چند روزی بود حس و حال درست و حسابی نداشتیم انگار هر چی ذوق و شور هیجان در ما وجود داشت برده بودند بالای یک کوه برایمان دود کرده بودند بلکه نشانه ای باشه برای اطرافیان که به این بنده خدا زیاد نزدیک نشوید احوالش خطری میباشد.
خلاصه که به مدد نورِ کم چند شمع معطر که شبانه میسوزاندیم و موسیقی ملایم سنتی که کمی پیش از خواب گوش جان میسپردیم احوالمان رو به بهبودی رفت و گویی هنوز کور سوی امیدی هست!
خواهر بانوی کوچک عزیز دلمان هم در نابسامانی اوضاع بی تاثیر نبود ..نمیدانم نمیداند بسی وابسته شان هستیم یا خودش را به ندانستن میزند که ما هم باور کنیم نمیداند و بهتر است ندانیم که میداند اما ابراز نادانی میکند..(عجب معجون دانستن ندانستنی شد!)
هی نشسته بودیم و در تنهایی خود آه از خودمان برون میکردیم و بر نامروتی و کج سازگاری روزگار لعنت میفرستادیم که چه میکنی و اینهمه مارا بالا و پایین میکشانی که چه؟آخر انصاف است؟شوخی ات گرفته؟من با تو کی شوخی داشته ام که اینبار بار دوم باشد .نه آخر بگو چه از جان ما میخواهی؟ما دلمان شوخی و بازی و اَلاکلنگ نخواهد که را باید ملاقات کنیم؟اصلاٌمیشود ملاقات کنیم یا وقت قبلی نیاز است؟
المهم, نوای ساز به دادمان رسید وگرنه از دست رفته بودیم و جمع کثیری از دوستان و نزدیکان را در سوگواری خود مسرور میکردیم(پارادوکس داشت,میدانم)
ازآقای قشنگمان هم پس از ورود شکوهمندشان به وطن اسلامی دورافتاده ایم اگر چه ایشان از هیچ تلاشی برای شادمان سازی خاطر اینجانب فروگذار نمی نمایند . چه,مشغله ی کار زیاد است و وقت تنگ و روزگار نابسامان .پس مدارا میکنیم و دم بر نمی آوریم تا خاطر بسیار عزیزشان مکدّر نشود که تحمل رویت اخم کوچکی بر جبینشان از توان ما خارج است.
راستی..چند روزی است در دارالمجانین(بخش بیماران روانی) به سر میبریم و طبیب جمعی از مجنون شدگان عالممیم اگر چه ما بین خود و آنها تفاوت چندانی نمیبینیم .تنها تفاوتمان این است که کسی تا کنون کشفمان نکرده!
ولی عجب دنیای عجیبی دارند گاهی با خود خلوت کرده تفکر میکنم که آنها راست میگویند یا من؟یکسری جملاتی میگویند که در عمق آنها که میروی میبینی بسی معانی شگرف در ان خفته و ما بیخبر مجنونشان میخوانیم!اگر چه بر خی هم به راستی نمیدانند چه میگویند و اصلا چه میخواهند از هر دری برایت سخنی میگویند و از زمین و اسمان برایت میگویند الا جواب سوالی که تو جانت در میآید تا برایش پاسخی پیدا کنی و همین طور در میان حرفهایشان چیز گیجه میگیری تا اینکه وقت تمام شود و بیخیال شوی و همه چیز را بسپاری به دستان شفا بخش طبیب استشاری مربوطه!
هم اکنون نیز از مستشفی المجانین یا سایکَتریک هاسپیتال یا همان دیوانه خانه خودمان مراجعت نموده ایم ،غرق در افکار خود بسی خسته ایم..خوابیدنمان می آید..چشم هایمان را میبنیدیم و میخوابیم
شاید خواب هایمان شیرین تر از اوضاع روزانه باشد!
**میدوستمت به عمق دریای چشمان پاکت و به پهناوری قلب مهربانت عزیز دل..
من که نیستم خونه رو برات چراغونی کنم
من که نیستم واسه تو گلارو مهمونی کنم
من که نیستم دلموتو عمق چشمات جا کنم
من که نیستم خستگی رو از دلت در بیارم
من که نیستم سررو شونه های تنهات بذارم
من که نیستم بمیرم برای برق ِ اون نگات
من که نیستم گم بشم میون ِعطر ِ نفسات
من که نیستم خودمو به دستایِ تو بسپرم
دونه دونه ، غبارِ ِ رو شونه ها تو بشمرم
آرزوی ِ همه ی اینا رو قلــــبم می مونه
تو از راه میرسی..تو بر میگردی ..تو وطن رو میبینی و من اینجا ،دور از وطن...
