تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند

ای سراغاز دوباره...حرمت  پاک  نفسهام

با همه احساس مستی بی بهونه تو رو میخوام

 

الان که دارم مینویسم پرم از یه حس شیرین و غریب.خیلی راحت میتونم تپش قلبم رو حس کنم و شاید خیلی راحت با یه تلنگر کوچیک گریه کنم.

همیشه از اینکه دوستم داشت لذت بردم از اینکه اوج احساساتش رو بی دریغ نثارم کرد مثل یه کوه کنارم ایستاد همراهم بود و تو هر لحظه ی با او بودن عمق محبت رو حس کردم اما هیج وقت از دوست داشتنش تا این حد لذت نبرده بودم.همیشه حس میکردم من رو به دنبال احساساتش میکشونه ومن مثل یه کوچولوی سر به راه دنبال یه حس شیرین راه میافتم تو کوچه پس کوچه های عشقی که هنوز بوی اشنایی نمیده.من این کوچه ها و پیچ و خمش رو نمیشناسم چون عاشق نشدم .فقط و فقط دنبال میکنم چون شیفته ام.

هنوز هم این توان رو ندارم که بگم عاشقم که عاشقی جسارت عاشق بودن میخواد!اما امروز دلم رو حس میکنم که بیقراره.. گوشهام که دنبال زنگ صدای یه عاشق  جسوره.دستهام که به دنبال گمشده ی پیدایی میگرده و روحم که بیصبرانه بی تابی نیمه گمشدش رو میکنه

من امروز از پرم از تو ..از تو..زیباترین حس زندگی

 

**کاش میشد زمان را به بند بکشم کاش میشد تاریخ را از حرکت باز دارم و وسعت فاصله را بدرم  ان وقت تو اینجا در کنارم بودی ..تو اینجا در کنار من کلید تمام قفل های زندگی ام میشدی و من دختر افسانه ای رویا های تو

وتو شاهزاده قلب من..و من...

این رویای ناتمام زیباست  و من هیچ اصراری برای به ثبت رساندن پایان تلخ یا شیرین ان ندارم که امروز خوشم با این حس شیرین و شیرینی این شهد گوارا لذت بی پایان بودن با توست

چه شاعرانه مرا غرقه ی دریای بی پایان عشق پاکت میکنی و من ...چه کودکانه و بی هیچ شکایتی در سکوتی که سرخوشی را فریاد میکند میگذارم تا انجا که میشود غرق شوم..من اینجا.. امروز از غرق شدن حراسی ندارم..

من اینجا ..امروز ..تو را دارم

زیبا ترین حس زندگی**

 

 

سلام

این اخر هفته کلی پر بار بود!یعنی تقریبا  همش در حال خرید کردن بودم از همون پنج شنیه شروع شد تا همین دیروز که شنبه باشه.افجی و اچین هم که گردنشون از مو باریک تر!همراهی میکردن و صد البته نظر فشانی میفرمودن.کلی خرید عقب مونده داشتم که مهمترینشون لوازم make upبود.وخلاصه رفتم صفایی به خودم دادم .اگر چه تقریبا مارک همه لوازم ارایش من غیر از اونایی که هدیه گرفتم یا Clinique یا Estee lauder و معمولا هم خیلی کم پیش میاد که حس امتحان کردن یه مارک جدید رو داشته باشم ولی طی یک اقدام جسورانه اینبار ازInglot وMac  خرید کردم و هم اکنون هم بسی خوشحالم چون تا اینجا که از هردوشون راضی ام .خدای من هم راضی باشه!

دیگه اینکه رفتیم فیلم saw 4 رو هم دیدیم.با اینکه همه تعریف میکردن و کلی میخکوب شده بودن به نظر من.. ای..بدک نبود..خب من کلا از فیلم horror خوشم میاد ولی نه وحشیانه..تو این فیلم ادما  به وحشیانه ترین و حال بهم زن ترین شکل ممکن کشته میشدن که خب تاثیر مستقیمش رو من این بود که بعد از فیلم اینجوری بودم...دیشب رفتم ماشین رو هم tent کردم.دیگه میتونم با خوشحالی به افتاب سوزان لبخند بزنم!

