چه روزهای غریبیه..چقدر تموم ساعت هاو لحظه هام پیچیده شده تو یه غم مبهم..دلم بیقراره
ازهمه طرف داره بهم فشار میاد..میگذره..میدونم..این روزها هم میگذره مثل بقیه اونایی که گذشت
ولی چه سخت میگذره.دلم یه اغوش گرم و پر محبت میخواد ..یه شونه..یه تکیه گاه که سرم رو بذارم
روشو یه دل سیر گریه کنم..این چند شب چقدر گریه کردم..انقدرکه چشمهام میشوخت و سرم گیج
میرفت..یه جور سستی عجیب همه وجودم رو میگرفت اونقدری که بی حال میشدم و میافتادم رو تخت.
هاپوی کوچولومو محکم بغل میکردم و باز اشکام میومد!
همه این حس های غریب از چهار شنبه شب شروع شد که مامانینا رفتن ایران..اینجا انگار نقطه اغازبود..
همه رفتن جز من..و البته بسته اقا قشنگه هم با افجی کوچیکه رفت..حالا فقط من موندم..من موندمو خودم!وقتی مامانینا رو رسوندم فرودگاه تو راه برگشت رفتم دنبال اچین
خودش گفته بود میاد پیشم که تنها نباشم.اومد پیشم حرف زدیم از درو دیوار باهاش صحبت میکردم
ولی دلم یه جای دیگه بود..پیش همونی که خیلی وقته همه لحظه هام بوی حضورشو میده.این اواخرسردرگم بودم ..سعی میکردم نشون ندم ولی مگه میشه هیچ حسی رو از اون پنهون کرد نگفته همه چیز رومیفهمه..راستی راستی انگار دلم تو دستشه..کافیه صدام رو بشنوه تا همه حس هامو بخونه..
سعی کردم بحث رو یه جوری جمع و جورش کنم که برم پیشش..بیهوا پاشدم به طرف اتاقم.مثل
همیشه چراغ اتاق رو خاموش کردم و چراغ خواب رو روشن..رفتم تو تختم و یه میس کال..هیچ وقت
سه چهار دقیقه بیشتر طول نمیکشه که زنگ میزنه..صداشو که میشنوم اروم میشم..انگار میرسم به اونجایی که انتهای خواسته هامه..عجیبه که با این همه دوست داشتن هنوز عاشقش نشدم!
گفت..گفتم..تعریف کرد..تعریف کردم
ولی باز گله کرد که خانومی همیشه گی من نیستی و من انکار کردم اما خودم هم باور داشتم که
اونی نیستم که باید..از سفرش گفت .گفت شاید کنسلش کنه..اما دل من یه چیز دیگه میگفت.حسم بهم میگفت که میره..
پنج شنبه صبح راه افتادم به سمت بیمارستان..تمام مسیر داشتم بهش فکر میکردم..به اون..به
خودم ..به زندگی پیچیده ای که داریم و معلوم نیست سرنوشت مارو به کجا بکشونه..
"من دوستش دارم"این جمله پایانی همه افکار درهمو بر همی یه که از ذهنم میگذره.
...
بیمارستان..بخش زنان..یه هفته ای میشه که تو این بخشم..به کمک دکتر یه بچه هم به دنیا اوردم
چقدر هم بچه نازی بود..قرار بود دختر باشه اما با پسر بودنش همه نزدیکاش رو غافل گیر کرد
بچه اول مامانش بود..دست مامانش تو دستهای زن عموش بود که مدام نوازشش میکرد و براش
دعا میخوند..چه زن عموی مهربونی داشت ..و بابایی که پشت در مدام بالا و پایین میرفت و منتظر
بود.سخت و پر درد اما به دنیا اومد..به صورت مامانش نگاه کردم.. لبخند زدم...بعد از اون همه درد
حالا اونم لبخند میزد..اشک تو چشام جمع شده بود. یه انتظار دیگه سرانجام گرفت..انتظار من؟
...
