسط :مانیل(خانومی)عزیزم

حس ضایع شدگی! :دی ... یه سوال خانومی جون... شما الآن ایران هستی؟

جواب:نه گلم  برگشتم پیش خانوادم.

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 12:7 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

تصور کن یک بار دیگه در حال راند با همون استاد نامبرده در پست پایین هستی.امروز داری همه تلاشت رو میکنی که هر چی تو کاسه داری بریزی بیرون .یعنی یه جورایی میخوای همه سعیت رو بکنی گندی که دیروز زدی رو امروز ماست مالی کنی حالا بماند که میگن کار امروز را به دیروز نیانداز!امروز دو عدد دانشجوی سال آخر هم به جمع حضار اضافه شده اند و این یعنی اینکه وقتی سوالی پرسیده میشه اگه اندازه رزیدنت جواب ندادی و دلت رو نخوام بشکونم  از همکارت هم کمتر میدونستی  دست کم تو از اون دو تا باید بیشتر بدونی دیگه.پس تمام سعیت رو میکنی که  مغزت چرخ دنده هاشو راه بندازه و تر تر کنان یه حالی بهت بده و البته از دعا و التماس به ائمه اطهار هم در دلت دست نمیکشی ..بعد در همین میان استاد  جنتل من  مربوطه یک سوالی می پرسه.رزیدنت ها مثل همیشه خاموشند تا جونیور ها جواب بدن.از دو تا دانشجوی مذکور هم صدایی در نمیاد بنابر این یه بسم الله میگی و دهان مبارک رو باز میکنی به اظهار فضلی که خودت هم زیاد ازش مطمئن نیستی فقط داری به کمک  چرخ دنده های تر و تر کنان جلو میری.که استاد میبینه داری زیاد حرف میزنی! میگه داری خوب فکر میکنی ولی برو سرچ کن جواب این سوال رو.فکر کردن کافی نیست!و ادامه میده من انتظار ندارم جواب این سوال ها رو بدین ولی این  سوال و جوابها کمک میکنه به اینکه فعال بشین و انگیزه بیشتری برای خوندن پیدا کنین.این هدف همه ی استاد هاست و البته  برای ما هم خیلی بهتره .با این سوال و جوابها ما خودمون رو هم آپ دیت میکنیم!یه لبخند معنی دار میزنه  کراواتش رو مرتب می کنه  و با قدم های آروم میخواد بره به اتاق مریض بعدی که برمیگرده تو چشات نگاه میکنه و ازت میپرسه به نظرت یه استاد تنها توی این بخش ها راه بره مریض ببینه و  با خودش حرف بزنه  بهتره یا در حین راند با یه دختر جوان و جذابی مثل تو هم کلام باشه؟همه در سکوت فرو میرن و تو فقط لبخند میزنی  .دوباره سوالش رو تکرار میکنه و تو باز هم لبخند میزنی در حالی که جلو چشمهایی که بهت خیره شدن داری با سرعت نور تغییر رنگ میدی.درست مثل یه آفتاب پرست گلگون!باز هم سکوت..برای یک لحظه می ایسته  سرش رو برمیگردونه به سمت تو که در حین هم قدم شدن باهاش همه سعیت رو میکنی که  صورتت رو در پناه شونه هاش قایم کنی .و یکبار دیگه سوال میکنه و تو موندی که این چقدر گیره و الان یعنی تو باید چی جوابش رو بدی که زیاد منتظرت نمیگذاره و با لبخندی معنی دار تر  از قبل میگه  فکر میکنم بعضی اوقات بهتر باشه با خودت صحبت کنی!نه جون من بگو حالا چه حسی داری؟؟ توهمون کامنت دونی پست پایین بگو که هر دو تا حست خوب با هم قاطی بشن!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 19:23 توسط دختری به نام ..خانومی..

