
دیشب تا صبح چند بار بیدار شدم و باز خوابیدم.هر بار که از خواب میپریدم به ساعت موبایل نگاه میکردم , از اینکه هنوز صبح نشده خوشحال میشدم و دوباره میخوابیدم.
ساعت 6:45 صدای آلارم موبایل دراومد, زنگ زدم به آقا قشنگه که بیدارش کنم و باز خوابیدم.بالاخره ساعت 7:15 با صدای زنگ دوست همسایه که بهش میگم" آلارم صبح گاهی"تونستم از تختم جدا شم!مثل همیشه 20 دقیقه مراسم آماده سازی و بعد به سوی بیمارستان..چقدر خوشحال بودم که امروز مجبور نیستم رانندگی کنم و دوست جون ماشین میاره.با خیال راحت لم دادم رو صندلی های پشت ,دستم رو تکیه دادم به دستگیره در و چشم دوختم به بیرون و مناظری که به سرعت از جلو چشام رد میشد .آروم و بی صدا رفتم تو خیالش..همیشه اولین و آخرین حسیه که تو لحظه های پر آرامش و تنهایی میاد سراغم.حتی از فکر کردن بهش هم لذت میبرم.
بر خلاف من که همیشه از ابتدای صبح صدای دلمب و دیمبو از ضبط ماشینم بلنده,موسیقی روزانه دوست جون آهنگ های قرآنیه.
صدای قرآن یه حال و هوای روحانی به رنگ احساسم داده بود و غرق بودم.دلم میخواست این مسیر سی دقیقه ای هیچ وقت تموم نمییشد و من همونجور تو خیالاتم غلت میخوردم.شاد میشدم ,غصه میخوردم دلتنگ میشدم, بغض میکردم و...
به هر حال مثل هر راهی.راه رسیدن به بیمارستان هم تموم شد و من خواهی نخواهی باید به خودم نهیب میزدم از خیالات بیا بیرون.اینجا بیمارستانه..جایی که باید خودت رو برای روبرویی با یه دنیای دیگه, دنیای پزشکی آماده کنی.دنیایی که با شهر خیالی رویاهای من خیلی فرق داره.اینجا پر از علم و منطق و احساس مسولیته.اینجا برای فرو رفتن تو فکر و اشک ریختن و احساساتی شدن وقتی نیست.اینجا باید حرکت کرد و زندگی رو به جریان انداخت.
اورژانس مثل دیروز خلوت بود,چند تا مریض زخمی داشتیم که نیاز به بخیه داشتن و یکی دو مورد امراض قلبی.تموم مدت داشتیم سرمون رو میخاروندیم.با بچه ها تو کریدور از خلوت بودن بخش شاکی بودیم و غر میزدم که یه مریض رو در حالی که دستش باند پیچی بود آوردن.یه جوون سی ساله شاید که لباس کار سرتاسری آبی رنگش پر از لکه های خون بود.
به نظر پاکستانی می اومد.نگاهش خیلی مظلوم بود, از معدود آدم هایی بود که تو نگاه اول یه جور حس خاصِ سیمپاتی بهشون پیدا میکنم.آروم ، بی صدا و خیلی کم حرف بود.خیلی خلاصه به اردو توضیح داد که دستش با استیل زخمی شده بعد آروم خوابید رو تخت .دکتر رفت برای معاینه زخم و من هم کنارش ایستادم.پانسمان رو که باز کرد یه هو انگار دلم ریخت.تقریبا نصف آخرین بند انگشتش رفته بود و از وسط دو نیم شده بود.ناخنی هم دیده نمیشد.یه هوچشامو بستم و سرم رو برگردوندم.دکتر خودش باید این انگشت آش و لاش رو بخیه میکرد,کار هیچ کدوم از ما نبود.وقتی آمپول بی حسی رو میزد به صورتش نگاه کردم.چشماشو محکم بسته بود ولبهاشو بهم فشار میداد.فقط همین!حتی یه آه هم نگفت.نه اینکه درد نداشت,شاید اگر من جای او بودم یه عروسی سرتاسری و مفصل تو بیمارستان راه میانداختم !اما چشاش میگفت دردای دلش خیلی بیشتر از درد انگشتشه.این زخم در مقایسه با زخمه دلش هیچ بود.یه جوون که از کشورش شاید با هزار امید و آرزو اومده بود بیرون و تو این غربت یه کارگر ساده بود که قرار بود هر روز یه جور بلا به سرش بیاد..! یه آن احساس بدی از خودم پیدا کردم,اینکه ایستاده بودم و منتظر اومدن یه مریض تازه بودم!اینکه با وجود همه ی شاکر بودنم از خدا چقدر بعضی وقتا ناشکر میشم و نمیبینم که اطرافم چه خبره..دیگه توان ایستادن نداشتم تنها یه لبخند بهش زدم واز اطاق رفتم بیرون به سمت حیاط بیمارستان. قدم زدم.. یه بار دیگه خدا رو شکر کردم برای همه داشته ها و نداشته هام.برای داشتن حرفه ای که توش میتونم حداقل مرحم زخم های جسمی آدم های دور و برم باشم . برای اینکه احساسم هنوز زنده است , دیدن زجر کشیدن یه آدم برام عادی نشده و هیچ وقت نمیخوام که اینطور بشه.
