تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند

کلی حس جورواجور دارم که توشون غلت میخورم.. یه جور خلسه..حالم خوب نیست بد هم نیستم

"هستم"..فقط همین

دیشب باز اون قلب درد عجیب و غریب سراغم اومد نمیدونم هیستریکه یا جدًا چیزی هست.چند روز پیش رفتم اورژانس گفتم برام نوار قلب بگیرن.هنوز به دکتر نشونش ندادم ولی خودم چیزی توش نمیبینم.

ظاهرًا که همه چیز اوکی هستش اما نمیفهمم چرا یه هو سمت چپ سینم تیر میکشه بعد دست چپم سنگین میشه و میزنه به پشتم.اگه یه اقای بالای پنجاه سال اینو بهم میگفت حتما میگفتم باید فوری بستری بشه و بعد چک اپ کامل..اما من؟تو این سن؟یادم نمیاد هیچ سابقه قبلی داشته باشم!به هر حال امیدوارم چیز خاصی نباشه...

جدیدا به محض اینکه کوچکترین مشکلی بینمون پیش میاد که ناراحتم میکنه چند دقیقه بیشتر طول نمیکشه که درد ها میاد سراغم.اقا قشنگه دیشب حسابی نگران شده بود..هیچ کاری هم نمیتونست بکنه فقط التماس میکردکه پاشو برو بیمارستان.. ساعت 2 صبح؟اونم من؟هرچی اصرار میکردم که چیزی نیست و خودش خوب میشه ول کن نبود.انگار نفس هام رو میشمرد تا کوچکترین تغییری توش میدید میپرسید چرا اینجوری نفس میکشی؟باز درد گرفت؟به پشت نخواب..پاشو بشین..یه لیوان اب بخور..مسکن نمیخوری چرا؟و من فقط دلم میخواست بیخیال بشه و بذاره به حال خودم باشم.بار اولم نبود ..میدونستم که خودش اوکی میشه.

تا صبح به حالت نیمه نشسته خوابیدم که تو تنفسم مشکلی ایجاد نشه!خودم خندم گرفته بود شده بودم عین پیرزن های اسمی که مدام باید 2تا بالشت زیر سرشون باشه!

صبح زود  مثل همیشه بیدارم کرد که خواب نمونم و من فقط گفتم مرسی و خداحافظ.نمیدونم یه جور حس عجیب غریب داشتم که اجازه هیچ جور ابراز احساساتی رو بهم نمیداد.ولی نمیتونستم با حس دوری کنار بیام

با اینکه یه کم دیر شده بود نشستم جلو اینه و یه اراشی لایتِ صورتی کردم.. دامن صورتی روشنم رو اطو کردم وروسری صورتی که هدیه تولدم بود رو برای اولین بارسرم کردم.اینجوری احساس میکردم هر چیزی که باید بهش میگفتم و نگفتم دارم میگم..با حسم..با بوی عطرش که به روسری زده بود و هنوزم به دماغم میخورد..با حس حظورش..

حس عجیبی دارم..دلم گرفته..کاشکی بارون بباره..دلم بارون میخواد..دلم میخواد یه دل سیر زیر بارون قدم بزنم و نفس بکشم..دلم میخواد خودمو پیدا کنم..دلم میخواد..

 

**میدونم که خوبی هات تمومی نداره..میدونم که عشقت پاکترین حس دنیاست..میدونم که بعضی وقتا خیلی کم طاقت میشم..میدونم..تو هم دلیل همه چیز رو میدونی مگه نه؟

همین قدر کافی نیست؟

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 22:22 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

 

روز عجیبیه..روز عشق..

تمام دیشب رو تو بیمارستان شیفت بودم ..کم خوابی..دلتنگی..چقدر شلوغ بود..کلی مریض..دو تا عمل پشت سر هم..یاد تو..

وقتی ساعت 2:30 صبح از اتاق عمل خسته و کوفته اومدم بیرون واس ام اس ت بعد از 2 دقیقه رسید انگار همه خستگی ها یادم رفت.."خانوم دکتر من خسته نباشی"از کجا میدونستی که من تازه کارم تموم شده؟از کجا میدونستی که خسته ام؟از کجا میدونستی که این جمله تو اون لحظه از هر جمله ای برام شیرین تر و ارامش

بخش تره؟

"ولنتاین من عشقمون مبارک" این قشنگترین تبریک ولنتاین بود..این همه احساس منو به اوج میبره..به اوج دوست داشتن..شاید عاشق نباشم اما خیلی خوب عشقت رو درک میکنم..خیلی خوب میفهمم عشق پاکت رو..خیلی خوب..

