**این روزها بد جوری درگیر این همه احساسی هستم که من رو با اونها درگیر کردی..دست مریزاد(با تشکر از نادیا
!)کارت رو خوب بلدی!همیشه از اینکه میدیدم هر چیزی رو میخوای به دست میاری لذت میبردم..
اون موقع ها که هنوز دوست جونم بودی و من از دور فقط واسه موفقیت هات دست تکون میدام!
حالا منی که واسه خیلیا دست نیافتنی بودم یه جورایی رفتم تو لیست دست یافته هات!ًخجالت نمیکشی؟چی کار کردی تو؟**
سلام
یادتونه تصمیم جدی گرفته بودم و کوتاه هم نمیومدم..هنوز هم کوتاه نیومدم"مثلا".![]()
هفته ای 3 بار تماس!در راستای همین انقلاب عظیمی که به راه انداختم پنج شنبه شب که نوبت سوم هفته اول بود!صحبتیدیم..حالا چقدر؟یک شبانه روز به طور متوالی!!!!!
!وقتی تحریم میکنی اینطوری تغیان میکنه دیگه!یعنی از اونجا که بنده به دلایل کامل خصوصی!!که ماهیانه ساعاتی رو به گفتگوی خصوصی با "اوشون" اختصاص میدم دچار بهران دل درد خفن ناکی بودم که قادر به حرکت از روی تخت نبودم..جناب حس قشنگمون هم تنها گذاشتن ما رو بی مرامی دانسته و دقیقا از پنج شنبه تا جمعه شب با بنده همراه بودن(البته از طریق لاین شریف تلفن)من بگردم دور این گراهامبل با این اختراعش!
خواب هم که عمرا اگه فکرشو بکنی حدود 20 ساعتfully awake!شما داشته باشید قدرت و استقامت این فک ها رو!بزنم به تخته...!
بعدش خب معلومه شنبه صبح که بیدار شی دلت تا دو روز دیگه طاقت نمیاره و هی دلتنگی میکنی و جون میکنی ولی باز میخوای سر حرفت باشی..
بعدش کله صبح تو خواب و بیداری بهت میزنگن و میگن که عزیزی تو بیمارستانه..عملش یه عفونت شایعه..چیز خاصی نیست ..راه میافتی بیماستان
..همون بیمارستان قدیمی که همه پارسال رو توش گذروندی..چند تا از دکترا رو میبینی سلام و احوال پرسی با لبخند ولی سریع ..میخوی ببینیش زودتر ولی پشت درOT میمونی!انتظار و اشک..تا میارنش بیرون اروم رو گونش رو میبوسی..اشک امونت رو بریده.اون گل چهارشونه..در نهایت کم سن وسالی با اون هیکل مردونه رو تخت؟؟؟اونجوری بیحال؟؟تا تو بخش دنبال تخت میدوی..تو و بقیه..
چند دقیقه بیشتر از انتقالش به تختش نگذشته..شروع میکنه ه سر فه های مکرر.اب دهنش رو نمی تونه قورت بده.. پرستارا میزنن پشتش...سرفه..رنگش داره سیاه میشه...هق هق میکنی..خدایا چی کار کنم؟ پزشکیت هیچ کمکی نمیتونه بهت بکنه جز اینکه نبضشو بگیری تو دستت که مطمئن شی هنوز میزنه.گریه میکنی..داد میزنی اکسیزن..دکترو صدا کنین..جاچین مثل دیوونه ها میدوه دنبال دکتر..اشکات نمیذارن جایی رو ببینی.نفست تو سینه حبس شده...چه لحظات سختی رو میبینی تا برش میگردونن..حالا اروم نفس می کشه...تو هم حالا نفس میکشی..هق هق امونت رو بریده..میدوی از پله ها پایین..تو ماشین..تو این شرایط فقط یه نفر هست که میتونه ارومت کنه..یهmiss call دیگه نمیشه 2 روز صبر کرد!!انقدر بلند بلند هق هق میکنی که اون هم صداش تو دماغی میشه..تو هم؟؟حرف میزنه..دلداری میده..میگه شکر کن...ارومتر میشم..بر میگردم بالا..میبرنش ICU..با هزار جور سو استفاده از اشنایی با دکتر ها و سابقه پارسال تموم شب رو با جاچین پشت در ICUبیدار میمونی ..هر بارکه در وا میشه میدوئی جلو در تا مطمئن شی حالش خوبه..تا فردا دیگه حالش خیلی خوب شده..