هنوز میتونم به خودم و آینده امیدوار باشم...
**گفتی کاش کنارم بودی..گفتم چشم هاتو ببند.گفتم احساسم کن.گفتم...
گفتی چشام خیس شدن اما میخندن!
چیزی نگفتم اما آسمون بارون زده چشمهام رو تنهایی اطاقم خوب حس کرد.دوستت دارم عزیز ِدوست داشتنی**
-------------------------------------------------------------------------------------------------------------
بعداً نوشت:
بادبادک وشاپرک عزیزم من رو به بازی جمله سازی دعوت کردن, که چون فراموش کرده بودم شد بعداً نوشت:
قوانین بازی:
1.عبارت شش کلمه ای را در وبلاگ خود پست کنید
2.به کسی که شما را دعوت کرده در این پست لینک بدهید
3.پنج وبلاگ دیگر را با لینک به این بازی دعوت کنید
4.به وبلاگ های دعوت شده اطلاع دهید و برای آنها دعوت نامه بفرستید
عبارت شش کلمه ای ِخانومی:
پرم از حس ِ شیرین ِحضور تو
وبلاگ هایی که دوست دارم عبارت شش کلمه ایشون رو بخونم:
ولنتاین، از دل تا قلم، آقا گلی و خانم گلی،گویی مرا برای وداع آفریده اند، عشق ابدی
بقیه دوستای لینک شده در وبلاگ هم میتونن تو این بازی شرکت کنن. از وبلاگهای نامبرده شده هم هر کسی که دوست داشت میتونه این کارو بکنه و به نظرم اصلا کار اجباری نمیاد.
میگذرم از خودم..میگذرم از زندگی..میگذرم از روزای تلخ و شیرین..میگذرم از هرچی داشتم و دارم
میگذرم از اشک های گاه و بیگاه اما از تو نمیگذرم
این دل نمیگذاره..این دل..
طاقت شنیدن صدای غم دارم رو نداری و ندارم ..طاقت تحمل بی تابی ها رو نداری و ندارم طاقت بغض های گاه و بیگاه رو نداری و ندارم اما چه خوب طاقت اینهمه دوری رو داریم؟!
چه خوب دلمون پر از دلتنگی میشه چشامون تر میشه صدامون تو بغض گم میشه و باز صبر میکنیم
فردارو کی دیده؟اینهمه تحمل برای فردایی که هیچ معلوم نیست میاد, یا نفسی باقی هست تا فردا رو ببینه؟
این فردای دور ما بعد از چند تا فردای دیگه است؟
بی خیال..بگذریم..
این روزا متحولم، دلم میخواد بِکَنم از اینجایی که هستم, از اینهمه فکر و خیال و دلتنگی که مثل قل و زنجیر به دست و پام بسته شده و نمیذاره از جام تکون بخورم.میخوام آزاد باشم آزاد با خیال تو پرواز کنم
باز دلخوش کنم به فردا و به امید لحظه های باتو بودن برم تا اوج..از خودم راضی نیستم من بیشتر از اینا میخوام.من از سکون متنفرم حتی اگر از درد دوری ِتو باشه!
دلم میخواد هر روز که چشامو با اسم تو باز میکنم به صبح به زندگی به آفتاب سلام کنم.پر باشم از انرژی و حس شیرین داشتن ِ تو.به این میگن انرژی مثبت؟آره میخوام انرژی مثبت بدم به همه لحظه هام
آی زندگی..چه خوبه اگه سر سازگاری داشته باشی با این دل..میخوام با هم کنار بیایم..میخوام نجنگم باهات
میخوام بگذارم تقدیر هر کجا که میخواد منو با خودش ببره اما از حقم نمیتونم بگذرم..من سهمم رو از دنیا میخوام!