چه حس غریبی داشتم وقتی گفتی دارم برات مینویسم..گفتی برای نوشتن پر ندارم که بزنم تو مرکب دارم با خودنویس عشقم براش مینویسم ..گفتی..گفتی..ومن احساس کردم ..تو رو ..حس پاکت رو .همه اون کلماتی رو که برای عشقت نوشتی ولی هنوز ندیدم..من حس کردم..همه چیز رو..

این دوری..این جدایی حکمت عجیبی داره !چشم تن نیست پس باید همه چیز رو با چشم دل دید..باید همه چیز رو حس کرد اونقدر که همه مرز های تن ..همه فاصله ها ازبین میره و نزدیک میشی..خیلی نزدیک..احساس میکنی داغ میشی و به اوج میری..دوریم اما خیلی نزدیک احساس میکنیم ..حتی از خودم به من نزدیکتر ..حتی از تو به خودت نزدیکتر..

امشب..شبه عشق..

قرمز..رنگی که دوستش داری و پر از هیجان عشق برات..امشب قرمزه..امشب پر از عشقه...امشب همه فاصله ها رو از بین میبریم ..امشب رو با هم و در کنار هم جشن میگیریم.. امشب بیشتر از

هر شب و روز دیگه ای من ولنتاین تو ام.

                                                                                          . 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 19:45 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

دیروز تولد دو تا عزیز بود.یکیشون از عزیزای من  بود و یکی دیگه هم داداشی اقا قشنگه.هردومون هم دیر تبریک گفتیم چون هردو حواسمون خیلی جمعه!نمیدونم وقتی به یه نفر ساعت یازده و نیم شب تولدش رو تبریک بگی چه حسی بهش دست میده ولی امیدوارم هر دو حس خوبی پیدا کرده باشن!

دلم یه عالمه هوای چیزای جور واجور کرده..میخوام برم یه عالمه خرید کنم ولی حوصله اش رو ندارم یعنی

دوست دارم همه اون چیزایی که من خوشم میاد یه جا جمع باشن من زودی برم بخرم و برگردم..حوصله شلوغ پلوغی های مرکز خرید ها رو ندارم.مخصوصا الان که همه چیز رفته رو saleو مسلما بهترین زمان برای خرید کردنه.درست دو هفته است که میخوام برم اما جور نمیشه مهمترین عاملش هم همینه که حسش نیست!

پنج شنبه پیشon call بودم ولی از اونجا که حالم اصلا خوب نبود و دلم حسابی جنگولک بازی برام در اورد اجازه گرفتم که برم استراحت کنم  بنابر این باید این هفته جبرانش کنم..(از همین الان که بهش فکر میکنم خوابم می گیره!)جمعه هم رفتم دنبال افجی کوچیکه، کلی طول کشید .بعدش هم با  باباو مامان رفتیم خونه جدید رو ببینیم..حسابی محیطش خوکشل بود اگرچه هنوز پروژه اش کامل نشده ولی یه جورای باحالی بود که خوشم اومد.با یه معماری فوق العاده برج ها و خونه های ویلایی هتلهای شیک و مراکز خرید اونقدر قشنگ کنار هم قرار گرفته بودن که انگار اون محیط به تنهایی یه شهر بود واسه خودش !

 شنبه بازم با پدر بزرگوار رفتیم به سوی فراگیری LC.اولین قرار داد رو بستم!اگرچه خیلی کند بودم ولی خب بار اول بود و کلاُ خوشم اومد.فقط امیدوارم گند نزده باشم و زیاد اشکال از توش پیدا نشه.هنوز جرات نکردم زنگ بزنم بپرسم چی از اب دراومده!وقتی کارم تموم شد و از شرکت اومدم بیرون یه حس خستگی شیرین داشتم..حس میکردم امروز چقدر چیز یاد گرفتم و کار مثبت انجام دادم..کلا دلم خوش بود واسه خودم!دوست دارم ادامه بدم شاید به یه جاهایی رسیدم.برام جذابیت داشت مدتها بود که فقط سرم تو درس بود و کتاب و مریض و بیمارستان.این کار یه جور تنوع روحی بود با حس شیرین تجربه یه کار جدید.

دیروز تو بیمارستان دو تا عمل پشت سر هم داشتیم که اولش یه خانوم ایرانی بود که واسه سزارین اومده بود

انقده ذوق زده شده بودم وقتی دیدم ایرانیه.طفلی خیلی هم استرس داشت .فکر میکرد از این عمل سالم بیرون نمیاد !جالب اینجاس که بیهوشی موضعی داشت و مسلما خودش به هوش میموند. چرا این تفکر تو ذهنش بود نمیدونم؟ مدام در حال ترجمه بودم !سئوال ها و توصیه های دکتر وهمینطور حس ها یی که اون داشت.به طور کلی شده بودم دستگاه انتقال پیام!.خیلی استرس داشت بنده خدا میگفت  ماسک اکسیژن رو از صورتم بر ندارین من خفه میشم!مطمئنم!فشارم رو چک کنید الان از حال میرم..نفسم الان بند میاد!! ..ومن  با همه وجود تلاش میکرد توجیهش کنم که همه علائم حیاتیش داره مانیتور میشه و حتی قبل از اونکه خودش بفهمه ما از کوچکترین تغییرات با خبر میشیم و جای هیچ نگرانی نیست ولی باز پنج دقیقه بعد همون حرف هارو تکرار میکرد! اخرشم با سلامتی کامل یه پسر به دنیا اورد.کلی خوشحال بود.منم جدا براش خوشجال بودم..