دیروز و امروز خیلی دلم واسه اقا قشنگه تنگ شده بود همش دلم صداشو میخواست.دیشب کلی باهاش حرفیدم و دلم اروم شد ..نه دلم خنک شد!امروز هم که از بیمارستان برگشتم دیدم یه هفت هشت دوازده تایی! اس ام اس دارم که نجوابیدم و خب چون دلم هم تنگولیده بود عاقلانه دیدم که بزنگم به بچه و همین کار رو هم کردم وهم من و هم اوشون بسی خرسند شدیم.راستی از وقتی برگشتم خونه جریان اب نداریم.نیمدونم چه بلایی دارن سر ساختمون میارن که اب قطع شده..اصلا هم حسش نیست که برم بپرسم.خودش درست میشه دیگه..

خب همه چیو گفتم حرفام تمومید برم بنمازم

 

حرف حساب:همیشه..همه جا..همه جوره..میدوستمت

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 19:24 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

بیست و سه سال پیش یه روز از همین روزاتو یه پاییز سرد یه دخمر کوچولوی تقس! پاشو گذاشت

به دنیا و با اوای گریه اش به چشم های منتظر خبر داد که من اومدم.این دخمر کوچولو اون روز

 نمیدونست که دنیا چیه..نمیدونست چقدر بالا و پایین زندگی رو باید ببینه.. از سرنوشت و تقدیرش

خبر نداشت.. امروز بعد از بیست و سه سال  اینجاست.. با یه کوله بار تجربه و خاطره از دنیا..

تو یه غربت نزدیک ..با یه حس قشنگ..

هجده ابان روزیه که این دخمر کوچولو اومد تا یه روزی..یه جایی از دنیا حس قشنگ زندگیشو

پیدا کنه..

دخمر کوچولو" تولدت مبارک"

*****************************************************************

 از کجا شروع کنم؟

از اونجا که سه شنبه شب که با اقا قشنگه میحرفیدم بهش گفتم من فردا برمیگردم خونه و

پنج شنبه رو بیمارستان نمیرم چون شنبه امتحان جراحی دارم.بعد این حرفم حس کردم صداش

 گرفته شد.ازش پرسیدم جواب درست حسابی نداد گفت خوبم همینجوری که حرف میزدیم

 یه جور حس غمو تو صداش حس میکردم باز ازش پرسیدم با یه حالت بغض گفت چیزی نیست

 دلم تنگ شده..تو کتم نمیرفت اصلا که چی میتونه شده باشه کلی باهاش حرفیدم که یه هو

 وسط حرفاش گفت ببخشید.من:؟؟

دوباره گفت ببخشید ..گفتم اقا قشنگه جونم چیو ببخشم اخه؟

گفت فکر میکردم پنج شنبه برمیگردی کادویی که واسه تولدت خریدم پنجشنبه میرسه تازه

نصفشم نذاشتن پست کنم..الهی..کلی ذوق کردم بعدش کلی دلداریش دادم که اشکالی نداره

خب بر میگردم میگیرمش ولی بچم هیچ رقمه قبول نمیکرد..میگفت میخواستم به موقع به دستت

برسه اخه تو که قبلا نگفته بودی زودتر بر میگردی..خلاصش که با کلی دلجویی متقاعدش کردم که موردی نیست . به جاش عکساشو برام بفرسته که ببینم بعد هم خودشو میگیرم و اینجوری بود که

 از اون شب تبریکات تولد من شروع شد و تا کنون هم ادامه دارد...

حالا قسمت جالب یا شاید هم نه چندان جالب ماجرا اینجا بود که دقیقا بامداد پنجشنبه در حالی

که به شدت خوابالود بودم اچین به من زنگ زدو تولدم رو تبریک گفت و کلی قربون صدقه ام رفت.

بعدش هم به فاصله چند دقیقه افجی کوچیکه اومد نشست کنار تختم گونه ام رو بوسید و گفت

تولدت مبارک خواهری

تو همون حال یه نگاه به موبایلم کردم دیدم به جز چند تا اس ام اس که توش اقا قشنگه منتظر

 شب به خیر گفتن بوده خبر دیگه ای نیست..یه کم علامت سوال شدم!

بعد چند دقیقه زنگ زد..حرفیدیم اما بازم خبری نبود تا اینکه خودم گفتم تولدم مبارک!