بعد بیمارستان رفتم خونه عمو..شب رو اونجا بودم ..همینم باعث شد نتونم با اقا قشنگه بیشتر از
ده دقیقه حرف بزنم اونم تو لحظه های اخر رفتنش!دلگیر شد اما من چاره ای نداشتم..خداحافظی
کردم. اما سرد بودم..چرا فکر میکنم تو لحظه هایی که فقط به نیاز با هم بودنمون فکر میکنه باید
شرایط خاص من رو درک کنه؟شاید با دلخوری اما همیشه سعی میکنه درک کنه..انتظار من بیجاست ایا؟
جمعه روز اخر بود..شنبه صبح زود پرواز داشت..
با اینکه همیشه از هم دوریم اما وقتی از ایران میره یه حس دیگه ای دارم. .مسلما دیگه به این
راحتی نمیتونم باهاش حرف بزنم ..بایدمکالماتو تا جای ممکن کوتاهش کنیم.دلتنگ میشم..
حس میکنم داره از کنارم دور میشه..اونم دلتگ بود کمتر از من که نه بیشتر از من..اصرار میکرد
برو خونه که بتونم حرف بزنم باهات..روز اخره..نگذار رو دلم بمونه!
برگشتم خونه.از ساعت 11 صبح منظر بودم که بسته اش برسه به دستش ولی مگه روز تاسوعا
اژانسی پیدا میشده که برسونتش !تا بعد از ظهرطول کشید ..تو این مدت تقریبا سه ساعت باهاش
حرف زدم و البته دوتایی منتظر تشریف فرما شدن اون بسته پر ماجرا بودیم که حدود ساعت 4 به
دستش رسید..بچم کلی ذووق کرد..خوشش اومده بود..همیشه از سلیقم تعریف میکنه ولی اخرشم میخنده میگه: ولی من خوش سلیقه ترم!
خواستم به کاراش برسه تا شب..تقریباتمام روز رو با من و بسته ام درگیر بود..
یه کم از غروب گذشته بود که با اچین رفتیم بیرون..میخواستم برم مسجد که دیر شد!اهنگ ها
کویتی پور رو گداشته بودم و تو خیابونهابی هدف میچرخیدم حس خوبی نداشتم. حدود یازده و نیم
بودکه برگشتم..اچین رفت خونه .من توپارکینگ موندم..دو تا اهنگ امید که خیلی دوسشون دارم رو
گذاشتم و یه دل سیر گریه کردم.
اهنگ تکیه گاهش رو که گوش میدم انگار اقا قشنگه داره باهام حرف میزنه..عین جمله های اونو
میگه..و این اهنگ باران بد جوری با حس و حال اون شب من سازگار بود.زنگ زدم بهش ..
بارون رو براش گذارشتم.گفتم گوش کن..بعد چند لحظه دیدم صدای هق هقش میاد..سعی میکرد
من نفهمم ولی مگه میتونه از من پنهون کنه..منی که حتی تغییر چهرش رو از پشت خط تلفن حس
میکنم و اون همیشه متعجب میشه!
گریه کرد ..نگفتم گریه نکن..من هم باهاش گریه کردم..با هم..دلتنگیم صد برابر شده بود..انگار
میخواست از بغل من بره!چه شبی بود تا صبح باهاش بودم.از وفتی سوار ماشی شد تا تو فرودگاه
تا تحویل بار..اشک امونم رو بریده بود ولی چه کنم که کاری ازم بر نمی اومد..حتی نمیتونستم
واسه لحظه اخر دستاشو بگیرمو بدرقه اش کنم..
تو لحظه اخر که تو هواپیما نشسته بود باز زنگ زد..گفت چقدر خوبه که مال منی..چقدر خوبه
که دارمت.. دوستت دارم و ...