چه حسی داری وقتی که وسط راند با دو عدد استاد و یک رزیدنت و یک همکار اینترن ایستادی.  استادت داره در مورد مریض مربوطه که خودت معرفیش کردی بحث میکنه و تو هم  زل زدی به حرکت لبهای استاده و مات و مبهوت صورتش شدی  و خدای نکرده هیچ تو یه دنیای دیگه هم نیستی و درست تو همون دنیایی هستی که باید باشی و کاملا درک کردی که این یه موضوع جدیه و تو در حال پرزنت کردن یک کیس هستی اونم تو روز دوم شروع دوره ات که همه نگاه ها متوجه تو هستش اون وقت اون همکار اینترنت که احتمالا آقا هم هست و احتمالا مسلمون هم هست و احتمالا فکر میکنه که نباید به تو دست بزنه و احتمالا یه سری احتمالات دیگه رو هم در نظر داره کلی به خودش فشار میاره و خیلی !کمی تا قسمتی آروم میزنه به شونت و تو رو از دنیای خودت پرت میکنه می اندازه وسط یه بیمارستان جلو یه سری دکتر  بعد تو با یه نگاه حق به جانب و متعجب نگاهش میکنی و اون با نگاهش ملتمسانه سعی میکنه بهت بفهمونه باید جواب استاده رو بدی!و تو با نگاهی متعجب تر و ملتمسانه تر به استاد مربوطه نگاه میکنی !ها؟چه حسی داری؟

پی نوشت : از این پس هر بار  از میان کامنت دانی پست قبل یک کامنت را برمیگزینم و جوابش را هم در انظار عمومی میدهم.خدا نبخشد و نیامرزد کسی را که بخواهد جلوی چشم خلق خدا دروغ بگوید!

  باران  :سلام
میشه لطفا شماره ماشینتونو بدید
تا اگه ما از ده کیلومتری دیدیمش
تکلیفمون روشن باشه!

جواب:چرا نمیشه عزیزکم؟۹۴۸۷۷! به همین سادگی به همین...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 22:48 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

روز اول اینترنی رو پشت سر گذاشتم.تو همون بیمارستانی که دو سال پیش تموم خاطرات آخرین سال درس خوندنم تو پزشکی عمومی توش  رقم خورده بود.گذشته از اون اواخرش که دیگه قضیه جدی بود و باید میخوندم, واقعا چه قدر هم که من درس خوندم اون سال .مدیونید اگه فکر کنید هر چی به اون سال فکر میکنم جز دنیای دو نفره و خاطرات تلفنی مون  چیز دیگه ای یادم میاد.حتی تو  نقطه به نقطه ی  بیمارستان!  بگذریم ...سوار بر رخش دوست داشتنی در حال برگشتن از بیمارستانم یه موزیک ملایم و کمی تا قسمتی ناله هم گذاشتم که همچین سر حال بیاردم! و از اونجایی که یه جور فوبیای سرعت گرفتم کروزر ماشین رو روی صد و چهل ثابت میکنم و میرم توعوالم خودم.نمیدونم دقیقا چقدر میگذره و  چند دقیقه است که  مست و بیهوش شدم میون عطر خوش  اتفاقات اخیر ولی یه آن احساس میکنم یه نوری  میخوره تو چشمم .اونقدر غرق شدم که توجهی نمیکنم اما میبینم هر از چند گاهی تکرار میشه و داره رو نروم فوتبال دستی بازی  میکنه.یه خورده که میگذره میبینم غیر از صدای آقای خواننده  یه صدا های دیگه ای هم میشنوم!نکنه زدم تو کار  توهم بینایی و شنوایی با هم؟بهش چی میگفتن؟آفرین..دپرشن ماژور همراه  با علایم  سایکوز.ولی آخه  به نظر خودم نمیرسه اونقدر ها اوضاعم خراب باشه که.. بازم دارم میرم تو  عوالم خودم که یعنی چه مرگم شده که یه  هو یادم میاد احتمالا پشت فرمون نشستم و غیر از فکر کردن یه کارای دیگه ای هم باید بکنم!یه لحظه سرمو میارم بالا تو آینه رو نگاه کنم که میبینم ماشین پشتی دیگه رسمن داره به رخش عزیز تجاوز!میکنه.احتمالا اون نوری که میدیدم هاله نور نبوده و ماشین پشتی بوده که چراغ میداده و اون صداهای اضافی هم یحتمل  بوق ماشین بوده  که رانندش داشته سعی میکرده یه جوری حالی کنه جون عزیزانت  بگذار من برم غافل از اینکه   ماشین جلوییش فاقد سرنشین ِ داری حواس پنج گانه است!راهنما رو میزنم که برم کنار.جهت تعویض لاین یه بار دیگه تو آینه  نگاه میکنم که یه هو این صحنه رو میبینم و میخکوب میشم.خورشید به این قشنگی در حال غروب کردنه  اونم درست وسط آینه ماشین من!چقدر سرخیش به دلم میشینه .درست مثل یه گوله  آتیش مهربون  که داره نفسای آخرشو برای گرما دادن میکشه..چه طوری مات و مبهوت این خورشید در حال غروب  اونم درست وسط آینه رخش دوست داشتنی نشم؟حالا شما بگو ماشین پشتی از شدت عصبانیت خونش مثل  سرخی همون خورشید جلو چشاش داره میجوشه و بالا میاد.  پاشو میگذاره رو گاز و از سمت راست سبقت میگیره و احتمالا تو دلش هم  یه کمی ,فقط یه کمی  منو دعا میکنه ها؟مهمه؟نیست...به جان شما نباشه به جان خودم مهم نیست..بی خیالش...خورشید در حال غروب وسط آینه رخش من رو بچسب و در ضمن توجه داشته باشید  چقدر خجسته ام من که تو اون حال از این صحنه عکس برداری هم کردم !