درد من هر زمانی اگر دوری از وطن بوده, اینبار مطمئنم که این دردم نیست .درد من دوری از توست ماه مهربونم...
درد من دوری از اون دو تا دست عاشقه که الان باید تو دستای من بود..درد من از فاصله هاست.
آخ که چی لذتی داره لحظه دیدار..لحظه ای که چشمات منتظره رسیدن چشمای مسافر عزیزیه که سفر تورو از اون دور کرده.چه برقی داره نگاه هایی که بعد از جدایی یه بار دیگه به هم گره میخوره.
چه حس شیرینیه وقتی خودت رو رها کنی تو بغل عزیزی که جاده ها دوباره بهت برگردوندن.چقدر داغه دقیقه هایی که تو عمق نگاهش غرق میشی و نفس هاش رو بو میکنی.وقتی همه خستگی هاش یادش میره و سراپا هیجان میشه..تو رو هر لحظه بیشتر از لحظه قبل تو بغلش فشار میده و تو نه تنها شکایتی نمیکنی بلکه دلت میخواد اونقدر تو رو به خودش فشار بده که با هم یکی بشین.چه شیرینه ثانیه های یکی شدن..
و چه دست نیافتنیه رویایی که حس بی نظیر ِهمه ی این لحظه ها رو یکباره بهت هدیه کنه و تو هر روز وهر شب تموم لحظه های با هم بودن رو برام تکرار میکنی ..
اونقدر که حس میکنم با تمام وجودم تو رو نفس میکشم و تو عمق نگاهت غرق میشم و باز هم تکرارخیال, که ثانیه های دوری برام پر رنگ ترش میکنه.
من لحظه به لحظه ی این همه رویای پر از حس نزدیکی رو لمس کردم..لحظه هایی که جایی برای لمس فاصله ها نیست و تنها تو میمونی و من و دو قلبِ گرفتار!
به حرمتِ تموم لحظه های شیرینی که رویا های دوست داشتنی تو برام ساخت اشک رو مهمون شبانه های چشمام میکنم تا همیشه شکوه احساست با طراوت بمونه.
**عزیز دوست داشتنیِ من،از دلم قول میگیرم که شکایت بی تابی هاش رو پیش دلت نیاره ،از چشام قول میگیرم که با نم نم بارون گاه و بیگاهش شادی هات رو پر از غم دوری نکنه، به دلت قول میدم مراقب بلور احساس شکننده اش باشم
و به هر دومون قول میدم دست پر نیازم منتظر دستای مهربونت بمونه...
از بیمارستان تازه برگشتم حسابی خسته ام,خوابم میاد و کلی مدته که اپ نکردم!علت خیلی خاص و پیچیده ای هم نداشته جز اینکه دوباره امتحان پایان پستینگ داشتم .بخش زنان و زایمان!
آخر هفته رو برنگشتم خونه و موندم که مثلا درس بخونم که جدُا هم خوندم!!تموم جمعه رو حتی برای یه لحظه کتابم رو باز نکردم چون به شدت در افسردگی به سر میبردم و جناب "اقای قشنگمون" رو هم کمی تا قسمتی ابری خیلی زیاد! اذیت کردم ...
اینبار اصلا تقصیر من نبود ,دوباره بهم نگین چرا اذیتش میکنی ..بعضی وقتا ادم حسابی دلش پر میشه.
مهم نیست دلیلش چی هست یا اصلا ارزش دلخوری داره یا نه,مهم اینه که تموم مود و حس و حالت رو بهم میریزه و یه جورایی وا میمونی.
یه جورحس غریب دلخوری داشتم که به شدت اذیتم میکرد و خب مسلماً روی برخوردم با اقا قشنگه تاثیر مستقیم میگذاشت و اون هم بهتر از هر کسی زیر وبم روحیات من رو میدونه و اصلا لازم نیست سعی کنم که ناراحتیم رو نشونش بدم چون به راحتی خودش درک میکنه تو هر موقعیتی چه حسی دارم.
دوست ندارم بگم چی بود یا چی شد ,نه اینکه توی وبلاگ نوشته هام بلکه حتی برای خودم هم نمی خوام تکرارش کنم ولی میشه گفت اون یکی دو روز مزخرفترین حس های درهم و بر هم رو داشتم و اقا قشنگه مثل همیشه تکرار میکرد رفتار من تحت هیچ شرایطی حتی زمانی که حس های عجیب و غریبت ازم دورت میکنه, با تو تغییر نمیکنه, اما درد من این بود آیا؟
بگذریم..هر چی بود و هرچی گذشت باز هم به سختی چند قطره اشک و سادگی چند حرف نیمه تمام و به برکت دو قلب گرفتار همه چیز همونی شد که از ابتدا بود و می باید بود!