مریض بعدی یه دختر 23 ساله بود که یه توده بزرگ توشکمش بود و نکته جالب اینجاس که میگفت من خودم نفهمیدم و زمان چک اپ های روتین دانشگاه بهم گفتن برو ازمایش بده!من که توجیح نمیشدم چطور ممکنه ادم یه همچین چیز واضحی رو درک نکنه ؟!شکمش به طرز کاملا واضحی بزرگتر از حد طبیعی بود..سونوگرافی تشخیص یه تومور خیلی بزرگ تخمدان داده بود که در حین عمل هم کاشف به عمل اومد که بعله!ولی شکر خدا تومورش خوش خیم بود و احتمالا بعد از عمل هیچ مشکلی نخواهد داشت فقط شاید یه سری اختلالات تولید مثلی خفیف براش ایجاد بشه چون یکی از تخمدان هاش برداشته شد.تومور اینجوری بود با سایز حدودی  25 سانتیمتر در سی سانتیمتر!

میخواستم  خانومی ٍ دکتر شده! در اتاق عمل رو هم نشون بدم ولی بعد منصرف شدم!

 

**تو..من ..اینهمه حس شیرین و دوست داشتنی که بهترین های زندگیمه..

تو..من..اینهمه عشق که دریای بیکرانه پاکی هایِ یه عهد اسمونیه..

تو..من..اوج بی پایان احساسات داغ و ناب که جسم رو ذوب میکنه و جز حس بی نظیر یکی شدن دو روح  چیزی باقی نمیگذاره..

تو..من..اینهمه خوشبختیِ دو دل پر احساس..

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 21:13 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

یه تاپ پشمی کرم یه بلوز کاموا سبز روشن یه لِگیز.یه شلوار جین..یه جوراب قرمز گوگولی..پتو روی پام ..لپ تاپ روی پتو..من در حال وبلاگ خوندن و تایپ کردن و لرزیدن!

Heater هم روشنه.هوای اتاق تقریبا ملایمه ولی من سردمه!

2 تا بروفن خوردم ..کلی هم دور دلم رو گرم نگه داشتم اما هنوز درد میکنه!یه کوچولو احساس  دل گرفتگی,هوار تا احساس دلتنگی..

همین حالا زنگ زد..همین حالا صداشو شنیدم..همین حالا دلم اروم شد ..پس باز چمه؟(تقویم زنانه؟!)

هوا خوبه..خیلی خوب.مثل هوای همون روز خوکشلی که با هم داشتیم..

اسمون ابری..یه باد ملایم..یه خورده سرما..یاد تو

نفس های گرمت..دستهای پر مهرت...نگاه بی پروات که تا ته دلم رو می لرزوند..

میخواستی بیای پیشم.خودم نگذاشتم..اون همه بیتابی کردم ولی اخرش گفتم نه!اگه میومدی باز هم از اون روزهای پر خاطره برام میساختی..مگه نه؟اگه میومدی تو این روزایی که بوی دو تا شدن میده از بیرون رفتن و تنها نشستن کنار ساحل نمیترسیدم..نمیترسیدم نکنه بازم بی اختیار اشکام بیان و تو نباشی که برام پاکشون کنی..تو نباشی که جای خالی نفس هاتو پر کنی..نمیترسیدم که پامو بذارم بیرون و  تو این هوا باز دلم هوای با تو  بودن کنه..

تو کجایی الان؟دوری ..اون دور دورا..مگه نه؟خودم نگذاشتم بیای, مگه نه؟

خودم گفتم برام سخته..خودم گفتم من نمیتونم..خودم گفتم اعتقاداتم نمیذاره..خودم گفتم نمیخوام اولین بار که میام تو بغلت پنهونی باشه..خودم گفتم نمیخوام عذاب وجدان داشته باشم..خودم گفتم ..تو هم مثل همیشه به احساسم احترام گذاشتی و بس..توکه همه چیز و برای اومدنت اماده کرده بودی, مگه نه؟

خودم نخواستم..