صبح که رفتم بالا سرش با خنده گفت پرستار ه میگفت خانومت خیلی دوست داره ..هر وقت شب این در باز شه خانومتم جلوش ظاهر میشه..گفتم فسقلی جان گول ظاهرتو خوردن ..خب میگفتی بهشون این ننه بزرگمه واسه اینه که زیادی نگرانه!!!!!!
الان دیگه خیلی خوبه..مرخص شد..خوشحالم..
امروز تموم مسیر رو با 180 Km speed روندم تا بیمارستان اگه حس قشنگم بدونه کلم کنده است!به خدا خیلی سعی میکنم سر قولام باشم خیلی..ولی بعضی وقتا نمیشه..بیخوابی 48 ساعته امونم رو بریده بود..
بیشترش هم سرپا..تو بیمارستان..اما بازم شکر که همه چیز به خیر گذشت..خدایا شکرت...شکرت..
حرف حساب:خدایا واسه همه چیز ازت ممنوم..واسه همه چیز
کلی روز بود بی ایترنت بودم..نت خونم افتاده بود پایین خفن!این تعطیلات بد نگذشت..هیچ کار خاصی نکردم جز اینکه به شدت خوابیدم و حالیدم!
و البته همراه افجی کوچیکه چند تا فیلم اونم از نوع ایرانیش!دیدم..یه چند باری هم با جاچین رفتیم بیرون..این بچه هم قات زده جدیدا..کمتر میاد خونه!اها راستی چهارشنبه هم که برگشتم خونه دیدم مامان جان شونصد تا مهمون دعوت کرده منم که چقدر حوصله مهمون بازی دارم!!!!!البته هنوز تازه از ایران رسیده حال و هوای اونجا رو داره..دیگه اینکه باحس قشنگم کلی حرفیدم..یک سری تصمیمات جدید گرفتم و صد البته اوشون مخالفت شدید اعلام داشتن ولی خب فعلا پیروز شدم!البته برای مدتی اونهم به طور ازمایشی!گفتم از این به فقط هفته ای یکبار تلفنی میحرفیم ولی خوب smsوchat باشه. هم تحمل دوری راحت تر میشه شاید ..هم خودمون رو امتحان میکنیم ..هم اینکه هر 10 روز یکبار تلفنت قطع میان دوره نداشته باشه که یه پات شرکت باشه یه پات دفتر مخابرات برای دریافت قبض و پرداخت بدهی!!!..که خب فعلا تونستم راضی کنم که هفته ای 3 بار به طور ازمایشی تا ببینیم چه میشه!***شنبه شب که حرفیدیم تا 2 شنبه فقط با sms حرفیدیم.که تو این مدت شونصد بار گفتی دلم تنگ شده بلکه من دلم به رحم بیاد اما من به شدت در روبرویی با این احساسات مقاومت کردم و از این کار بسی خرسندم!دیشب باز میخواستی بزنی زیر همه چیز و من باز هم مقاومت کردم اگر چه انقدر کفری شده بودم که میخواستم گلدون قلمکار کنار میز توالت رو تو اینه خورد کنم!!!جدا اولین باری بود که یه همچین حسی پیدا کرده بودم..اصلا یادم نمیاد تا حالا اینجوری شده باشم حتی در بد ترین شرایط عصبانیت..چه برسه به اینکه در حال حرف زدن با تو باشم!که البته به خودت هم گفتم وخب زیاد تعجب نکردی چون انگار خودت میدونستی چقدر حرص خوردم!
***ولی خب برای خودم به شدت تعجب اور بود این حس..جدا از ته دل میخواستم این کارو کنم یعنی دارم خل میشم؟؟؟؟
همین الان باز sms:ابی تو تنهام ..تورو میخوام..یه روز بی تو یه سالی میشه!!
خب برای تحقق اهداف صبر باید کرد دیگه..مگه نه؟راستی اقای الف پریروز زنگ زد..اومده بود اینجا!این اقای الف پارسال از من خواستگاری کرده بود..حالا چه جوریش جالبه توسط دکتر متخصصی که من دانشجوش بودم و اونم در بیمارستان!
البته پس از اتمام دوره بستریش.. من چند باری بهش سر زده بودم و شرح حال گرفته بودم..جالب اینجاست که در طول اون مدت اصلا طوری برخورد نکرده بود که خودم چیزی دستگیرم بشه..یه مدت باهم صحبت کردیم ولی خب با اینکه ازهمه جهت مناسب بودهیج حسی از این اقا در بنده بوجود نیومد. سوئدی ایرانی الاصل بود ..منم میخواست ببره اونجا منم بهونه کردم و گفتم نمیخوام..با این حال از اون موقع با میل و تلفن تقریبا باهام در تماسه به عنوان یه دوست!تا دیروز که زنگ زد گفت اینجاست و میخواد منو ببینه ولی انقدر سرد باهاش صحبت کردم که عمرا باز زنگ بزنه..قشنگترین حسم رو هم در جریان گذاشتم ..کلی شاکی شد گفت دیگه نمیخوام باهاش حرف بزنی یه جوری میپیچونیش!منم مثل یه دخمر خوب گفتم چشم!