وقتی گوشیش خاموش شد راه افتادم به سمت مسجد ایرانیها..خیلی شلوغ بود..جای پارک پیدا
نمیشد.با بدبختی یه جا که شونصد متر تا مسجد فاصله داشت پیدا کردم. ماشین رو پارک کردم..رفتم
مسجد...تنها...کاش کنارم بود...کاش با هم اینجا بودیم..کاش.."عزاداری امام حسین" ..
خوبه که اینجارو داریم واسه اینکه محرم دلهامون رو زنده نگه داریم..اشک ریختن تو این روز
حس سبکی خاصی بهم میده..بعد از نماز برگشتم خونه .حالم حسابی خراب بود.تو راه رفتم کپی
بگیرم وقتی کیفم رو باز کردم حساب کنم دیدم کلی پولم نیست!همه کیف پولم و کیف دستی و
تمام ماشین رو زیرو رو کردم امانبود..من که جایی نرفتم این چند روز چیزی نخریدم!اعصابم ریخته بود
بهم. برگشتم که پول کپی هارو بدم دیدم دو تا ضربدر بزگ رو کاپوت ماشینم خورده..انگار با کلید
کنده باشن!
داشتم دیوونه میشدم..چرا انقدر بعضی ادم ها مریض ان؟اخه که چی؟باید چه کار میکردم باهاشون؟
به هیچ وجه با پولیش ردنمیشد.باید دوباره رنگ بخوره..چقدر خرجش میشد؟باید میرفتم پلیس برای
بیمه برگه صادر کنه.دیگه همینو کم داشتم..
دیگه نمیتونستم به اقا قشنگه هم زنگ بزنم..به اونم گفتم زنگ نزنه ..دقیق ای چهار یورو دادن برای
تلفن دیوانگیه..به همین سادگی خوشی هام تکمیل شد و شدم خانومیه الان..
بهم ریخته و دلتنگ که حوصله هیچ چیزرو نداره..
دیشب که رسید بهم اس ام اس داد..جریان رو بهش گفتم..خودش زنگ زد..الهی بمیرم خودش خسته
وکوفته بود میخواست منو دلداری بده..چند دقیقه بیشتر نتونسم باهاش حرف بزنم تا امروز صبح که
خودمزنگ زدم اندازه 3 دقیقه صداش رو شنیدم تا حالا..دلم گرفته..دلم گریه میخواد..دلم..
**دلتنگتم..خیلی..زیاد.. اصلا همون هوارتای خودمون..دیوونه میفهمی؟
بگذار بشمارم چند روز نبودم؟ فکر کنم یازده روزی میشه.خب حالا این مدت چی کار کردم؟اگر بچه
خوبی باشم و صادقانه بخوام بگم بیشترش که نه ولی خب نصف بیشترش!رو داشتم درس میخوندم.
امتحان داشتم دیگه..اونم چه امتحانیinternal medicine که میشه پزشکی داخلی یا به عبارتی کل
پزشکی در یک کلام.
شاید بشه گفت مهمترین و سخت ترین درس این رشته تو کل سالهایی که میگذرونی.سختیش
بیشتر به خاطر هجم زیادشه والا اگه از من بپرسی من میگم داروشناسی از همه سخت تره چون هیچوقت نتونستیم با هم رابطه دوستانه ای برقرار کنیم!
به هر حال با سختی و مشقت فراوان و به هر جون کندنی که بود خوندیمش و رفتیم امتحان دادیم.
البته در نظر داشته باشید که این درس رو باید در طول سه سال خوند حالا این که من در طول چند
روز خوندم و اصلا چقدرشو خوندم بماند..چون خودم هم نمیدونم!ولی با وجود همه استرسی که
داشتم شکر خدا فکر میکنم بدنبود ,یعنی تو شرح حال و معاینه که دکتره گفت ok بود ولی شفاهیشو خدا داند!
اونم با اون دکتر عصا قورت داده ای که من باهاش امتحان داشتم و کلا تنها وقتی میبینی لبخند بزنه
که جواب اشتباه بهش بدی انگار قند تو دلش اب مبکنن!خدا اونم شفا بده!