پس چرا الان دلتنگی میکنم؟چرا دلم بهونت رو میگیره؟چرا وقتی یادم میاد فردا رو شیفت دارم و نمیتونم باهات درست حرف بزنم بیشتر دلتنگ میشم؟چرا از فردا تا یه شنبه که از خونه برمیگردم برام خیلی طولانی به نظر میاد؟چرا دلم بد جوری هواتو کرده؟چرا؟

چرا باید این همه دوری رو تحمل کنیم؟چرا باید دلمون برای دیدن 4 تا عکس تازه از هم پرَ بزنه؟چرا باید همه خاطره هامون دور از هم و تو رویا رقم بخوره؟چرا؟

من که دارم صبر میکنم..من که زیاد شکایت نمیکنم..من که همه چیز رو سپردم به خدا..تو که خوب میدونی

غر نمیزنم..تو که شاهدی تو چه شرایطی هستم ولی همش سعی میکنم اروم باشم که تو ارامش داشته باشی

تو همه اینا رو میدونی, مگه نه؟

...

امروز از صبح که با صدای تو  بیدار شدم دلتنگت بودم..سعی کردم حال و احوالم رو تغییر بدم.تا خود بیماستان پا رو گذاشتم رو گاز! یه اهنگ شاد گذاشتم صداشو زیاد کردم و تا جایی که ممکن بود با سرعت روندم که باد خوب یخوره تو صورتم و حالم  رو بهتر کنه..بچه ها چقدر بهم خندیدن..فکر میکردن میخوام اذیتشون کنم که نخوابن!فکر میکردن از اون روزاییه که حسابی هایپر هستم..چقدر باهم سر خل بازی هایی که در اوردم خندیدیم..ولی از دل من که خبر نداشتن..داشتن؟خیلی سعی کردم..ولی ته تهش این شد که تاساعتهای اخر بیمارستان دووم اوردم و اخرش باز از پس دلم برنیومدم.

تقویم زنانه رو بهونه کردم و باز هم سعی برای پنهون کردن همه چیز پشت یه لبخند!

 

**دلتنگتم دیوونه..تو اینو خوب میدونی ,نیاز نیست بهت بگم خودت میفهمی ,دلتنگتم...

+ نوشته شده در چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 18:35 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

الان که نشستم و دارم خوشحال و خندون واسه خودم میتایپم کپی  کتاب خوکشل زنان و زایمان هم افتاده کنارم اون گوشه تخت ..تازه هاپو هم اونور ترشه.هاپوی عزیز که از صبح که تختم رو مرتب کردم و زدم بیرون هویجوری خوابیده اونجا ولی اون کتابه رو وقتی از بیمارستان برگشتم پرتش کردم اون رو به همراه روپوشم که روپوش رو فورا گداشتم تو کمد چون حوصله چروک شدن و اتوی دوباره اش رو نداشتم ولی کتاب نازنینم همچنان همونجاس واسه خودش.چند وقتی میشه که درس خوندن هام به یه ربع نیم ساعت وقتی که تو بیمارستان گیر بیارم ختم میشه..تازه اونم از ترس سوال جواب دکتراست!

جالبیش اینجاست که از رو text bookکه نمیخونم هیچ ,رفتم یه rapid reviewگرفتم دستم اونم از نوع فارسیش!هر استادی دستم میبینه اول یه کم تعجب میکنه..ابروهاش میره بالا بعد علامت سوال میشه بعد اخماش میره توهم بعدم میپرسه این کتاب چیه؟فارسیه؟بعد هم یه کم کف میکنه..بعد میگه برو از روکتابت درس بخون منم یه لبخند میزنم میگم..okته دلم هم به حال اون و خودم میخندم میگم بنده خدا نمیدونی که من همینم فقط دستم میگیرم..اگه تو خوندیش منم خوندم!همیشه اینکه کتاب رو بگیرم دستم و شروع کنم برام سخته واِلا بشینم پاش حداقل یکی دو ساعتی میخونم.ولی همین که بگیرمش دستم  نیرویی  عظیم میخواد که جدا از وزنه زدن برای من سخت تره!عجب دانشجوی برتری هستم من..همه یادشون باشه من فارق التحصیل که شدم بیان مطب من..چون با این وضعی که من پیش گرفتم پزشک فوق العاده با سوادی خواهم شد!(البته اگه ایران بودم)

اگر هم ایران نبودم مطمئنا جامعه ایرانی برای ازدست دادن نعمت بزرگی چون طبابت اینجانب بسی سوگوارخواهد شد!

ولی جدا الان این کتابه داره بهم چشمک میزنه بگیرم دستم بخونمش..امیدوارم که قضیه فقط به چشمک زدن ختم نشه و مهرش به دل اینجانب بیافته بلکه دلم بله رو بگه و دو کلوم ازش بخونم!