این چند روز آخر هفته هم خبر خاصی نبود جز پنج شنبه که تو ماشین با بابایی حسابی حرف زدیم
مثل همیشه بهم یه دنیا انرژی و آرامش داد.حضور بابایی تو زندگی من یعنی امید برای زنده بودن.ارزشمند ترین و عزیز ترین چیزیه که خدا بهم داده.همه از دوست و آشنا و..میدونن که جونِ من بسته به جونِ بابایی.
برای دوست داشتنش نیاز نیست که دخترش باشی یا آشنا یا...بقال سر کوچه هم کافیه دو بار باهاش هم کلام بشه تا شیفته حرفها و حرکاتش بشه..یه دنیا صمیمیت..یه دنیا عقل..یه دنیا تجربه..یه دنیا محبت و یه دنیا سخاوت.. بابایی برای من همه زندگیمه..خدا همیشه برامون حفظش کنه که برکت و گرمای خونه است.
حرفهای دل بابا که مثل صحبت های گاه و بیگاهش پر از حرارت و انرژی ِزندگی بود یه بار دیگه بهم امید داد برای رسیدن فردای روشن..یه بار دیگه منو آماده کرد برای روبرویی با سختی ها و مشکلات روزگار
تا کنار بیام با سخت و آسون روزگار و کم نیارم.
من..امروز ..اینجا امیدوارم به طلوع صبح فردا
**بهم گفتی، ساعت های با تو بودن مثل ثانیه میگذره یادت باشه تو عمر منو کوتاه میکنی! چقدر عشق و شیطنتِ بچگونه ات تو این جمله با هم قاطی شده بود..یه حس شیرینی داشتم که دوست داشتم اینجا بودی و مثل پسر بچه های کوچولو محکم لپاتو ماچ میکردم!**

هِی روزگار..عجب زندگیه عجیب غریبیه..هر روز یه جوره هر روز یه رنگه هر روز یه حس داری..
امروز در راستای دل درد شدیدی که داشتم رفتم بیمارستان، sign in کردم بعد برگشتم تو ماشین گرفتم خوابیدم تا ساعت آخر که بچه ها رفتن برام sign out کردن و برگشتیم خونه..خیلی باحاله نه؟کارم یه جورایی تو این مایه هابود که بری محل کارت ،کارت بزنی بعد بری بگیری بخوابی تا آخر وقت که باز کارت بزنی وبرگردی!
اصلا هم حس بدی نداشتم اصلا هم حس نکردم که میتونستم تو اورژانس کلی کار انجام بدم و ندادم!چون حالم اصلا خوب نبود نه جسمی نه روحی!از دیشب هم مدام نگران یه عزیزی بودم که فکرش از ذهنم بیرون نمیرفت تا همین چند دقیقه پیش که یه خبری ازش رسید و یه کم دلم آروم شد.
نمیدونم چرا دست و دلم به هیچ کاری نمیره..حوصله درس خوندن هم ندارم..امروز با بچه ها قراره بریم بیرون.جداً حوصله بیرون رفتن رو هم ندارم.بیشتر دوست دارم تو حال و هوای خودم باشم
بنویسم..بخونم..فکر کنم..دلم سکوت میخواد..دلم آرامش میخواد
دیشب که با آقا قشنگه حرف میزدم برام عجیب بود که چقدر به جزئیات کارام و حس هام توجه میکنه و براش مهمه..صادقانه بگم با وجود اینکه شاید گاهی به نظرم نگرانی هاش زیاده روی بیاد امااز این همه توجه با همه وجودم لذت میبرم.
با وجود تموم فاصله ای که بینمون هست یه جورایی داره با من زندگی میکنه ..دوست داره از جزئی ترین مسائل روزانه من هم سر دربیاره و متقابلا ً سعی میکنه همه اتفاقات روزانش رو برام بگه.
حس میکنم نسبت به من یه جور حس مالکیت داره.نمیدونم این بده یا خوب اما من راضیم!
این رو هم باید بگم که مرسی از همه راهنمایی ها و محبت هاتون راجع به پست پایینی .من با همه وجودم سعی میکنم قدر عشقی رو که به من میده بدونم اما نمیدونم باز بگذارم پای تحولات هورمونی یا تخیلات زنانه یا..به هر حال گاهی وقتا کنترل خیلی از احساسات و رفتار ها از دست خودِ آدم خارج میشه و انصافا این بار آقا قشنگه هیچ نقشی در اون طوفانی که در من به پا شده بود نداشت و بی گناه و بی خبر از همه جا داشت اذیت میشد!