دیگه از کارهای مثبتی که انجام دادم این بود که سری به مراکز خرید زدم و برای خودم خرید کردم و
خرسند شدم!تازه انقدر هم باهاشون خوشحال بودم که همشو روز بعدشش که میخواستیم بریم برای افجی کوچیکه پالتو بخریم پوشیدم و کلی هم با خودم احساس خوشتیپی و این صحبتا کردم!
یه پیراهن و یه جفت کفش هم برای اقا قشنگه خریدم که نمیدونم چه جوری برسونم به دستش..
شایدم قسمت شد خودم دادم دستش!
البته از اونجایی که اوشون خودش کادوی تولد منو با DHL فرستاده بود امروز یه سر رفتمDHL
ببینم چه خبره که دیدم یه چیزایی گفت که یه کم ناراحن!کننده بود.یه چیزی حدود اندازه بلیت
هواپیماالبته از نوع یک طرفش باید هزینه بدی!تازه هر گرمی هم که اضافه بشه باز باید اضاقه پول
بدی بعدش هم چون قیمت کفش یه کم بالاس میگه شاید ازت tax هم گرفتیم!گفتم خدا برکتتون بده
خودم که نمیتونم ولی یه نفرو پیدا کنم پول بلیتشو بدم بفرستم ایران تازه 30 کیلو هم بار با خودش میبره .به صرفه تره به خدا!تازه یه دعای خیرم واسمون میکنه!حالا اینکه اقا قشنگه واسه اون بسته ی
پرحجمش چقدر به حضور مبارکشون تقدیم کرده جدا نمیدونم ولی اگه همین قدر داده باشه که یه کم مورد داره!خودش پا میشد میومد هم فال بود هم تماشا!
دیگه اینکه امروز بعد از امتحان با بچه ها یه سری به ساحل زیبا و خوش و اب و هوای این روز ها
زدیم و گفتیم و خندیدیمو و خلاصه خوش بودیم واسه خودمون!کلی هم مسخره بازی در اوردیم سر
اینکه هیچ کس حق نداره با پاهای کثیف و شنی وارد ماشین من بشه چون من پول کارواش ندارم!
بعد ازکلی گفتمان تصمیم گرفتیم با تاکسی برگردیم پاهامونو بشوریم و دوباره با تاکسی بیایم کنار
ساحل ماشین و برداریم بریم خونمون!
یا اینکه ماشین رو تا خونه هل بدیم که مجبور نشیم پول تاکسی هم بدیم, هی این مسیر رو هم
رفت وبرگشت نکنیم و کلا در وقت هم صرفه جویی بشه که سریع تر بریم به درسمون برسیم!
اینم از امروز..
از حال و احوال و روزگار هم چه بگویم که ای. با کمی بالا و پایین میگذرد و ما همچنان کم یا بیش
غرق در احساس شیرینمان هستیم و میذوقیم و شکر خدا میکنمیم وصد البته دعا به جان شما و
دگر دوستان..
این بود انشای من با موضوع" این چند روز را چگونه گذراندید"!
**حرف حساب:همچنان و به شدت میدوستمت.
کاش میشد که تو را امروز,یا همین فردا
مینشاندم به کناری که دلم هم باشد
و تمنای حضور تو نباشد رویا
که ندانم هستی..بادلم تا امروز
یا که در سوز فراقت نفسم خشک شود تا فردا
کاش میشد که ببلعم نفست رادر تن
ومشامم پرز احساس عبورت باشد
و شوم گم در تو..وشوی گم در من
کاش گرمای تنت خواب نبود
لحظه هایم با تو,در کنارت که نفس با من بود
اینچنین ناب نبود
کاش من قبلم را
با همین دست خودم,می سپردم به دلت
تا دمی شک نکنی
که دلم تا به ابد با دل توست
اه.. اگر "کاش " نبود ,خیال باور..پر ز ِ ارامش بود
در کنارت دل من, خالی از خواهش بود..