دیگه همین دیگه همه جریانات این مدت رو تعریفیدم!
حرف حساب:فکر کنم اوضام داره رو به وخامت میره حالا باز خوبه کنترل اعصاب دارم!![]()
سلام
نمیدونم از کجا شروع کنم؟..خیلی از حس هایی که همراهم شدن ازم خواستن از خودم بگم.. ازجایی که قبلا مینوشتم..خیلی وقته از خونه قبلیم کوچ کردم..اومدم اینجا که دوباره امنیت تنهایی با دوستای دنیای مجازیمو داشته باشم.من یه خانومی ام که ۵ سال پیش از خونش که هر چی عشق ومهربونی و خاطره بود اونجا جاگذاشته بود رفت.. واسه رسیدن به یه عشق دیگه..واسه درسش..
چند سالی تنها بود..تنهای تنها تو یه غربت نزدیک..باباییش که همه زندگیش بود تو همه مدت عمرش تو برگ گل نگهش داشته بود اما اینجا..تو این غربت خیلی سختی ها کشید..دوری..تنهایی..تو این غربت خیلی چیزا پیدا کرد..خیلی چیزا رو شناخت..خودشو..دنیارو..ادمای این دنیا رو...تو همه روزای بچگی و نوجوونی و جوونیش فقط بچگی کرد..چون عاشق بچه بودن بود..یه بچه شیطون و تقس که هیچوقت هیچ پسری رو تو حریم دلش راه نداد حتی اینجا..تو این تنهایی ها..نگذاشت کسی بیشتر از یه دوست بهش نزدیک بشه..به همه گفت نه..ولی یه وقتی به خودش اومد..دید یه نفر هست که ازش بعله نگرفته ولی مدت هاست که بهش نه نمیگه!اونم از جنس خودش بود..
قشنگترین حس زندگیشو همینجا پیدا کرد..ولی ازش دوره ..شاید بعدا تو روزمرگی هام بهتر بتونم بگم..نمیدونم..قشنگترین حسش خیلی دوستش داره اما ازش دوره تو خیلی چیزا..
سلام
هنوز هم سردرگمم..هنوز هم نمیدونم چمه..هنوز هم یه وقتایی بی خودی دلم میگیره و میخوام گریه کنم.. هنوز هم...
پنج شنبه از بیمارستان که اومدم بیرون به هیچی فکر نمیکردم جز اینکه برسم خونه..تو این افتاب مزخرف حداقل دو ساعت رانندگی در انتظارم بود البته اگه ترافیک رو خوب پیشبینی میکردم..انقدر تو حال خودم بودم که مسیر رواشتباهی به سمت خوابگاه برگشتم..انقدر لجم گرفته بود که میخواستم خود زنی کنم! معلوم نبود تا کجا این اتوبان دراز و باید میرفتم تا دور بزنم..حداقل یه ۲۰ کیلومتری راهم دور تر شد..یه هو تو راه یادم افتاد که بهت خبر ندادم دارم برمیگردم..میدونستم منتظری..زنگ زدم..در حال رانندگی!تو که نمیفهمیدی اما اگه میدونستی شاکی میشدی اساسی..خیر سرم بهت قول دادم وقت رانندگی دست به موبایل نبرم!ولی خوب نمی شه دیگه..بیرون بودی راحت نمیتونستی حرف بزنی پرسیدی کسی باهاته گفتم نه!گفتی تو چرا راحت حرف نمیزنی؟گفتم من راحتم!باحالم ها نه؟..گفتی رسیدی خونه خبرم کن... بعد از قطع تلفن یه sms دادی ("دوست دارم"این رو دلم مونده بود!تو هم که دوستم داری