..یه بعد از ظهر جمعه ,کنار یه ساحل رو به غروب در حالی که اشک امانم رو بریده بود و اون هم اون سوی خط اروم اما بیقرار اشک میریخت وپایان خوش ِ لبخند..(اینها رو نوشتم که ثبتشون کنم)
آخر هفته تولد افجی کوچیکه است,هر چی فکر میکنم چی براش بخرم هیچی به ذهنم نمیرسه.هیچ چیز جالب یا خاصی پیدا نمیکنم که هم تازه و نو باشه براش و هم به کارش بیاد.تقریبا هرچی که میتونه به ذهنم برسه رو داره و احساس نمیکنم نیاز خاصی به چیزی داشته باشه.از لوازم تکنولوژی جات هم هرچی فکر می کنم میبینم یا داره, یا به تازگی خریده!سراغ میک آپ هم نمیتونم برم چون سلیقه اش هر بار که میره تو گالری های میک آپ یه جور تغییر میکنه و من فکر نمیکنم بتونم با خرید این جور چیزا به سلیقه خودم خوشحالش کنم.
تنها چیزی که به ذهنم میرسه عطره چون همیشه بهش نیازمنده و کلا ًدر این مورد بسیار تنوع طلبه و هیچ رقمه هم سیرمونی نداره.فردا رو به گشت و گذار گسترده در شاپینگ سنتر ها اختصاص میدم بلکه به نقطه مثبتی در انجام این امر خطیر برسم!
اگر از احوالات این روزهایمان هم خواسته باشید خدا را سپاس میگوییم و همواره محتاج رحمات الهی.
دیروز و امروز گذشتند و مانگذشتیم و در سکون بی پایان روزگار گرفتاریم !چشم هایمان به سوی آسمان است تا بلکه دستی بیاید و مار را از این دیار نه چندان خوشایند راهی سرزمین ارزوها نماید!در هر حال زنده ایم و شکر گذاری داشته ها و نداشته ها از واجبات روزاگارمان است.
**دیوانه وار میدوستمت دوست داشتنی ِ من!خوب میدانی تا چه حد دیوانه ام دیوانه ترم مکن!خٌب؟
بعداً نوشت:
حال و هوای دلم هیچ خوب نیست.با این بغض دردناکی که هر لحظه گلوم رو فشار میده چی کار کنم؟
وقتی میای صدای پات از همه جاده ها میاد..انگار نه از یه شهر دور که از همه دنیا میاد
تا وقتی که در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه...
وقتی در وا میشه لحظه ی دیدن میرسه آیا؟ و همه جاده های دوری من و تو قراره به سینه ها مون برسه؟
تو نفس احساس من و من نفس عشق تو و بی هم بودن گرفتن نفس از دستان خسته ی حس یکی شدن..
اگه تو رو داشته باشم....به هر چی میخوام..میرسم آیا؟
به چی شک میکنم؟مگه من چی میخوام؟غیر از اینکه از هرچی جاده و فاصله روی زمینه بیزارم و میخوام همه کره خاکی بشه اندازه یه نقطه که فاصله نفس هامون از یه نقطه بیشتر نشه؟غیر اینکه میترسم حس شیرین شبانه های با هم نجوا کردن و شنیدن اوای نفس های گرمت رو ازم بگیره؟غیر از اینه که میخوام صبحم رو با صدای نفس های تو شروع کنم و بی خوابی های نیمه شب ها مو در کنارت پر از حس ارامش کنم؟
چرخ فلک چی میخواد از ما؟کی این جاده ها قراره تموم بشن؟انگار تموم این جاده ها به همه جا میرسن جز سینه ی من ..پس سوقاتی من چی میشه؟پس دل من چی که غبار پیرهنت رو میخواد؟..پس قلبم چی که بوییدن و بوسیدنت عمر دوباره ی مرگ ارزوهاشه؟
پس من چی؟ پس تو چی؟
میخوام برم بالای یه کوه فریاد بزنم ..میخوام فریاد بزنم بگم سهم من رو از دنیا بهم بدین..من و تو ازچرخ فلک زیاد می خوایم؟
من و تو ..
من و تو ..