هر بار که مرور میکنم تو اون چند روز چی بهش گذشت تا ته دلم میسوزه.
یه قول آقا قشنگه اینجور اتفاقا با وجود همه بدی ها وسختی هاشون به آدم درس میدن و رنگ احساسات دو طرفه رو پر رنگ تر میکنن.وقتی باید براش افسوس بخوری که ازش درس نگرفته باشی و تکرار بشه!
خیلی خوبه که انقدر عاقله و انقدر خوب با مسائل مختلف کنار میاد و بهم آرامش میده..با وجود همه سختی هایی که میکشیم حاضر نیستم لذت حضورش رو با هیچ لذتی عوض کنم..
**بی تو بودن را به شوق لحظه های با تو بودن دوست دارم(تحمل میکنم)**
حالم خوب نیست..بغض داره گلوم رو فشاد میده..یه حس دلتنگی عجیب همه وجودم رو گرفته
دلم تورو میخواد..دلم بدجوری تورو میخواد..
همیشه میخواسته,الآن بیشتر..نمیدونم این حس های درهم و بر هم کی تموم میشن..اصلا تموم میشن؟
بعد از 2 ساعت رانندگی تازه رسیدم.به محض اینکه رسیدم لباسام رو در آوردم پرت کردم روصندلی و بعد هم خودم افتادم رو تخت..فکر، فکر ،فکر، حتی یه لحظه هم از ذهنم بیرون نمیری .تموم طول مسیر رو تو خیالت پرسه میزدم..فکر میکردم..به اینکه چقدر من بدم..چقدر من بدم و تو چقدر خوبی مهربونِ من.
تو اون چند روزی که گذشت خیلی اذیتت کردم.نمیخواستم ,اما کردم!به خودم که نمیتونم دروغ بگم!
جدا من دیوونه ام.شاید تو زیادی دیوونم کردی.نه؟بازم آخرش تقصیر خودته!!
اون چند روز..اون چند شب..برای اولین بار بهم گفتی اینقدر اذیتم نکن..برای اولین بار گفتی همه حس هامو زیر سوال بردی برای اولین بار...برای اولین بار ..خیلی بد گذشت به هر دومون ..به تو خیلی بیشتر خیلی..
اذیت شدی عزیز ِدلم..من اذیتت کردم..من..باورم نمیشه چه جوری, چرا؟چرا یه هو زد به سرم؟چرا قاطی کردم؟چرا؟چرا؟
مثل یه پسر بچه معصوم بغض کرده بودی و مدام می پرسیدی چرا؟به چه جرمی دارم محکومت میکنم؟
تو که جرمی نداشتی.منم اینو خیلی خوب میدونستم.چیزی که دیده بودم حالم رو بهم ریخته بود
چیزی که به تو هیچ ربطی نداشت و تو هیچ شباهتی به اون موجود ِچندش آور نداشتی جز اینکه مثل اون "مرد" بودی.جرم تو این بود آیا؟
خدایا چرا من گاهی اینقدر دیوونه میشم؟چرا؟هربار که لحظاتی رو که بهت گذشت مرور میکنم هزار بار از خودم بدم میاد..تو چقدر خوبی گلِ من.باز هم تحمل کردی ..بدخلقی هام رو ..بی مهری هام رو
و بازم آخر همه حرفام مصمم گفتی تو مال خودمی اینو یادت باشه ..یادم می مونه..یادم می مونه عزیز دلم ..برای همیشه
مریض شدی ..تو اون چند روز انقدر بهت فشار اومد که مریض شدی و همش تقصیر منه!
بدم میاد از خودم..من با تو چی کار کردم وتو...بازم بهم لبخند میزنی بازم قربون صدقه ام میری انگار هیچ اتفاقی نیافتاده..چه زود فراموش کردی همه لحظات تلخی رو که بهت گذشت!اما من نمیتونم فراموش کنم نمیتونم
ازم خواستی همه اون دو روز رو فراموش کنم اما نمیشه.ازدست خودم شاکیم.شاکی!تو خیلی زود منو بخشیدی ولی من هنوز نمیتونم خودم رو ببخشم..اشکام داره میاد پایین..دارم مرور میکنم همه اون چند روز رو این اهنگ مدام تو گوشم زمزمه میکنه..تمام مسیر صداش رو بلند کرده بودم و اشک میریختم
من یه قطره از دریای محبت های تو هم نیستم..حتی یه قطره!