گفت تولدت مبارک عزیز دلم حالا چرا اینجوری گفتی؟انگار من یادم رفته باشه!گفتم نه..هویجوری

 گفتم!

بعد براش از افجی و جاچین تعریف کردم..پرسید  چرا حالا تبریک گفتن؟گفتم خب چون از 12 شب

 امشب تولدمه دیگه..با یه حالت تعجب پرسید امروز چند شنبه است؟

گفتم پنج شنبه.

پنج شنبه چندمه؟

من:۱۸ ام

اقا قشنگه:18 ام؟

من:اره خب

اقا قشنگه: پنجشنبه..18 ام؟

من :اره دیگه

اقا قشنگه:پس چرا من فکر میکردم تولدت جمعه است؟

من:؟!؟!؟!

اقا قشنگه:من خیلی مطمئن بودم..یعنی چی؟من خنگ شدم

من:

اقا قشنگه:ببخشید

من:

اقا قشنگه:جدا نمیفهمم چرا؟من همش فکر میکردم جمه هجدهمه

من:

اقا قشنگه:ببخشید..ببخشید

من:

اقا قشنگه:ناراحت شدی؟

من:نه

اقا قشنگه:صدات گرفته

من:انتظارشو نداشتم..فقط همین

اقا قشنگه:ببخشید

من:بیخیال

.....(ایجا کلی صحبت هویجوری صورت گرفته)....

بعد از کلی حرف اقا قشنگه تشنش شد گفت میرم اب بخورم.وقتی برگشت با ذوق گفت

خانومی من تقویمو چک کردم تولدت جمعه است...هوراااااااااااا..دیدی گفتم من خیلی مطمئن بودم

 هم خوشحال شده بودم هم علامت سوال بودم که پس اینا چرا به من تولدمو  تبریک گفتن؟

خب البته دوری از ایران باعث میشه ادم تاریخ درست حسابی دستش نباشه ولی چرا هر دو

 با هم..؟!؟!

خلاصه که اقا قشنگه کلی ذوق کرد .دوباره تولدمو تبریک گفت و با خیال راحت شب به خیر گفت.

صبح روز بعد کاشف به عمل اومد که دوتاشون از هم تاریخ رو پرسیده بودن اما حالا اینکه کی اول

 اشتباه کرده خدا میدونه..هیچی هم که توش نبود حد اقلش این بود که یه نیم ساعتی اقا قشنگه داشت غصه میخورد و همه سعیشو میکرد که از دلم در بیاره

پنج شنبه شب هم اچین و افجی کوچیکه با یه کیک خوکشل و کادو های خوکشل خودشون و مامانی

(بابایی هم قبلا کادوشو داده بود) برام تولد گرفتن و کلی تو سرو کله هم زدیم و ذوق کردیم و

 شمع فوت کردیم و از این حرفا...

 جمعه رو  درس می خوندم اگر چه تقریبا به فاصله هر یه ساعت یه اس ام اس تیریک می اومد یا یه تماس واسه تبریک داشتم که خب باید به همشون پاسخ میگفتم و هی حواسم پرت میشد.

اخر شب جمعه حالم بد شد..

از صبح یه حس خفیف سرماخوردگی داشتم ها اما بی توجه بودم فکر میکردم توهمه!!!که اخر شب رسماoff شدم..شنبه هم که امتحان داشتم .صبح زود باید این مسیر 2ساعته رو طی میکردم دیدم

با این حالم عمرا بتونم رانندگی کنم.خودم که میافتم نفله میشم هیچی! ماشین نوه حیفه! با

دوست جونی تماس گرفتم قرار شد بیاد دنبالم که با اون بریم.یه خورده دیر شده بود..حالا هوا رو

میگی بارون و مه غلیظ که چشم چشمو نمیدید!شانسو ببین توروخدا..اون بیچاره هم واسه اینکه

دیر نرسیم تو اون هوا با 160تا میرفت!خدا به جونیمون! رحم کرد که بلایی به سرمون نیومد ...من

 که انقدر بد حال بودم که همه مسیر رو دراز کش بودم رو صندلی های پشت !سر جلسه هم که

 دیگه داشتم میمردم.دکتره هر نیم ساعت از اون بالا چکم میکرد که حالت خوبه؟ منم میگفتم خوبه چیزی نیست من مشغول جون کندنم شما به کارتون ادامه بدین!