بعداز بالغ بر ۲:۳۰ دقیقه رسیدم خونه..زودی پریدم تو تختم و بهت smsدادم که رسیدم..زنگیدی..یه کوچولو که حرفیدیم گفتم باید برم دنبال افجی کوچیکه..این موقع ها که میشه میخوای نذاری برم..گیر میدی..منم حرص میخورم ..بابا جون منتظرم هستن..باز سفارش میکنی..باز مهربونی میکنی..باز قول میگیری که زودی برگردم...باز..بالاخره با التماس گوشی و قطع میکنم و میرم دنبال افجی میارمش خونه..این افجی دلخوشی منه..خیلی میدوستمش..با افجی و مامانی افطار میکنیم و بعد میرم پیش جاچین..دلم براش تنگولیده اساسی! از احوالاتم میپرسه..مثل قبل!با هم فیلم رویای خیس رو میبینم..خیلی بغض میکنم اما گریه نه!چرا؟نمیدونم!از من بعیده!ساعت ۲ راه میافتم برم خونه.تو این مدت شونصد تا smsدادی..میرسم خونه..جیش..بوس..لالا.. نه بابا حالا تازه باید بحرفیم.miss callمن..زنگ تو..کلی میحرفیم..اروم و بی سرو صدا.از اون خواستگاری میپرسی برات میتعریفم ..بعد کلی بحث میکنیم.من میگم اگه پدر و مادربپسندن و معرفی کنن موردی نداره خب همدیگه رو میبینن یاخوششون میاد یا نه.اجباری که نیست..حالا اگه انقدر خوش به حالشون بود که خودشون همدیگه رو پیدا کنن چه بهتر..تو میگی نه!من با این قضیه مشکل حسی دارم!میگم باشه گلم خب تو خودت پیدا کن!اصلا یکی نیست بگه به ما چه مربوط؟ما چه کاره ایم که بحثشو میکنیم؟اون میون هم یه شوخی کردی که دلخورم کرد..خودت فهمیدی ...عذر خواهی کردی..خواستی از دلم در بیاری ولی نشد..همه سعیتو کردی ولی دلم بد جوری گرفته بود..هنوزم گرفته..بدجور..هر بار یادش میافتم انگار یه چیزی تو دلم میشکنه..جمعه و شنبه ازت دور بودم..خودت هم حس میکردی اصلا مگه میشه حس نکنی؟ما فقط حسامونو داریم..این دوروز بازم سعی کردی اما نشد!اخر هفته هم که فقط اخر شب میتونی گیرم بیاری چون یا بیرونم یا با افجی و جاچینم..شکر خدا درسم که عمرا بخونم!من حتما یه دکتر باسواد میشم مگه نه؟ امروز که داشتم برمیگشتم کلی خوابم میومد ..اول صبح با ۶ تا دکترgrand roundداشتیم..بعدش lecture و بعدش همtutorialدیگه اون اخراش رسما خواب بودم!تموم که شد پریدم تو ماشین و یه راست خوابگاه!sms هاتو نجوابیدم..اخه صد تا یکیش میرسه منم دیگه زیاد اصرار نمیکنم!
این دو روز هوای اینجا یه کم بهتر شده..اگه خدا بخواد کم کم میشه از هوای ازاد تنفس کرد!نه بادAC!دلم بارون میخواد..دلم پاییز ایران میخواد..دلم خونمونو میخواد..دلم لک زده واسه نقل و نباتای فسقلی داداشی و افجی بزرگه..دلم میخواد عمه صدام کنن..بهم بگن خاله...خودشونو واسم لوس کنن...دلم ایران میخواد...یکی گوش بده من چی میگم...من دلم تنگ شذه.ه.ه.ه.ه.ه.ه
از ظهر تا حالا چند تاsmsدادی ..الانم که زنگیدی گفتی بیرونی.. گفتی برمیگردی باز میزنگی ..سردم..نمیدونم چرا؟یعنی میدونم چرا ولی نمیدونم چیکار کنم؟گیجم..خیلی..
*حرف حساب:من حالم خوب نیست ولی خوب میشم یه روز مگه نه؟!؟!(ادم خودش به خودش متلک بگه یعنی خیلی اوضاش خرابه
امروزم یه روز بود مثل بقیه روزا..