پ.ن: نشد که ایران بمونم یعنی یه جورایی نخواستم  بنابر این برای ادامه اینترنی  برگشتم  پیش خانواده گرامی.

پ.ن ۲: بر اثر لرزش دستم  عکس اول خوب از آب در نیومد و تار بود و البته پشت کار من هم زیاد!اینی که مشاهده میکنید برداشت سوم یا چهارمه که دیگه ماشین عقبی سبقت گرفته و الا  اونم زیارت میکردید!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آبان 1388ساعت 0:39 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

 بودنش را دیدم..نبودنش را هم!از با او بودن لبریزشدم و از بی او بودن تهی.با او  گویی عرش را دیدم و بی او مدتهاست  فرش را نظاره میکنم .هیچ فکر نمیکردم او که نباشد خیلی های دیگر هم نخواهند بود و درد او که باشد درد های دیگر هم خواهد آمد.جدا چرا؟این موج منفی چه میخواهد از جان آدم که به محض اینکه گوشه کناری از این دنیای به این بزرگی ,کوچک که گیرت می آورد می افتد به جانت و تا یک گوش مالی اساسی ندهد دست از سر کچلت که قبل تر ها مو داشت و اتفاقا پر پشت هم بود بر نمیدارد.بابا جان به خدا من دیر زمانی است دنبال آن یکی موج میگردم که میگویند مثبت است و یحتمل از پس این قلدر که از ما نمی  کَنَد بر می آید ولی بدبختی هر چه بیشتر میگردم کمتر می یابمش.باور کنید!به جان شما نباشد به جان خودم راست میگویم.کسی هست این دور و حوالی که بگوید خانه دوست کجاست؟همان موج مذکور را میگویم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 0:26 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

تنها سه نقطه شاید کافی باشد برای حدس زدن  من برای آنها که میشناسندم!پس:

...

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:17 توسط دختری به نام ..خانومی..

بیخیال باش رفیق زندگی ساده تر از آن است که تو میبینی و من نمی بینم!بلکه گذاشته ام اش زیر میکروسکوپ روی پاور صد و دارم دنبال پاتولوژیِ بدخیمِ احتمالی نزدیک به یقین اش میگردم! بی خیال شو رفیق دلت رابسپار به همان نازو نوازشهای نوِ همسرت و میان زیر و بم عشقبازی هایت همه چیز را فراموش کن.نه برای آن لحظه که برای تمامی لحظه هایی که می آیند و خواهند آمد.بگذار  قلبت بی هوا به هر کجا که میخواهد بتازد و هیچ نگران حل مسئله های منتطقی نباش.خوش باش میان این همه تازگی, میان این  نو بودن یک دنیا حس وحشی.خودت را گم کن  در خوشی های خوشرنگت و هیچ نگرانی بد رنگی  نا خوشی های من نباش.نه! چه کسی می پرسد؟چه کسی پاسخ خواهد گفت؟من خودم مهر تایید شد میزنم  پای سندی که همه این حرفها را اراجیف نامه ای بیشتر نمیخواند.باور کن!تو برو خوش باش و خوشی هایت را کن. تو و این همه تازگی را چه به دلتنگی ها و غم های کهنه و کپره بسته ی روی دل من؟عقل سالم چه میگوید؟تو امروز سفیدی و پر نور تو امروز می درخشی و عکس لبخندت زیبا ترین تصویر قاب چشم یک مرد تازه داماد است و تو نوعروس چارقد بر سر مجلس عیش و نوش بزرگان فامیل .تو را چه به درد دلهای من.دعوتنامه هم نفرستادی گلایه ای نیست در این بزم حضور رفقای چندین ساله ی غمگین هیچ یمن خوشی ندارد.بی خیال باش رفیق که بی خیالی را عشق است...

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 0:25 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

خسته ام..خیلی زیاد!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آبان 1388ساعت 2:40 توسط دختری به نام ..خانومی..