پرم از یه حس شیرین و دوست داشتنی که حسابی بهم انرژی میده..یه جوری که حس میکنم از پس همه بالا وپایین های زندگی بر میام و میتونم همه مشکلات ریز و درشتش رو بزنم کنار چون یه دست محکم و مهربون تو دستامه که بهمن نیرو میده..بهم عشق میده ..یه نفر که مثل کوه پشتم ایستاده و میتونم بهش تکیه کنم.
همیشه و همه جا فقط کافیه چشم هامو ببندم و حس کنم که درکنارمه..
یک لحظه ارامش لحظه های با تو بودن رو با هیچ چیز عوض نمی کنم.
زمزمه های دیشب اگرچه برای هردومون کم خوابی صبح رو پیش رو داشت ولی اون نیروی اعجاب انگیز
احساسات تو باعث شد یه صبح شیرین و دوست داشتنی رو شروع کنم..مثل همیشه که چشم هامو باز میکنم
و اولین چیزی که جلوم ظاهر میشه چهره ی پاک و صورت معصوم توست.واولین کلام اسم قشنگت
دیشب هم من رو به اوج بردی..مثل همیشه..میون زمزمه های دوست داشتنی کلام شیرینت
قشنگترین و پاکترین حس هارو تجربه مبکنم..بیراه نمیگم اگر میگم تو منو "دیوونه" میکنی.
خوشی ثانیه های با تو بودن رو به دنیایی نمیدم..هربار بیشتر از قبل مطمئنم میکنی که تو برای من بهترین انتخابی "بهترین من".
لوح سنگی طالعت رو گذاشتم جلو چشام که هر روز ببینمش و هر روز بیشتر حس کنم که چه کسی
دل سخت من رو نرم کرد و اینجوری پرم کرد از این همه حس شیرین..
این لوح رو دوشنبه از دهکده جهانی خریدم..همونجایی که کلی با بچه ها شیطونی کردیم و خندیدم.
هربارکه بهش نگاه میکنم ذوق میکنم..این لوح بهم یاداوری میکنه که صور فلکی ما چقدر بهم مجذوبن
مثل خودت که میگی خدا تو رو برای من ساخته![]()
دوستت دارم" قشنگترین حس زندگی "من
سلام![]()
اول از همه از خودم و وبلاگم و همه دوستای گلم به خاطر تاخیری که داشتم معذرت میخوام ولی
بنده عاجز بی تقصیرم مدتی بسی طولانی از داشتن نعمتADSL محروم بودیم ولی از بیمارستان
به وبلاگ همه دوستام سر میزدم و میخوندم فقط به دلایل امنیتی کامنت نمیگذاشتم!از بعد از ظهر
هم که اومدم بنویسم معلوم نیست بلاگفا چه بلایی سرش اومده..هرکاری میکنم پست جدید رو اپ نمیکنه به همین علت مجبور شدم تو پست قبلی بنویسم!
خوب ابتدا از احوالات خودم و "اقا قشنگه "جانم بگویم که چند روزیست بسی منقلبیم!
خودم هم نمیدونم اصل قضیه چیه فقط اینو میدونم که انگار یه جورای خاصی خود درگیری پیدا کردم,
که خوب مسلما تاثیر مستقیم روی حس و حال "اقا قشنگه" هم میگذاره.
هفته پیش که خیلی بچم اذیت شد یه چند روزی بود که حوصله ی هیچ چیز نداشتم.اونم اینو حس
میکرد.مدام زنگ میزد حالم رو بپرسه ولی خیلی سرد جوابش رو میدادم . کلی قصه میخورد
خودم
بیشتر از اون ولی نمیدونم چه مرگم بود
..فکر کن تمام مدت تو بیمارستان ذهنم بهش مشغول بود
منتظراس ام اس هاش بودم ,شونصدتا اس ام اس میداد ولی یکیشم جواب نمیدادم .همش دلم میخواست بیمارستان تموم شه بهم زنگ بزنه ولی وقتی زنگ میزد با سردی باهاش حرف میزدم
ناراحتی رو تو صداش حس میکردم بعد غصه میخوردم !
