تلفن های لحظه ای تو فرودگاه..هماهنگی زمان..لحظه شماری..تاخیر پرواز....دلهره..1 شب..پرواز..
نگاه های مداوم به ساعت..پرواز طولانی..انتظار..فرود..صف شلوغ کنترل پاسپورت..بی تابی..
پله برقی..4 صبح..چشم های بیقرار..چشم دوختن به پشت شیشه..پیدا کردن تو..لبخند..لبخند..
تپش قلب..لبخند..
عبور از سالن انتظار..دلهره برای پیدا کردن داداشی..داداشی خوابالود روی نیمکت..برگشتن به طرف تو..من..تو..لبخند..نگرانی..سیم کارت..لبخند..غم پنهان..داداشی..به طرف پارکینگ..تکون دادن
دستهابرای خداحافظی...9روز تلفنی..نزدیک اما باز هم دور..9 روز بودن با خوانواده..9 روز دیدار..
9 روز بوی بارون..بوی خاک..9 روزکوچه های اشنا..9روزخونه ی کودکی..9روز ایران..
خواهر زاده ها..برادر زاده ها..بوس..پایان دلتنگی..لوس کردنهاشون برای خاله یاشایدم عمه..خوشی..خوشی..تو..نجوای شبانه..تو..انتظار دیدار..
5صبح..فرودگاه..وعده گاه من و تو..12ساعت و نیم با تو بودن..با تو ..زیر رگبار نگاه عاشقانه..
زل زدن تو به چشم های من..نفوذ نگاه تو تا عمق قلب من..سرخ شدنم.دزدین نگاهم از توو باز هم لبخندتو و نگاه میخکوب شده ی تو به چشم های من..گلایه های ریز و درشت من از نگاه هایی که
تامغزاستخوانم را گرم میکرد و باز هم لبخند پر احسا س تو..و پاسخی که جایی برای هیچ بهانه
نمیگذاشت.."من اینجام که تو رو ببینم"
وباز هم نگاه..لبخند..نگاه..میخوام عکس خودم رو تو چشمات ببینم..نزدیک ..نزدیک تر..
من..تو..اونهمه فاصله و حالا اینجا..فاصله ای شاید کمتر از دو بند انگشت
من و تو غرق در خوشی و خنده..صبحانه با تو..هیچ چیز از گلوم پایین نمیرفت ..نگاهت رو از
چشمهام بر نمیداشتی و من زیر سنگینی َ نگاه های تو هر لحظه بیشتر از لحظه ی دیگه حست میکردم..قشنگترین لحظه ها رو با تو و در کنار تو داشتم..لحظه هایی که مدام جلو پرده چشمام حرکت میکنند و هنوز به همون تازگی حسشون میکنم..
نگاه پی در پی من به ساعت و نگرانی تو..سکوت من و نجوای" دوستت دارم" تو..دستهای سرد من
و گرمای تو..اشک های من وغم تو..گونه های من و دستهای تو.."قول میدم زودی بیام پیشت"
لرزش قلب من و اوج احساس تو..زیاد طول نکشید ..تنها 12 ساعت و 35 دقیقه..خیلی زودبه لحظه ی
وداع رسیدیم..خیلی زود..چشم های تو خیس بودو.اشک امان من رو بریده بود
برای اخرین بار خوب نگاهم کردی..نگاهت کردم.دستهام رو محکم گرفتی .".به امید دیدار"
بی حال بودم..اشک..بی تابی..
از کنترل پاسپورت گذشتم..یه نگاه به عقب..هنوز همونجا ایستادی..غم چشمات رو حتی از این
فاصله هم حس میکنم..اشک بی طاقتم میکنه..دستهام رو برات تکون میدم..دستهات رو تکون میدی"خدا حافظ"
تا روی صندلی هواپیما جا میگیرم انگار دنیارو سرم خراب میشه..بی حالم از 35 ساعته که فقط
2 ساعت خوابیدم..اشکم بند نمیاد .کنارم یه اقای هندی نشسته..به نظر متشخص میاد..با یه جور حس همدردی نگاهم میکنه.بی تفاوت وبی حال سرم رو به شیشه هواپیما تکیه میدم و با اشک
خوابم میبره..
چشامو که باز میکنم هنوز تا اتمام پرواز زمان مونده..گوشیمو بر میدارم..عکس هاتو نگاه میکنم..باز
هم اشک..اقای هندی برام اب سفارش داده..میگیره جلوم..لبخند میزنه..میگه بخور ..زیاد گریه کردی.
بی حال لبخند میزنم..تشکر میکنم..هنوز اشکام میاد..بیچاره نمیدونه چی بگه اروم میگه..چند روز
بگذره درست میشه..عادت میکنی..فقط یه لبخند تلخ میزنم و باز چشم هامو میبندم.
من با توبودم ..با تو خندیدم..با تو گریه کردم وبا تو به اوج رسیدم..
اگه خدا بخواد دارم میرم ایران..ایرااااااااااااااااااااااااااااااااااااان
دارم ذوق مرگ میشم...اگه برم چند روزی نیستم .برام دعا کنید ..دعا کنید بتونم خوب ببینمش
دوستون دارم هوااااااااار تا![]()
*حرف حساب:تو هنوز هیچی نمیدونی.یعنی میشه سوپرایزت کنم؟
باز ای و دل تنگ مرا مونس جان باش وین سوخته را محرم اسرار نهان باش
زان باده که در میکده ی عشق فروشند ما را دو سه ساغر بده و گو رمضان باش
در خرقه چو اتش زدی ای عارف سالک جهدی کن وسرحلقه ی رندان جهان باش
دلدار که گفتا به تو ام دل نگران است گو میرسد اینک به سلامت نگران باش
خون شددلم ازحسرت ان لعل روان بخش ای درج محبت به همان مهرو نشان باش
تا بر دلش از قصه غباری ننشیند ای سیل سراشک از عقب نامه روان باش
حافظ که هوس میکندش جام جهان بین گو در نظر اصف جمشید مکان باش
**چقدر زیباست لمس یک حس شیرین..دویدن پشت پرچین های عشقی پاک و لطیف ..
به لطافت قایم باشک بازی های کودکانه
چه دلنشین و بی بهانه در چشم بر هم گذاشتنی قلبم را از من ربودی بی انکه بدانم و پیش از انکه
فرصتی برای باز پس گرفتن ان داشته باشم بازی را برده بودی..