راستی پنج شنبه بالاخره رکورد زدم و برای دومین بار رفتم که قوانین Lc رو یاد بگیرم بلکه یه روزی به کارم بیاد که احتمالش خیلی هم زیاده!خدا رو چه دیدی شاید بعد اینهمه جون کندن  از خیر طبیب شدن گذشتیم و شدیم یکwoman business.اتفاقه دیگه..شاید افتاد!قرار بود شنبه هم باز برم که افجی جان یه لبخند تقدیم پدر بزرگوار کرد و گفت ایشون باید منو برسونن خوابگاه چون کلاسام از یه شنبه شروع میشه و به این ترتیب بنده یکشنبه علاوه بر اینکه حدود 6 ساعت رانندگی کردم و چشام دراومد, از نعمت فراگیری هم محروم موندم. اگرچه پدر مهربان از روند پیشرفت دخترشون در عرض همون یه روز بسیار راضی بودن و من کلی احساس ذوق و با استعداد بودن کردم و به اینده امیدوار شدم و نور امید در قلبم درخشید و خلاصه اینده درخشانی رو در انتظار خودم میبینم!!!!!!!!

 

دیشب یه اتفاق مضحکی افتاد که البته بار اولم هم نبود! در حال صحبت با اقا قشنگه خیلی خوشتیب واسه خودم خوابیدم!و جالب اینجاست که بعد از 2 ساعت باز بیدار شدم یه سری هذیون گفتم و دوباره غش کردم!

خیلی باحاله نه؟همه اینا رو صبح که بیدارش کردم خودش بهم گفت!(البته ته ذهنم خودم هم یه چیزایی یادم میاد)هرچی هم پرسیدم که من اونوقتی که دوباره بیدار شدم چی گفتم جواب درست حسابی بهم نداد .فقط گفت :گفتی میرم یه چیزی بیارم بعدش میام بخوابیم!ولی هیچی نیاوردم و خودم خیلی خوشحال گرفتم خوابیدم !دریغ از  یه شب بخیر...!حالا چی قرار بوده بیارم خدا داند!

نکته جالبترش اینه که من موندم اون 2 ساعتی که من خواب بودم اون داشته چی کار میکرده؟همونجوری پشت خط بوده یا دوباره زنگ زده؟اگرچه مورد اول خیلی دور از عقله ولی از اقای ما بعید نیست..سابقه داره!

 

خوابم میاد..نماز نخوندم..کتابم همچنان داره چشمک میزنه!

 

**این روزا احوالاتم مثل هوای بهاریه..گاهی وقتا ابری گاهی افتابی ممنون که  همه چیزمو تحمل میکنی.

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 18:17 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

الان که دارم مینویسم یه عالمه خوابم میاد..همراه با یه جور حس خاص..یه دلخوری مبهم که حتما به ناراحت کردن خودم و اقا قشنگه نمی ارزه..پس تا چند ساعته دیگه که زنگ میزنه باید خودم رو قانع کرده باشم که خانومی همیشگی باشم و جنگولک بازی درنیارم!

روحیه ام یه جورایی عجیب غریبه .فکر میکنم بر میگرده به دوران دوری از مامان اینا و ناراحتی هایی که تو اون مدت به دلایل متفاوت داشتم.ولی جدآً جالبه تا همین پارسال دیگه کاملاً به همه چیز عادت کرده بودم و خیلی کم پیش می اومد که دلتنگی کنم ولی انگار بد عادت شدم .دیگه باید هر اخر هفته برم خونه  تادلم خنک!بشه.تعطیلات اخر هفته پیش رو برنگشتم خونه واسه همینم دلم خنک نیست الان!اول میخواستم برم.بندو بساطم رو هم جمع کرده بودم که از بیمارستان برم خونه اما بعد منصرف شدم.خونه نرفتنم چند تا دلیل داشت:سمینار داشتم و باید روش کار میکردم..خونه بدون مامان اینا برام افسردگی میاورد و هم ترجیح دادم بمونم که بیشتر با اقا قشنگه بتونم حرف بزنم.مسلماً اگه بر میگشتم مکالماتمون خیلی کوتاه بود و جداً دلم نمی اومد حد اقل واسه پنج شنبه تنهاش بگذارم.این شد که بعدش جمعه و شنبه رو هم به همین منوال موندگار شدم و از خیر خونه رفتن گذشتم.ولی چه لذت خاصی داشت اون سه روز .بدون قید و شرط کنار هم بودیم.حداقل دو روزش روکامل باهم گذروندیم..با هم  غذا می خوردیم با هم میخوابیدیم با هم بیدار میشدیم .جدا با وجود اینهمه فاصله احساس میکردم درست کنارمه.درسته حظور فیزیکیش کنارم نبود و تنها صداش رو داشتم اما همینقدر هم برام شیرین بود..

مامان و افجی شنبه شب برگشتن ولی خب مسلماً من نتونسم برم فرودگاه چون خونه برنگشته بودم و داشتم رو سمینارم کار میکردم .رسماً پنج شنیه و جمعه رو هیچ کاری براش نکرده بودم و با دلی بسیار خجسته برای خودم خوش بودم !اقا قشنگه هم حرص میخورد که چرا بیخیالی میکنی . سعی کن زودتر تمومش کنی منم میگفتم چشم,به روی چشم!