هرچی بود گذشت..تموم شد اما من هنوز نگذشتم..دارم عذاب میکشم..عذاب وجدان شاید به همین حس میگن!
خسته ام حوصله هیچی رو هم ندارم.حتی اینکه شام بخورم!الآن فقط و فقط یه چیز میخوام اونم تویی.تنها حسی که میتونه آرومم کنه حس بودن با توست عزیز دردونه ی قلبم.
بدجوری دلتنگتم بدجوری...
**ماه من گفتن "ببخشید" در مقایسه با اون چه بر توگذشت جز شرمنده کردن کلام چیز دیگه ای نیست .تو بزرگتر از اونی که به واژه ها برای جبران نیاز داشته باشی .هیچ واژه ای نمیتونه از پس عظمت و شکوه عشق تو بر بیاد..میپرستمت یگانه ی بی همتای من**
بهار..سال نو...عید..رختِ نو..دید وبازدید..عیدی..بچگی..شیطنت..خونه ی مادربزرگ...
اینا یه عالمه حس قشنگ رو, یه عالمه حس دوست داشتنی رو تو ذهنم ورق میزنه که یادآور روزهای شیرین کودکی و بازیگوشی های بی پروای اون روزهاست..دلم برای اون روزها بد جوری تنگ شده و دلم برای تو..
این روزا حسابی دلتنگیتو میکنم..اینجا که خبری از دیدو بازدید نیست ,اینجا که بوی بهار رونمیشه حس کرد,اینجا که..اما دلم این حرفها سرش نمیشه..دلم عیدی میخواد, اونم فقط از دست تو!دلم میخواد بیاد خونه ی توعید دیدنی و تو از لای قرآن بهش عیدی بدی..بهش لبخند بزنی و پیشونیش رو ببوسی درست مثل بابا بزرگ!بهم نَخند..نه,تو بابا بزرگ نیستی اما به همون مهربونی و شیرینی لبخند میزنی.خونه ی تو این روزا خونه ی امید و آرامش منه..مثل خونه ی پدر بزرگ تو روزای بچگی..اون روزا شاید کم,اما حداقل گاه گاهی می رفتم اونجا..اما خونه ی تو چی ؟
آرزوی قدم گذاشتن تو خونه ی تو ,امروز ,میون روزای کوتاه و بلند جوونی ,رویای محالمه...
اون حس شیرین که ته دلم قنج میرفت از ذوقِ رفتن به اون خونه ی کوچیک اما پراز مهر, اون حس پاک و دست نخورده ی بچگی رو امروز برای اومدن به خونه ی تو دارم..شاید کمی متفاوت , شاید خیلی بیشتر اما به همون پاکی و دست نخوردگی.پس میبینی چقدر حس مشابه رو برام تکرار میکنی؟حالا بهم حق میدی؟ بهم حق میدی دلم هوس عید دیدنی کنه؟بهم حق میدی این روزا بیشتر از همیشه دلتنگت باشم؟بهم حق میدی دلم عیدی بخواد؟
حال و هوای دلم بد جوری ابریه..آسمون چشام مثل هوای بهاری گاه و بی گاه بارونی میشه.اما حس شیرینِ آسمون بارون خورده ی چشام رو مثل بوی خاکِ بارون خورده دوست دارم.سبک میشم حسابی...
مثل حس امروز بعد از خوندن ایمیل نوروزی تو,چه حالی داشتم تو اون لحظه ها خدا میدونه فقط..تو اوج بودم..تو اوج..میون اونهمه حس قشنگ گم بودم و های های گریه میکردم. از خوشحالی داشتنت بود یا غم دوریت ..از خوش اقبالی ِمعشوق تو شدن یا بد اقبالی وکج سازگاری چرخ گردون برای جدا کردن دستهای تو از من, نمی دونم
ولی عجیب طوفانی تو دلم به پا کرد که آرامش بعدش شد یک ساعت خواب آروم با یاد تو...
آی ..آی ..امان از دستِ این دل .تو چی کار کردی باهاش آخه بچه؟چی کار کردی ؟
میدونم حال و روز تو بد تر از من نباشه بهتر نیست َ،میدونم تو هر روز صد بار بیشتر از من بی قراری میدونم..بی انصاف نیستم مهربونِ من ,ولی آخه..