همیشه تحسین برانگیز بودی حتی اینبار هم بی گلایه تحسینت کردم..
و امروز از سر شوق در هر لحظه بار ها و با رها قلبم را به تو میسپارم بی انکه تمنای بازگشت
ان را داشته باشم
من امروز با توام ..با تو میشمارم ثانیه های دوری را به شوق لحظه ی دیدار
دور یا نزدیک.. کم یا بیش ..تو هستی و من تو را دارم زیبا ترین حس زندگی**
تو این چند روز مثل همیشه هیچ کار خاصی نکردم جز اینکه تمام تعطیلات روبیرون بودم و دیگه
از شدت رانندگی زیاد دریا زدگی گرفته بودم!حالا اینکه چه ارتباطی بین رانندگی و دریا زدگی
وجود داره؟ اگه گفتی؟
تو این تعطیلات دو تا از دوستایی که سابق اینجا بودن و از پارسال برگشتن ایران مهمون ما بودن
و خب من طبق وظیفه شرعی!که داشتم باید میبردمشون برای گردش و تفریح و خریدو غیره و..
اینا یه مادر و دختر هستند که جدا ادم از بودن باهاشون لذت میبره مخصوصا مادره که خیلی شیرین
و بامزه صحبت میکنه و دختر خانوم هم اخیرا نامزد کرده با یه بنده خدایی که چهار سال تموم پای
این دخمر خانوم نشسته بود و زار میزد و مادر عزیز تر از جانشون مخالفت میکرد ولی خب
بالاخره اقای داماد سمج پیروز شد!فیلمشو که نگاه میکردم بنده خدا داشت ذوق مرگ میشد!البته
هرکس دیگه ای هم جای ایشون بود همین حال رو داشت احتمالا.
دخمر خانوم که تا کنون بسی راضی ,خوشحال و شادمانه ..امیدوارم همیشه شاد و خوشبخت
بمونن.
راستی این دوستمون با یه سری کارت خاص فال هم میگیره..من که اعتقادی ندارم ولی برای
سرگرمی خوبه..میشینیم بازی میکنیم!
البته از حق نگذریم اینبار یه چیزایی بهم گفت که خیلی درست بود..یعنی یه چیزایی از حال وگذشته
گفت که خیلی جالب بود حالا دیگه ایندش رو نمیدونم چی از اب در بیاد !به هر حال که من اعتقادی
ندارم و به نظرم شانسی درست دراومده..![]()
شنبه از صبح بیرون بودم تا شب که برگشتم خونه..مامان و اچین رو بردم ارایشگاه..مهمونا رو
رسوندم مرکز خرید..واسایل افجی کوچیکه رو رسوندم به دوستش ..نهار..بعدش باز
دوستان رو بردم برای جهاز خریدن ازIKEAاخر شب هم با اچین و عروس خانوم رفتیم ماشین
سواری و race بازی وکلی خوش گذشت فقط نزدیک بود یه جا پلیسstop بده که دید دخترم انگار
دلش سوخت!دستش مرسی!
یه سری اقا پسر ایرانی هم دیدم که یه کم گیر بودن و کمی
هم پر رو!
که در نهایت به این نتیجه رسیدم که علی رقم میل باطنیم حس وطن دوستی رو کنار بگذارم و
حالشون رو بگیرم و بفرسمشون واسه لا لا..![]()
بعدش هم که نمیدونم ساعت چند بود برگشتیم تا رسیدیم من پریم تو تختم و فورا یه miss call
به اقا قشنگه دادم که بلافاصله زنگید و کلی غر زد که تا حالا کجا بودی و حواست نیست و ...
بسی شرمنده شدم ولی خودم رو براش لوس کردم و اخر سر هم بنده خدا گفت ببخشید!
منم ذوق کردم که انقذه اقای گلیه و خانومیشو درک میکنه!![]()
یکشنبه دیر تر رفتم بیمارستان چون خوابم میومد!خیلی هم دلیل موجهیه!مگه نه؟بعد از بیمارستان
هم کلی خوابیدم چون اصلا دیروز خوابیدنم میومد ...
امروز دیر از بیمارستان برگشتم..خسته بودم..ولی وقتی دم غروب دوست جون گفت بریم بیرون
موافقیدم !و با برو بکس رفتیم بیرون , کمی خرید کردیم و حالیدیم..هوا خیلی خوب شده کلی کنار
Beach قدم زدیم و محظوظ شدیم..شام رو هم از بیرون گرفتیم البته من که نه!من کلا ترجیح میدم
غذای خونگی بخورم چون معده ام به شدت به غذای بیرون حساسیت داره.
الانم در حال خمیازه کشیدن میباشم و خوابیدنم میاد!با اقا قشنگه که بحرفم میرم لالا..گفتم لالا یاد
بچگی ها افتادم...
گنجشک خوابید..مثل همیشه..قورباغه ساکت..خوابیده بیشه..لا لا لا لایی..لا لا,لا لا یی
لا لا لا لا یی..لا لا,لا لا یی
حرف حساب:هر روز که میگذره حس میکنم بیشتر پرم میکنی