شنبه شب ,شب افتضاحی بود .یعنی به طرز مسخره ای افتضاح شد.تا نزدیک های صبح هر دومون اشک ریختیم..اون سعی میکردن به روی خودش نیاره و از من پنهون کنه ولی تغییر فاحش تن صداش همه چیز روتابلو میکرد.من هم که کلاًعادت به پنهون کردن گریه هام ندارم و خب کاملا واضح بود دارم چی کار میکنم.

نمی دونم کی و چه جوری خوابمون برد ولی صبح که بیدار شدم داغون بودم.میدونستم اگه همونجوری برم بیمارستان, بیدار که بشه حالش به هم میریزه.بهش زنگ زدم..حرف زدیم. باز هم اشک..امااروم شدیم..

انگار همه چیز باید اتفاق می افتاد و لازم بود که هردومون یه دل سیر بارونی بشیم.تموم مکالمات و حرفهابازهم چند ساعتی طول کشید.بنابر این بی خیال بیمارستان رفتن شدم چون سنگین تر بودم که نرم دیگه اونموقع.ولی یه ساعت بعدش راه افتادم به سمت خونه..خیلی دلتنگ مامان اینا بودم.حالا که اینجا بودن باید زودی میدیدمشون و برای دوشنبه صبح  هم باز باید برمیگشتم .

چه هوای ماهی هم بود..بارونی و خنک ..

سی دی مورد علاقه ام رو گذاشتم و پا رو گذاشتم رو گاز.شیشه های دو طرف تا اخرین حد ممکن پایین بود.

صدای بلند ضبط صوت ماشین..برف پاکنی که مدام جلوی چشام این ور و اونور میرفت..قطره های بارون..

باد که با اون سرعت به صورتم سیلی میزد و همه موهام رو توصورتم  پرَ پرَِ کرده بود و منی که بیخیال

به جاده چشم دوخته بودم و واسه خودم فکر میکردم..همه اینا اونقدری حالم رو بهتر کرد که وقتی برسم

خونه خوشحال باشم وغم دلم رو پشت لبخند پنهان نکنم(که البته هیچ وقت موفق نمیشم چون حالت صورتم تابلوه)

برگشتن خونه ,دیدن مامان,بابا و افجی کوچیکه کلی روحیه ام رو تغییر داد و صد البته دیدن سوقاتی

های خوکشلی که صاحب شده بودم در راستای بهبود بخشی به اوضاع روحیم بسیار موثر بود!شب زودترخوابیدم که صبح زود پاشم و دوشنبه رو هم on call(شیفت)بودم و باید خودم رو برای بیخوابی سی و دو ساعته اماده میکردم!صبح که بیدار شدم بدک نبود زیاد احساس کم خوابی نمیکردم.تو بیمارستان هم همه چیزخوب پیش رفت. تا حدودا 2 شب خبری نبود.4 نفر تو first stage بستری بودن و معلوم نبود کی زایمان کنن این شد که دکتر همراهمون گفت برین بخوابین اگه خبری شد با bleep صداتون میکنم.10 دقیقه نشد که روتخت نشسته بودیم..صدایbleep در اومد و رفتیم تو بخش.2 تاشون تقریبا هم زمان زایمان کردن و هر دوهم دچار خونریزی بعد از زایمان شدن.یکیشون با دارو و ماساژ اوضاعش رو به راه شد ولی اون یکی کارش به بیهوشی و جراحی و تزریق خون کشید.گردن رحمش پاره شده بود و هیچ رقمه خونریزیش بند نمی اومد!

دکتره بیچاره عرق میریخت و بخیه میزد ولی انگار نه انگار.بالاخره پانسمان داخلی کردنش تا یه کم

بهتر شد اما خیلی خون ازش رفت .همون موقع فکر میکردم این بیچاره اگه مثل قدیم تو خونه زایمان کرده بود حالا خیلی راحت مرده بود!وسط عمل به یکی از دکترا خبر دادن که یکی از مریض های بخش سقط کرده و بعد عمل فوری بره ببینتش و خب مسلما ما هم باید باهاش میرفتیم..

خلاصه که تا ساعت پنج صبح بی وقفه بیدار بودم و بعدش دکتره دلش به حالمون سوخت و گفت برین کپه مرگتون رو بگذارین چون به سان جنازه میمونین با این احوال!ما هم گفتیم به روی چشم و تا صبح 3 ساعتی خوابیدیم.الان هم تازه از بیمارستان برگشتم و چشام داره سیاهی میره.. از ته دل میخوام بپرم توتختم,هاپوم روبغل کنم و یه سال تخت بخوابم!