خدای مهربون تنها کسیه که میتونه به آشفتگی دلتنگی های تو رنگ آرامش بزنه..تنها کسی که خوب بلده آرومم کنه تنها حسی که جای تو رو توقلبم پر میکنه..حتی خیلی بیشتر از حس دوست داشتن تو..سبکم میکنه و بعد میتونم مثل یه پَر میون زمین و هوا معلق بمونم و برم تو خلسه بی خبری از دنیا و دلتنگی هاش.
خدای مهربونم حس شیرین حضورت رو بیشتر از هر حسی می پرستم..قسم به همه بزرگی و شکوهت هیچ وقت این آرامش بی انتها رو ازم نگیر..
...
امروز بعد از دو هفته برگشتم اینجا!شهر محل تحصیل و این خونه..اصلا دلم برای اینجا تنگ نشده بود .هیچ دلم نمیخواست برگردم..حسابی هوایی شدم!به طرز خیلی جالب و مضحکی بدون اینکه چیزی به عنوان تعطیلی اینجا وجود داشته باشه من به رسم ایران خودمون دو هفته تقریبا تعطیلات بودم واسه خودم!یه هفته اش رو که مریض بودم..یه هفته هم الکی, الکی پیش اومد.خیلی دوست داشتم بعد بیمارستان بر میگشتم خونه.
آخه قندِ عسل های آفجی بزرگه اینجا, خونه مان.سه شنبه برمیگردن..خیلی زوده ..دلم میخواست بیشتر اینجا بودن..بیشتر ذوق میکردم که خاله شدم..بیشتر اون حس غرور شیرین رو داشتم از اینکه اوامرشون رو مو به مو اجرا کنم..حس خاله بودن خیلی خوکشله..الان تنها حسی که هیچ جذابیتی برام نداره حس دکتر بودنه, پس به شدت حوصله بیمارستان رفتن ندارم!
اِی روزگار..چی بگم که گفتنی های دلم زیاده ولی خیلی از حس ها قشنگیشون به ناگفته موندنشونه..بگذار همونجا گوشه دلم دست نخورده بمونن..بگذار تو سکوت لحظه ها جاری باشن..بگذار..
**گل مهربون من..خیلی بیشتر از هر روز و همیشه لحظه های با تو بودن رو ستایش میکنم..خیلی بیشتر از هر روز و همیشه به حضورت نیاز دارم و تو مثل هر روز و همیشه نعمت بی نظیر عشق دادن به من رو ازم دریغ نمی کنی..مرسی برای همه خوبیهات مهربون من..مرسی**
ساقیا آمدن عید مبارک بادت...

اینهمه مدت کلی دلم برای ایتجا برای حال و هوای این دنیا، خودم و نوشته هام تنگ شده بود.اتفاقای جور واجور,زیاد افتاد که مهمترینش همون تحویل سال نو بود. سال 1387.چند تا عید رو تا حالا دیدم..چند تا سال نو؟از وقتی چشامو به دنیا باز کردم 24 تا .اما از عید سال 1369 به بعد رو میتونم بگم خوب یادمه یعنی از 6 سالگی. قدیمتر ها شاید از 4سالگی به بعد یه چیزایی یادم بیاد، اما خیلی مبهم وکوتاه.
روزهای کودکی گذشت..نوجوونی گذشت..جوونی هم داره میگذره اما من نمیگذرم یا شاید میگذرم و خودم حس نمیکنم .هنوز تو کوچه پس کوچه های خاطراتم پرسه میزنم وگوش هام رو گرفتم تا تیک تاک گذر لحظه ها رو حس نکنم که بمونم تو همین حس و حال جوونی!
از جوونی کردن چیزی بلد نیستم اما کودکی رو خوب بلد بودم .روزهای جوونی رو هم با شیطنت های کودکی میگذرونم تا طعم شیرین لحظه های بیخبری رو فراموش نکنم.هنوز هم حس و حال بچگی و شیطنت رو بیشتر از هر حسی دوست دارم.شاید واسه همینه که مامان بهم میگه تو هیچ وقت بزرگ نمیشی!
بهار اومده..عید شده ..اما اینجا خبری از بوی بهار نیست.اینجا نه غنچه ای باز شده نه درختی شکوفه کرده نه رنگین کمونی ..نه...اما هممون باور کردیم که عید اومده، سال نو اومده و به همین باور دلخوشیم!
...