مافقط سهممون رو از دنیا میخوایم .چرا این جاده ها یا دل من اینجوری میکنن؟
بعضی وقتها حرفی برای گفتن نمیمونه.سکوت میکنی نه اخم میکنی نه لبخند میزنی ساکت میشی وبه یه نقطه ی دور که خودت هم نمیدونی کجاست خیره میشی.از دنیا میگذری و میری تو خاطراتت ..میری تو عالم خیالت ...
اونجا ساعت ها حرف داری که بزنی .انگار اونجا که کسی صدات رو نمیشنوه عقده های دلت سر وا میکنن.اونجا راحت میگی حرف میزنی اخم میکنی لبخند میزنی اشک میریزی و میخندی.
تو عالم خیالت فقط یه نفر جز خودت حرفهاتو میشنوه.یه نفر که برای لحن کلامت توبیخت نمیکنه یه نفر که تو جمله هات دنبال سوء تفاهم نمیگرده یه نفر که فقط گوش میده انقدری که همه حرفهاتو بزنی و خالی بشی.یه نفر که بهتر از هر کس دیگه ای بلده آرومت کنه و بهت لبخند بزنه.
تو عالم خیال میشه مرز ها رو شکست میشه پرواز کرد میشه هر غیر ممکنی رو ممکن کرد میشه طعم شیرین هر لذتی رو چشید.
عالم خیال رو همیشه دوست داشتم.از بچگی یاد گرفتم همه دوست داشتنی هام رو تو اون عالم تجربه کنم حتی اگه اینجا, تو این دنیای بی سروته نشه پیداش کرد!
دلم برای همه چیز های قدیمی تنگ شده واسه شیطونی های از سر شوق واسه دوستیهای بچگی واسه کوچه و خونه و محله و هرچی قدیمترها داشتم و حالا ازشون دورافتادم.حتی دلم واسه اون وقتا که خانومی نبودم و رها بودم تنگ شده.واسه اون حس هایی که الان برام کلی عجیبن تنگ شده.دلم یه کم از قدیمتر ها رو میخواد.
امروز از یه تصادف وحشتناک جون سالم به در بردم.تقصیر کسی هم نبود جز خودم! بعضی وقتا میزنه به سرم .کارایی میکنم که خودم هم بعدا تو فلسفه ی انجام دادنش میمونم!
از شرکت که زدم بیرون با سرعت تمام راه افتادم به سمت خونه.به اتوبان که رسیدم ماشین رو گذاشتم رو کروزر که راحت و اروم بتونم تو عوالم خودم سیر کنم!شیشه ماشین هم تا نیمه پایین بود که باد خوب بخوره توصورتم.
بعد از چند دقیقه احساس کردم ماشین کناریم که تو لاین سرعت بود نه سرعتش رو کم میکنه و نه سبقت میگیره و کاملا کنار من حرکت میکنه.معمولا این اتفاقا تو های وی نمی افته .اینجور کارا خیابون های خاص خودشو داره.بر خلاف همیشه برگشتم به طرف ماشین که مطمئن شم اشتباه نمیکنم.تا سرم رو چرخوندم شیشه ماشینش سمت شاگرد پایین اومد!من بودم و یه لبخند بی معنی رو صورت یه پسر جوون که نمیتونستم ملیتش رو هم حدس بزنم!
بیتفاوت سرم رو برگردوندم.دست چپم رو گذاشتم روشیشه و سرم رو تکیه دادم به دستم طوری که جهت صورتم کاملا عوض شه.فکر میکردم با اینکار بیخیال میشه ولی نشد!
چند دقیقه صبر کردم اما کوتاه نمیاومد.یه هو زد به سرم.پام رو گذاشتم رو گاز بااینکه میدیدم داره پا به پای من میاد پیچیدم جلوش!این اولین حماقتم بود.باسرعت پشتم می اومد و مدام چراغ میداد.
سرعتم رسیده بود به 185.که یه ماشین جلوم سبز شد!خیلی ساده میتونستم ترمز کنم اما اینکارو نکردم !
اینبار یکی از بزرگترین حماقت های زندگیم رو کردم.و تو اون سرعت با فرمون بازی کردم و از بین یه تریلر یه پیک اپ و یه سواری عبور کردم !خیلی احمقانه بود اگر برای یه لحظه کنترل فرمون رو ازدست میدادم معلوم نبود چی پیش میومد!وقتی داشتم با اون سرعت یکی یکی از بین ماشین هایی که دوطرفم بودن عبور میکردم و ماشین رو به راست و چپ هدایت میکردم حس کردم هر لحظه اگه یکی از این ماشین ها بپیچن جلوم یه فاجعه پیش میاد.