 

**میدونم دیوونه ام..میدونم خل بازی در میارم ..ولی همش زیر سر خودته مگه خودت نگفتی دیوونه؟

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 18:44 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

 

اکنون گهواره ی خیال مرا میبرد تافراسوی باهم بودن. گذرازاسمان پرپولک ستاره ی بخت من و تو

وماهی که در اسمان قلب من یگانه میدرخشد..

میربرد مرا تا روشنای خورشید فردا, تا بطن گرم زندگی.

سرنوشت, دست ِ من در دست تو گذاشت تا تکیه گاه بیتابی های تن خسته ام باشی تا لبخندی شوی

برچهره ی پژمرده ی زندگی..

تپش این لحظه ها ضربان قلب من است و بیتابی دستهای پرنیاز تو..چشمان من است و انتظار تو

اشک من است و غم تو..لبخند من و شادی تو

دقیقه های با تو بودن به قیمت پیوند خوردن بند بند وجودم به حسی بی پایان گذشت ومن امروز اینجا با

توام ماه بی همتای من. تو گل مهربان من شدی و من عشق خواستنی تو..

امروز را سرنوشت با من و تو ساخت که تقویم زندگیمان با هم ورق بخورد تا در تاریکی بی مهری

ها چشم هایم تو را جستجو کنند.

و تو همانجا..در میان انهمه همهمه چه اسوده عشقت را صدا کردی و او چه خوب تورا شناخت.چه

بی ناز اوای عشق را پاسخ گفت.که تو, نیازش بودی.

تمنای دل با تو بودن است وگدایی ثانیه های با توبودن از دستان زمان  قصه ی دیروز و امروز نیست

که دیریست دل تو را تمنا میکند "زیبا ترین حس زندگی "

اری  امروز اغاز ما بود و این حس شیرین را پایانی نیست...

 

پنجشنبه 24 ژانویه2006معادل با چهارم بهمن 1384 ساعت 11:20 دقیقه

اقا قشنگه:سلام   خانومی:سلام

و این اغاز شیرین قصه ی من و او شد.اونروز بی اختیار پا در مسیری گذاشتیم که بی شک هیچ

کدوممون فکر نمیکردیم تا به امروز با هم هم قدم باشیم. اگرچه مدتها طول کشید تا به جایگاه امروز

رسیدیم و امروز ارزش با هم بودنمون رو خوب درک میکنیم.

این رابطه  بالا و پایین های زیادی به خودش دید.چه روزهای شیرین و چه روزهای تلخی روپشت

سر گذاشتیم تا امروز که اینجاییم و هنوزهم برای رسیدن راه باقیست..

جدا هیچ وقت فکرش رو هم نمیکردم که به اینجا برسم یا تو به اینجا برسی..تو..با اونهمه غرور و

اعتماد به نفس که بیشتر از هرخصوصیت دیگری جذاب و خواستنی ات میکرد .تا مدتها طوری

برخورد میکردی که فکر میکردم هیچ از من خوشت نمیاد و این برای منی که برای خیلی ها مورد

توجه بودم سخت بود.منی که هیچ وقت در مقابل جنس مخالف کوتاه نمی اومدم و همیشه حرف ٍحرف

خودم بود چقدر اسون تو لحظه های با تو بودن کوتاه می اومدم . با این همه هیچ وقت پا روی

غرورم نگذاشتی که اگه این اتفاق میافتاد شاید من و تو هیچ وقت اینجا نبودیم.

کم توجه بودی و در عین حال بیخیالم هم نمیشدی و من رو به یه جدل درونی با خودم وادار کردی!

برای اولین بارخواستم به خودم ثابت کنم که میتونم علاقه کسی رو که برام جذابه به خودم جلب کنم.

علاقه تو رو!تویی که بی اعتنا زندگیت رو میکردی و من شاید برات تنها یه هم صحبت بودم.تا مدتها

کوچکترین قدمی برای بهم نزدیکتر شدنمون بر نداشتی.

من هم زندگیم رو میکردم ولی از همون ابتدا ذهنم به تو مشغول بود.جذاب و دست نیافتنی بودی و دوست

داشتم به خودم ثابت کنم میتونم..اگرچه تو اینو هیچ وقت نفهمیدی چون به چشم تو من هم مغرور و

دست نیافتنی بودم.نوع برخوردم و پیشینه برخوردیم,بهت ثابت کرده بود(اینو بعد ها بهم گفتی)

 زیاد طول کشید ولی بالاخره ..

کم کم تو رفتارت..کلامت..برخوردت..تغییر هارو میشد حس کرد و این چقدر برای من شیرین بود.