تقویم این چند روز
یک شنبه و دوشنبه طبق معمول هر سال کنفرانس سراسری دانشجوهای پزشکی بود.پارسال دانشگاه ما میزبان بود و امسال یه دانشگاه نوپا..هتل خوبی رو برای برگزاری همایش انتخاب کرده بودن و تمام سعیشون رو برای هرچه مجلل تر و طبق اصول عملی کردن برنامه به کار برده بودن اما درک کمبود هماهنگی لازم نیاز به نگاه تیز بینی نداشت و فقط با یه کم دقت می شد نو پا بودن و حتی تا حدی ناشیانه عمل کردن دانشجوهای مسئول دانشگاه مد نظر رو درک کرد.تو اون دو روز،بچه ها رو با لباس ها و چهره های جدید میدیدی.تقریبا همه دخترا رو با میک آپ کامل و لباس های کلاسیک و پسر هارو با کت و شلوار کراوات وچهره های شاداب و پر هیجان میدیدی.لبخند های معنی دار استادا و البته گاهی چشمک های آبدرای! که باعث میشد یه کم به خودت شک کنی و فکر کنی من دقیقا کجا هستم آیا؟
شهر فرنگی بود برای خودش !ودر این بین بسی از شکل و شمایل بنده تقدیر و تمجید به عمل اومد که من گذاشتم پای اینکه خواستن دل بچه مردم هم نشکنه و بره واسه خودش خوش باشه! رقابت بین پرزنتر های تاپیک های مختلف به سنگینی سال های قبل نبود اما امسال هم خالی از لطف نبود .دانشگاه ما فقط سه تا پرزنتیشن داشت که هر سه مقام اوردن و خب حسابی ذوق کردیم مخصوصا که یکیشون نسبت ویژه هم با ما داشت!
تفاوت صدای تشویق و دست هورا برای بچه های ما به وضوح مشخص بود طوری که داور های همایش نا خوداگاه با نگاه های کنجکاو به سمت جمعیت بر میگشتن و ما مشتاقانه بیشتر تشویق میکردیم..غیرتِ هم دانشگاهی گفتن بالاخره!
شیرین ترین و جالب ترین قسمت برنامه هم طبق معمول cruise بود!کلی گفتیم وخندیدیم و تو سر و کله هم زدیم فارق از اینکه این بچه ها همون دانشجو های شق و رق چند ساعت قبل بودن که با دستی زیر چونه و به حالتی بسی متفکرانه!غرق در پرزنتیشن های مختلف میشدن و البته خیلی وقتها چشمون به صحنه بود و فکرشون تو عوالم دیگه ای سیر میکرد!
به هر حال دو روز پشت سر هم مراسم تموم شد و امسال هم مثل سال پیش کلی خاطره شیرین به جا گذاشت..
فرداش رفتم دنبال افجی کوچیکه. چند ساعتی مجبور شدم تو دانشگاه و البته زیر نور افتاب!منتظر افجی گرامی منتظر بمونم و کمی تا قسمتی ابری مخم پخت!تا افجی جان تشریف فرما شدن و راه افتادیم که برگردیم.نمیدونم چی شد که وسط راه یه هو خرچنگ سرم بلند شد و از یه مسیر دیگه خواستم برگردم که راه جدید و امتحان کنم!اگر چه مسیر خیلی قشنگ تری بود ولی به مقادیر متنابهی هم دور بود و نتیجه این شد که شب که برگشتم خونه یه دوش گرفتم و بعدش رسما به مدت 4 روز خوابیدم!
مریضی بود ها..چشم هیچ کس روز بد نبینه آی بلایی سرم آورد که اون سرش نا پیدا!مثلا چهارشنیه سوری بود میخواستیم بریم بیرون ..احوالی داشتم که از رو شمع هم نتونستم بپرم چه برسه به آتیش!
این 4 روز رو رسما مردم و زنده شدم..گلاب به رو تون هرچی میخوردم بالا می آوردم. 2شب اول که چشم رو هم نذاشتم فقط مثل اسفند رو آتیش بالا و پایین می پریدم.هیچ درمونی هم نداشت چون یه بیماری ویژه ما ویروسی تشریف داشتن وفقط درمان عوارض مینمودیم.این میون، جاچین جان هم دستور میفرمودن صدقه بزار چون چشمت زدن!یکی نیس بگه بادمجون بم چش زدن داره؟(چه ربطی داشت!)