صبح با صدای زنگ تلفنت بیدار شدم..دیشب گفته بودی که فردا خودم بیدارت میکنم.داغون بودم دیشب هم جسمی هم روحی...ازم خواسته بودی وقتی بر میگردی خونه باهم حرف بزنیم ولی من رفتم بیرون با بچه ها (متاو امون و دنو و نور)..یه تی شرت از pimkieخریده بودم که میخواستم پس بدم ..اونام خرید داشتن..تا برسم خونه چند تا smsدادی که نگرانمی..منتظری ..تو راه جواب دادم که دارم میرسم..سیستم sms ما هم که عالمی داره هر ۱۰۰ تا یکیشم نمیرسه..نمیدونم به خاطر دوری راهه و اشکال از سیستم یا از بخت و اقبال خوش ما! رسیدم miss call دادم مثل همیشه..بعد ۲ دقیقه شاید زنگ زدی..نگران بودی ناراحت بودی ..گفتی قرارمون یادت رفته بود؟گفتی چرا خبر ندادی میری بیرون؟گفتی نگران شدم..حواست به من نیست؟ منم که حال جواب دادن نداشتم ولی جدا قصدی نداشتم..نمیدونم یه وقتایی فقط میگذارم هر چی میخواد پیش بیاد..فقط همین..خیلی حرف زدیم..مثل همیشه..اما اینبار چقدر غم داشتی..چقدر عذر خواهی کردی ..چقدر بغض کردی و من تو سکوت غم زدم فقط گوش کردم .تنم درد میکرد..سرما خوردگی امونم رو برده بود ..همش میترسیدی از صدام.گیج بودی که این صدای تو دماغی نکنه از گریه باشه..میگفتی بلند حرف بزن خوب بشنوم صدا تو..چقدر خوبی..چقدر تو مهربونی..ولی اخرش باز دووم نیاوردم ..یه دل سیر گریه کردم..مثل همیشه همراهم بودی مثل همیشه با خنده هام میخندی و با بغضم بغض میکنی..چه شبی بود با اشک خوابیدم..انقدر پشت خط منتظر موندی که مطمئن شی خوابیدم..همیشه صدای بلند بوق اشغالی که بعد قطع تلفنت تو گوشم میپیچه واسه یه لحظه خواب و از چشام میگیره و باز میرم...
امروز تو بیمارستان اصلا حوصله نداشتم..با ۲ تا از دکتر ها تو بخشroundداشتیم ولی حس و حالم خوب نبود درست حسابی گوش نمیدادم..اون وسطم که پریدم تو دستشویی..اون تو متا زنگ زد!بیچاره فکر کرده بود حالم بد شده!وقتی برگشتم دیدم دکتره میخنده ..گفت فکر کردم در رفتی! بعدشم رفتیم سر یه عمل l..قبل عمل بدو بدو با متا رفتیم کتاب خونه یه چیزای بخونیم که دکتره سوال کرد لال مونی نگیریم!مثلا سال اخرمه..خیر سرم از اول سال تا حالا هیچی درس نخوندم! تو اطاقscrubبازم sms دادی..از همونا که همیشه میدی..پر از حس زندگی.. تو راه برگشت باز خواستی رسیدم خونه خبرت کنم.
بعد اینکه اومدم خونه هم نماز خوندم و باز miss call دادم..یه ۳۰ دقیقه ای شد بازم.. تو شرکت راحت نمیتونی حرف بزنی ..چقدر به هر دری زدی که بخندونیم که شاد بشم..چقدر خوبی که اینقدر حواست هست..ولی من چی..گیج گیجم..خودم هم نیمدونم چی میخوام!
وفتی دلت پره...وقتی اشکات طاقتت رو طاق میکنه و میخوای بنویسی..میخوای بگی ...
از همه درد هات همه اون حس هایی که تموم وجودت رو فشار میده..
وقتی حس میکنی برای یه نفر همه چیزی ولی هیچ چیز نیستی بیشتر میسوزی...
بیشتر میسوزی..هم واسه خودت هم واسه اون
دلت گرفته...دلت گریه میخواد..دلت یه اغوش گرم میخواد که داری..ولی نداری
قصه ی من در نهایت سادگی خیلی پیچیده است..بیچاره اونی که به هر دری میزنه که همراه من باشه
منی که خودم گمم...گمم...
از کجای این حس باید گفت؟
از کجاش باید حرف زد؟
اصلا میشه توصیفش کرد؟
قشنگترین حس زندگیم با منه ولی من کجام؟
قشنگترین حس زندگی کاش میدونستی که با من بودن از هر بودنی سخت تره..کاش فراموش میکردی منی رو که نیستم
منی که برای خودم مردم...قشنگترین حس زندگی کاش دریای پاک چشمهای معصومت واسه همیشه غرقم میکرد..کاش چشم هایی رو که عاشقشونی میبستم و دیگه بازشون نمیکردم.
قشنگترین حس زندگی من از تو دورم...خیلی دور..
دگر زمنزل جانان سفر مکن درویش که سیر معنوی و کنج خانقاهت بس
وگر کمین بگشاید غمی ز گوشه ی دل حریم درگه پیر مغان پناهت بس
سلام
بعد ترک از اون خونه قدیمی اومدم اینجا..من..اینجام..با یه حس جدید..