جداً چرا؟چرا باید به خاطر یه حس بی سرو ته اینکار و میکردم؟بار اولم نبود که میزد به سرم و آرتیست بازیم گل میکرد ولی به خودم قول داده بودم که تو رانندگی هنر نمایی نکنم وهنر های اینجوریمو قاب کنم بزنم دیوار اطاقم !پس چم شد باز؟
اینبار هم به خیر گدشت ولی بار آخره..حتما همین طوره..بار آخره!
در راستای قلب درد عجیب و غریبی که چند وقت اخیر می اومد سراغم یکی دو روز پیش رفتم پیش یکی از استادام,نوار قلبم رو نشونش دادم.گفت نظر خودت چیه؟گفتم فکر میکنم هیچیم نیست!گفت درست فکر میکنی ولی با اینهمه
بیا بریم یه اِکو هم ازت بگیرم.اِکو هم چیزی نشون نمیداد.گفت از نظر من همه چی اوکی هستش اما اگه خودت فکر میکنی چیز معمولی نیست برو پیش یکی از استادای مغز و اعصاب ,شاید عصبی باشه !من هم گفتم چشم!
ولی شکر خدا این چند روز اون دردای عجیب سراغم نیومده امیدوارم که یه جور پنیک عصبی بوده باشه و همه چیز رد شده باشه.
دیگه اینکه اخر هفته افجی کوچیکه رو یه سورپرایز کوچیک کردم که کلی ذوق کرد.پنج شنبه که از بیمارستان بر میگشتم به جای اینکه طبق معمول برگردم خونه و بعد چند ساعت برم ازاستیشن مخصوص ترانسپورت ِدانشگاه برش گردونم خونه, مستقیم روندم به سمت شهر دانشگاهش!حدوداً 4 ساعت تو راه بودم.با یه شکم گرسنه تا ساعت 5 بعد از ظهر که فقط یه لیمونات خورده بودم و بس!ولی به ذوق کردنش می ارزید.
اصلا فکرش رو هم نمیکرد.تصورش این بود که اون موقع من باید تو راه برگشت به خونه باشم!ولی من زود تر از معمول از بیمارستان زده بودم بیرون فقط به خاطر اینکه قبل از اینکه راه بیافته من جلو در دانشگاه باشم.نمیتونم بگم وقتی اون چهره هیجان زده و خندونش رو وقتی ماشین رو جلوش نگه داشتم و براش بوق زدم دیدم جقدر ته دلم حس خوبی بهم دست داد..
وقتی که پیاده شدم کمکش کنم وسایلش رو بگذاره توماشین ,پرید تو بغلم و کلی ماچم کرد.با اینکه بار اول نبود که میرفتم دنبالش و سر تاسر پارسال همیشه همین کار رو میکردم,میرفتم دنبالش و دوباره بعد از 2 روز برش میگردوندم.امسال هم چندین بار این کارو کرده بودم اما اینبار انتظارش رو نداشت و طبق معمول منتظر ترانسپورتِ دانشگاه بود!کلی ذوقید افجیم.الهی که فداش بشم که خنده هاش یه دنیا برام می ارزه..یه دنیا...
**دوستت دارم رو فریاد نمیکنم حتی آروم هم نمیگم باید از تو چشمام بخونی.تقصیر من نیست که فاصله نمیگذاره تو عممق نگاهم گم شی..**
بعداً نوشت:همین حالا پارسِلت به دستم رسید..یه دنیا عشق توش بود..یه دنیا حس قشنگ..بوی عطرت که به تک تک هدیه های ریز و درشت زده بودی مستم کرد..اون دست نوشت..خوندنش دیوونم کرد.بی اختیار اشک هام می اومد..بی اختیار..این همه عشق و احساس رو من با خودم کجا ببرم؟من لیاقتش رو دارم؟
گل های رزی که با اینکه میدونستی تا به دست من برسن خشک میشن اما دلت نیومده بود برشون داری
اون خرس کوچولو و شیرین و...
اون دست نوشته ای که برام ارزشش از همه اوچیزایی که اون تو بود بیشتر بود..بوش کردم..حسش کردم..
بار ها خوندمش..اشک ریختم..تو هم وقتی مینوشتی اشک میریختی مگه نه؟اینو از جوهری که رو یکی از کلمات پخش شده بود حدس زدم.این اولین دست نوشته بود..اولین باری که حست رو رو کاغذ می اوردی.
دیوونه وار این اولین رو دوست دارم.متن این اهنگ تو نوشته هات بود.میدونم چه حسی داری عزیز دلم
حست میکنم..حست میکنم..