تویی که به همه بی توجه بودی  اثار توجه تو رفتارت پیدا بود. خیلی کم اما پر عمق ابراز احساسات

میکردی و من قند تو دلم اب میشد..حس میکردم موفق شدم!اونروزها این برای من فقط یه بازی بود

برای اینکه خودم رو اثبات کنم ..با همه جذابیت هاهیچ وقت به تو و با تو بودن فکر نمیکردم و برای

من تنها یه دوست بودی.غافل از اینکه تو مثل همیشه اون چیزی رو که بخوای بدست میاری و برای

خواسته هات کوتاه نمیای..تو عاشق شده بودی !

من تو دنیای خودم بودم و در عین حال هر روز به تو نزدیکتر میشدم بی اونکه بفهمم چه جوری..

حالا این رابطه سیر صعودی به خودش گرفته بود چون تو  اینطور میخواستی!

تو مدت کوتاهی به جایی رسیدیم که یه نصفه روز از هم بیخبر نبودیم..حالا دیگه من هیچ کاره بودم

و تو من رو به هر جا که میخواستی میکشوندی .هر از گاهی به خودم می اومدم .سعی میکردم یه

تکونی به رابطه مون بدم اما خیلی راحت از پس من بر میاومدی و مجبورم میکردی مثل یه بچه

اروم و حرف گوش کن دنبالت بیام..جدا چه نیرویی داری تو..من هنوز هم نمیتونم باور کنم..این منم؟

و امروز به اینجا رسیدیم..امروز بی پروا من رو تو دریای احساساتت غرق میکنی و به اوج

میرسونی تویی که فکر میکردم حتی یه جمله ی پر احساس بلد نیستی و من حالا به شدت در مقابل

تو کم اوردم!

تو امروز قشنگترین حس زندگی منی و من لذت این زیبایی هارو با هیچ چیز عوض نمیکنم.امروز

ثانیه های با تو بودن رو بو میکنم تا خاطرات زیبای تو همیشه تو رگهام جاوید بمونه.

 

دو سالگیمون مبارک "قشنگترین حس زندگیم"

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386ساعت 21:43 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

امروز بالاخره بعد از چند روز دریای پر جوش و خروش دل ما رنگ ارامش به خودش گرفت.

البته نمیدونم این ارامش قبل از طوفانه و باز هم زلزله ای چیزی  درکاره(ان شا ا..که نیست)یا

اینکه جدا اوضاع رو به بهبودی میره.. البته این که گفتم  بر میگرده به  شرایط روحی  خودم که

سعی کردم با قضایا کنار بیام و بر خونسردی خودم مسلط باشم ببینم منم از این کارا بلدم یا نه!

والا شرایط که تغییر خاصی نکرده.مامان اینا همچنان ایران اند..اقا قشنگه حداقل تا دو ماه در یک

قطب دیگه به سر میبره ..پولم همچنان گم شده , چشمم هم اب نمیخوره پیدا بشه و اون

دو تاضربدر خوکشل مامانی هم همچنان به زیبایی بر روی ماشین خودنمایی میکنه!

البته پریروز بعد از بیمارستان  زنگ زدم به پلیس که بیان برگه برای بیمه صادر کنن که اومدن

وگفتن این یه موضوع جناییه!!و باید بری اداره پلیس!من هم گفتم چشم و با یک اعصاب که توش

سنگ واجر پرتاب میکردن با یکی از دوستام رفتم اداره پلیس و خلاصه برگه رو گرفتم و برگشتم

خونه و به سان جنازه پرتاب شدم رو تختم تا ساعت نمیدونم چند که باصدای زنگ اقا قشنگه

بیدار شدم..حدود یک ساعتی شد که با هم صحبتیدیم و کمی از عقده های درونی بنده گره

گشایی شد.بعد از صحبتمون یه چیزی خوردم و باز غش کردم .نمیدونم این خواب الودگی مفرط

ازکمبودخواب بود یا ناشی از اوضاع نابسامان رو حی !

بازاخر شب بیدار شدم و تا نزدیکای صبح حرف زدیم .حس کردیم.خندیدیم و از بودنمون وحسمون

زندگیمون در کنار هم لذت بردیم..لحظه هایی که با اعجاز کلامش من رو به اوج میبره و میذاره

قشنگ ترین حس هارو مزه مزه کنم.با حضور پر محبتش زیبا ترین ثانیه های زندگی رو برام

برام میسازه..میرم تو عمق با او بودن و گذر هیچ کس و هیچ چیز رو احساس نمیکنم حتی ثانیه

ها..دیشب هم یکی دیگه از شب های قشنگ با او بودن بود که بعد از اونهمه حس دلتنگی بهم

ثابت کرد در هر شرایطی و هرجا که باشه نمیگذاره رنگ حضورش کمرنگ بشه.یکبار دیگه

نشون داد که  طعم تلخ تنهایی تو این رابطه جایی نداره و همیشه تکیه گاه خستگی هام بوده..

هست و خواهد بود..

+ نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 0:42 توسط دختری به نام ..خانومی.. |