بین دو تا پارت امتحان رفتم اورژانس یه پاراستامول زدم یه کم تبم اومد پایین.همه ی دکترا با یه

حالت دلسوزی نگاهم میکردن که حس میکردم نفسای اخره دیگه!

بعد امتحان با دوست خانوم برگشتیم خونه..تقریبا خوب بودم تا عصر.با اقا قشنگه هم که حرف زدم

 حالم خوب بود..خیالش راحت شد ..همون موقع هم گفت بسته ی ارسالیش روtrack کرده دیده 

 پنج شنبه رسیده دفتر .DHLکلی ذوقیدم ..میخواستم برم بگیرمش که دوباره حالم بد شد خفن!

تب و لرز شدیدی که دندونام به هم میخورد. دوست خانوم و دوست جونی هم پیشم بودن..

بیچاره ها مونده بودن چی کار کنن.دوست خانوم التماس میکرد بریم دکتر ولی من فقط میخواستم بخوابم. سوپ فوری درست کرد که بتونم ایبو بخورم ولی مگه چیزی از گلوم پایین میرفت؟خلاصه

 با دوتا ایبو تبم اومد پایین.بعدش رفتیم بیمارستان یه ولتارن زدم حالم اومد سر  جاش.تو راه برگشت  بسته رو گرفتم.وای که چقدر ذوق کردم.چقدر بچم باسلیقه است. عطرشم زده بود به هدیه هاش.در بسته رو که باز کردم بوی عطر همه اطاقمو گرفت..چه بویی ..همه دستام  بوی عطرشو میداد.نگاه میکردم ..بو میکردم..چه حس قشنگی ..عکس نصفه دیگه کادوش رو هم برام میل کرده بود.اونم دیدم کلی ذوقیدم.قرار شد اونو بعدا که اومد بیاره..

همون موقع زنگ زدم.کلی قربون صدقش رفتم.تشکر کردم..گفتم بچم خیلی خوش سلیقه است.

گفت این که از خیلی وقت پیش معلوم بود. اینو تازه فهمیدی؟.پرسیدم خیلی وقت پیش یعنی کی؟

گفت تو اینه خودتو نگاه کن میفهمی از کی...(اونجا بود که من با خودم به این حالت بودم)

 

تموم دیشب رو با هم حرف زدیم..چقدر زمان با وجودش سریع میگذره..وقتی با اونم گذر ثانیه هارو

 حس نمیکنم..

با احساسات پاکش وبا کلی حس قشنگ و شیرین خوابیدم..

 

*حرف حساب:تو حرف نداری

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 11:2 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

چند روزی بود که حس و حال درست حسابی نداشتم..بد نبودم اما خوب هم نبودم..یه جورایی قاطی کرده بودم!چهارشنبه که با اقا قشنگه* حرفیدم گفت جمعه باباییش عمل داره و احتمالا جمعه رو تو بیمارستان میمونه من هم به همین بهونه مناسب گفتم پس جمعه نزنگ!

اقا قشنگه: بابا جون چه ربطی داره بابام خب شب میخوابه اون موقع میزنگم

من:نه زشته

اقا قشنگه:...حرف حساب...

من: نه

اقا قشنگه:خواهش

من:نه

اقا قشنگه:

من:نه

اقا قشنگه:باشه

من:

کلا یه چند روزی قاط زده بودم اون بیچاره هم تحمل میکرد..هرچی هم سعی میکرد بفهمه چی شده من کلا به هیچ صراطی مستقیم نمیشدم.اگر چه از درون دلم میخواست بشینم براش یه دل سیر حرف بزنم و درد دل کنم ولی نمیدونم چه مرگم بود که از اون اصرار بود و از من انکار

شنبه هم افجی کوچیکه رو بردم دکتر یه درد مزمن کمر داشت که هیچ رقمه راضی نمیشد بره دکتر(انگار تقس بودن تو خوانواده ما ارثیه)..گوششو گرفتم بردم که سونوگرافیش تشخیص عفونت کلیه خیلی قدیدمی رو داد که تصادفی الان فهمیدیم اگر چه ان شاا... چه هیچ مشکلی براش ایجاد نمیکنه ولی خب حالمون گرفته شد یه جورایی..اینم شد مزید بر علت

خیلی قصه خوردم تو اون چند روز..خب معمولا به این جور دوری ها عادت نداریم.هر دو اذیت میشیم

ولی خب ...