شب اول بیماری رو با یک دروغ بسیار مصلحتی از آقا قشنگه پنهون کردم ولی از شانس بد فردا که رفتم بیمارستان گوشی رو خونه جا گذاشتم و حالا حساب کن تا ساعت 4 بعد از ظهر بستری باشی و نا نداشته باشی حتی با گوشی آفجی جان یه اس ام اس بدی که آقای همیشه نگران رو رو از نگرانی حتمی در بیاری.اونم روز قبل عید که سیستم خط های ایران داغون میشه وکانکشن ارتباطات به حد توپ میرسه.بالاخره خودش بعد از شونصد تا اس ام اس تونسته بود به گوشی آفجی عزیزاس ام اس بده و از اونجایی که به شدت بچم ملاحظه گره نزنگیده بود!وقتی افجی بهم گفت اوون بیچاره داره از نگرانی دق میکنه و یه زنگ بزن دیگه دیدم ناچارم و باید چاره ای اندیشید!پس با گوشیش زنگیدم به آقا قشنگه ی عزیز.گوشی رو که برداشت تا صدامو شنید بغضش ترکید.الهی بمیرم براش صداش میلرزید ,نمیتونست درست حرف بزنه منم که خودم ,رو به موت .یه نفر رو میخواستیم این وسط ما دو تا رو جمع کنه.حالا هر چی میگم چیزی نیس خوبم نگران نباش (اونم با اون صدای تابلو!خودمونیم ها ولی خودمم میدونستم دارم گلواژه میگم!)گوش نمیداد که..با چه التماسی راضیش کردم صبر کنه تا برم خونه.از اون روز هم هر 2ساعت یه بار زنگ میزنه نیم ساعت احوال می پرسه.حالا یکی بیاد به مامان جان بگه این طیف دوستداران بنده کیا هستن که مدام احوال پرس ما هستن.بنده خدا نمیدونه جز چند مورد, بقیه اینا همشون یه نفرن والا کدوم دوست جان بر کفی از اون ور آب میاد هر دو ساعت یه بار احوالت رو بپرسه؟
پنج شنبه صبح, نیم ساعت قبل از تحویل سال با صدای مامان جان بیدار شدم و با حال زار و نزارم نشستم پای سفره هفت سین.جام جم پخش مستقیم از مشهد رو نشون میداد..په حس و حال عجیبی داشت ..دعای تحویل سال رو همصدا با زائر های حرم امام رضا خوندن و اشک ریختن..چقدر یاد دوستای مشهدی کردم که هر کدومشون میتونستن تو اون سیل جمعیت باشن و چقدر دعا کردم برای همه ...همه عاشقا...چقدر یاد رهای عاشق کردم که حاجتش رو شاید از همین جا گرفت..رهایی که خاطراتش رنگی از لحظه لحظه های دیروز و امروز من رو به همراه داره و اسم و یاد تک تک زوج های عاشقی که میشناختم از ذهنم گذشت و آرزو کردم روزی بیاد که نهال عشق همه ی عاشقا تک درخت تنومند باورشون باشه..و برای خودم و او..
اشک امونم رو بریده بود ..اونی که همیشه اولین تبریک هارو میگه و اینبار هم مثل همیشه اولین "عیدت مبارک" رو بهم گفته بود..
همه چیز رو سپردم به دست های مهربون اوون بالایی و عیدی امسالم رو فقط و فقط از خودش خواستم.عظمت اون لحظه رو, لحظه ای که باتموم ناتوانی جسمی, با صدای قلبم فریاد زدم که راضیم به رضای تو.لحظه ای که اشک رو طراوت زمزمه های خداییم کردم و با تمام وجود تنها از" او" و نه از هیچ کس و هیچ نیروی دیگه خواستم که"حول حالنا الی احسن الحال"هیچ کسی جز یه شکسته دلِ ملتمس به درگاه خدا نمیتونه حس کنه.
تو تموم اون لحظه ها چهره ی مهربون و پاکت رو میدیدم و میون گریه لبخند میزدم و میبالیدم به خودم که عشق پاکت رو اینجا تو سینه ی خودم حبس کردم و به هیچ کس نمیدم هیچ کس(اینو خودت یادم دادی)تو زیباترین حس زندگی من و پاکترین احساس دوست داشتنی تو معنای زنده بودنی تو باور لبخندی و شکوه لحظه ی اشک..حس شیزین با تو بودن رو حتی در لحظه های که جدایی ,دستهامون رو از هم دور کرده میپرستم یکی یک دونه ی قلبم.
**عیدت مبارک ماه بی همتای من ..عیدت مبارک دوست داشتنی ترین خاطره ی زندگیم..عیدت مبارک مهربون شیرین زبون من..**