برای اولین بار بهش گفتم میخوام تنها باشم.. بهم گفت ولی تو قول داده بودی که همیشه همه جا هر اتفاقی افتادپیش خودم باشی..با هم باشیم..الان که چیزی نشده.چرا؟
گفتم نمیدونم فقط میخوام تنها باشم..خیلی جدی هم گفتم با اینکه خیلی ناراحت شد ولی
قبول کرد ولی جدا دلم اینونمیخواست فقط با خودم لج میکردم به این میگن خود ازاری مزمن ,نه؟
جدا بعضی وقتا معنی این تضاد های درونی و بیرونیم رو نمیفهمم..اصلا نمیدونم چی خوشحالم
میکنه.با خودم و دنیای اطرافم درگیر میشم!![]()
این جریان چند روزی ادامه داشت تا شب قبل از شب یلدا که زنگ زده بود برای شب بخیر.
باز هم با محبت همیشگیش باهام حرف زد بازم دلجویی کرد اینبار طاقت نیاوردم..خب دلم کوچیکه! بغضم شکست کلی تو اغوش مهربون و دور از منش که همیشه ارامش رویایی تلخ ترین لحظه هامه
گریه کردم..اون هم گریه کرد..چقدر دلم میگیره وقتی صدای بغض دارشو میشنوم یکی داره دلم رو
چنگ میزنه.. هیچ وقت طاقتش رو ندارم..اون هم نداره ولی همیشه صبوری میکنه![]()
خلاصه که باز هم عشقولی شدیم و کلی حرف زدیم..کلی حرف زد از اینکه این چند روزچقدر حالش
بد بوده و دست و دلش به هیچ کاری نمیرفته و اینکه فقط دلش میخواسته چشماشو ببنده و بخوابه..چقدر شرمنده شدم
چقدر از دست خودم عصبانی شدم
..اخه اینجور موقع ها من چم میشه؟
...
شب یلدا رو با افجی مامانی و اچین با یه هندونه تنها کنار ساحل ذوقیدیم و زدیم و رقصیدیم..به این میگن دل خجسته!(راستی این واژه "دل خجسته" مال کدوم زبان محلیه؟ )
اخر شب هم با اقا قشنگه شب یلدامو قشنگ تر کردم دور اما خیلی نزدیک بودیم![]()
این چند روزه هم میگذره کم و بیش هنوز حالم سر جاش نیومده انگار..این اقای" الف" هم باز سرو
کلش پیدا شد و حال ما رو بیشتر گرفت من نمیدونم یه همچین ادم با شعور و با سواد و فهمیده ای
چرا نمیفهمه که بایدبیخیال من شه و هی هر از گاهی رو اعصاب من بند بازی !نکنه..شاید اصلا
فهمیده نیست والا باید تا حالامیفهمید که اون مدت کوتاهی که قضیه ما جدی بود همش یه
شوخی بی مزه بوده و تموم شده.البته نظر به ابنکه من تمام جزئیات رخ داد های زندگیم رو باید در جریان "اقا قشنگه "عزیزم بگذارم ,از این رو با ایشان صحبت نمودم و با اینکه خیلی شاکی شدند
ولی در کمال خونسردی به بنده یکسری راهکار پیشنهاد کردند که امیدوارم مواثر واقع بشه.
...
همین چند دقیقه پیش باهاش حرف زدم و کلی حس قشنگ و شیرین بهم داد..همیشه از حضور همچین ادم عزیزی توی زندگیم به خودم می بالم..اما هنوز هم یه حس مبهم دارم که نمیدونم چه
جوری باید باهاش کناربیام؟
**حرف حساب:تورو قد همه دنیا..دوست دارم..دوست دارم![]()