 شنبه شب..قبل خواب اس ام اس دادم برای شب بخیر وخیلی شیک تا جوابش بیاد خوابم برد!!!طبق معمول هم گوشی silentبود تا اینکه یه هوحدود ساعت 1:30بود که بیدار شدم دیدم کلی "ااس ام اس"دارم که بوی دلخوری میداد..همون موقع یه زنگ کوچولو زدم که اگه خوابه بیدار نشه..بعد چند دقیقه زنگ زد..حرفیدیم

دیگه نتونستم طاقت بیارم..بغضم ترکید..اون هم دلش پر بود..خیلی ..دلتنگ بود..این چند روز حسابی به هر دومون بد گذشته بود..مثل همیشه ارومم کرد خیلی اروم..چقدر مهربونه..چقدر صبوره..حضورش چه حس غریبی به زندگیم میده..ساکت و اروم با صدای مهربونش مثل یه پیشی* کوچولو خوابیدم..صبح باید میرفت واسه یه معموریت کاری و خب طبق برنامش  تا شب بر میگشت..تمام روز کلی انررزی مثبت به هم دادیم..اون دنبال کارای شرکت بود و منم با مامان دنبال کارای ماشین..بالاخره دیشب تحویلش گرفتم..مامان جونم هم مثل همیشه کلی صدقه گذاشت و دعا خوند که دخمرش چشم نخوره!

شب قبل خواب که اقا قشنگه خسته وکوفته رسیده بود خونه بهم زنگید..بهش خبرشو دادم  کلی واسم خوشحال شد بچم مثل خودم سرشار از احساساته..

امروز صبح که برمیگشتم بیماستان خیلی حس بهتری داشتم..یه جور احساس سبکی..اون چند روز واقعا به هر دومون سخت گذشت.نیم ساعت پیش هم یه هو هوس کردم صداشو بشنوم..زنگیدم بازم کلی ذوقید بچم..الهی ..خب منم ذوقیدم..مگه نه؟

الان تقریبا به جز حس دلتنگی خفیفی که دارم خوبم

 

*از این پس از "خس قشنگ "ما با اسمامی متفاوتی از جمله اقا قشنگه.بچه.مهربون و پیشی یاد خواهد شد بسته به امیال و حس شخصی اینجانب

 

*ایشان از فرم خوابیده بنده معمولا به "پیشی"یاد میکنند

 

*مال من مشکیه

 

   حرف حساب:مرسی عزیزمهربونم برای حضور گرمت

+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 19:24 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

 گویی همینجاست!

قطره های باران بر تن شیشه ی ذهن

ولمس شیرین خنکای باران خورده

پنجره ای که رو به اسمان دل باز میشود

وخورشید

اه ..چه معصومانه از پس ابر خیال

پرتو زرد و ابی اش رارنگین کمان زندگی میکند

و تو ان دور دست

همانجا..کنار ان دریای باوری که ابی وجودش ارامش خنده هاست

وتو ان بالایی همان بالا

من از دور مینگرم

تورا

از پس همان پنجره

من و تمنای دل

اشک تبلور باور های تن است

میباردو تو نمی بینی شاید

اری.. به سان قطره های بارانی است که  بر تن پنجره ام جا خوش کرده

اما چه خوب  احساسم میکنی

این تکرار شیرین..

و گرمای تنفس

عطر سرخ بند بند وجودم

وتویی که بیتابی

ومنی که بی قرار

دستی رو به بالا

تمنای نگاهم را دیدی

مرا با خود ببر...

                      

 

 

این روزها بد جوری درگیر روزمرگی و بی حوصله گی و هزار تا حس  جورواجور دیگه ام اما هنوز هم قشنگترین حس زندگی همراهمه...

 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 18:17 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

اینا کارتون های عشقولی بچگی های من و خیلی های دیگه است..انقده ذوقیدیم از وقتی دیدمشون

بچه های مدرسه والت.هاکل بریفین.جکی و جیل.بلفی لی لی بیت..یکی مونده به اخری اسمش

یادم نیست

+ نوشته شده در چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 21:2 توسط دختری به نام ..خانومی..