تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند

خسته ام..پاهام از زور درد داره جوابم میکنه! شش ساعت تموم یه سره رقصیدم!خب نا سلامتی خودم صاحب مجلس بودم !اشتباه نکنید نه نامزدیم بود نه عروسیم و نه تولدم یه final year party که حسابی خوش گذشت.میتونم بگم بعد از عروسی داداش بزرگه دومین باری بود که انقدر میرقصیدم و در عین حال میخوشیدم!بقیه بچه ها هم همگی تایید میکردن که یکی از بهترین پارتی هایی بوده که تا حالا رفتن و من از این بابت بسیار مسرور شدم و با خودم بیشتر خوشیدم!

ایده ی یه پارتی جم و جور ودر عین حال پرسر و صدا( البته نه به این پر سر و صدایی!) چند وقتی بود که از ذهنم میگذشت که به صورت خیلی یه هویی و طی یک اقدام انتحاری عملیش کردم وبه همین علت در امر تهیه و تدارک لباس دچار مشکل بودم که زحمت اونم آفجی کوچیکه مهربان کشید و از اونجا که سلایقمون کمی تا قسمتی ابری خیلی زیاد شبیه هم میباشد مورد پسند بنده واقع گردید!

انصافا بچه ها هم خوب همکاری کردن و دستم رو تو حنا نگذاشتن.اگه درست و حسابی دور هم جمع نمیشدیم اینقدر ها خوش نمیگذشت..میتونم بگم  همگی به معنای واقعی تخلیه انرژی کردیم .بعد یه مدت طولانی یکنواختی و روزمرگی حسابی حال همه رو جا آورد.

انقدر صدای آهنگ بلند بود و در عین حال ما سر و صدا از خودمون تولید میکردیم که تمام مدت میگفتم عنقریبه که security  ساختمون بیاد جلو در بگه بیزحمت صدا خفه کن لازم ندارین شما؟

یکی از نکات جالب ماجرا این بود که یه جماعت مولتی نشنالیتی دور هم جمع شده بودند و خب تنوع موزیک  ها زیاد بود وشما از عربی و انگلیسی و ایتالیایی و هندی و افریقایی و صد البته ایرانی و غیره و ذالک آهنگ میشنیدی ، هر کسی هم سر موزیک ملی خودش با بقیه دعوا میکرد و این به تنهایی خودش یه جور بازار خنده و تو سرو کله هم زدن بود امابا این وجود تعداد کثیری هیچ رقمه کوتاه نمی اومدن و کلا وسط بودن و با هر آهنگی قر خاص خودش رو میدادن و بنده هم اصلا تو اون جمع نبودم!!

این هم از مزایای دوستان متفاوت  با ملیت های متفاوت داشتنه حداقلش اینه که یاد میگیری با هر آهنگی یه سری حرکات موزون از خودت متساعد! کنی و هیچ رقمه کم نیاری!

یکی از آهنگ هایی که چندین بار از سوی میزبان!تکرار شد و کلا زیاد سرو صدا کرد همون آهنگ معروف خودم بود که هر بار با پخش شدنش کلی چشمک و لبخند معنی دار از جانب دوستان نزدیک که از حضور آقا قشنگه تو زندگی من با خبرن  دریافت میشد .ما هم یه لبخند موزیانه میزدیم و به حرکات موزون خودمون ادامه میدادیم و به زیبایی از کوچه علی چپ به عنوان راه میانبر استفاده میکردیم!

همین چشمکا آخرش در سر ساز شد! بعضی ها که کلا به ما مشکوک بودن, در این بین هم انگار یه چیزایی دستگیرشون شده بود از اینرو  تو بازی truth or dare به شدت سعی کردن از زیر زبون من حرف بکشن که خب موفق نشدن چون استفاده از اون کوچه معروف خوب جواب میداد!

آقا قشنگه جونمون هم در تمام طول این مدت تو مسیر برگشت به تهران بود و بچم بعد از کلی زحمت و خستگی داشت برمیگشت..خوب میدونست که اونموقع روز  تو خونه ی خانومیش چی میگذره و همه سعیشو میکرد که زیاد اس ام اس بارونم نکنه ولی من حواسم بود که این موقع ها حساس تر میشه چون کلا چشم نداره ببینه چیزی حواس منو به خودش جلب کرده ,تا جای ممکن تلاش کردم که حس نکنه چون سرم  شلوغه یا به عبارتی تو دنیای خودم خوشم  توجهم نسبت بهش کم شده.مخصوصا که تو اس ام اس هاش دوبار تکرار کرد دلم میخواست صداتو میشنیدم و این دقیقا مثل حرکت بچه هایی میمونه که تا مامانشون به یکی توجه میکنه میپرن تو بقلش میگن دلم برات تنگ شده !

در همین راستا الان با وجود اینکه چشام از خستگی دارند بسته میشن بیدار موندم و خودم رو تو نت سرگرم کردم تا برسه خونه.نیم ساعت پیش اس ام اس داد که فرودگاهه تهرانه.نمیدونم تا برسه خونه و یه دوشی بگیره و بخواد بخوابه کی بشه ولی من همه تلاشمو برای بیدار موندن میکنم .شما شاهد باشین !

 

**عزیز دلم چقدر امشب جای تو کنارم خالی بود..اگرچه یادت تو تک تک ثانیه هام جاری بود،به حضورت بیشتر از خیلی وقتا نیاز داشتم ..بی اغراق زیادی دوست دارم گل مهربونم**

 

سبد میوه مزین شده توسط خانومی که خیلی باهاش خوشحال بود.بچه همه ذوق و سلیقه ی ملی شو  به کار بسته آخرش اینجوری از کار دراومده!

 

بعدا نوشت:

 از اونجا که اصلا حافظه درست حسابی ندارم پاک فراموشم شده بود که شاپرک و اپتمیست عزیزم منو به بازی ثلاثه دعوت کرده بودن.با کمال شرمندگی از دوستای عزیزم قضای! این بازی رو الان به جا میارم..

 

پنج آرزوی محال:

1.همین الان، دقیقا همین حالا آقا قشنگه میومد همینجا درست کنار خودم مینشست و من آروم و بی صدا تو عمق چشاش گم میشدم و همه بغض هامو خالی میکردم( به همین سادگی اما در عین حال محال!)

2.هیچ وقت  سختی و رنج هیچ کدوم از عزیزام رو نمیدیدم.

3.یه بار دیگه قد همون روزای بچگی یه دخمر کوچولوی شیطون فنقلی میشدم که صبح به محض اینکه چشاشو وا میکنه با ذوق  میدوه به سمت  درخت گلابی حیاط پشتی خونه تا ببینه دیشب باد چند تا گلابی انداخته پایین.

4.یه بار دیگه یه روز دیگه از روزای شیرین  نشستن پشت نیمکت های چوبی دوران دبیرستان رو تکرار کنم.

5.به غیر از خوشی  وخوشبختی هیچ چیز دیگه ای تو زندگی همه آدمای روی زمین نمیدیدم.

 

پنج هله هوله مورد علاقه:

1.پفک مستر کریپس

2.لواشک،آلبالو خشکه ،آلوچه و قره قروت اون هم از نوع بسیار ترش!

3.انواع تخمه جات از تخم کدو و آفتاب گردون و ژاپنی و ...

4.چیپس نمکی، از اونا که فقط تو دوران دبستان تو بوفه مدرسمون پیدا میشد و نه هیچ جای دیگه!مارکش هم اصلا یادم نمیاد.

5.بستی جات..اول همه یخمک و نوشمک و بستی یخی بعدش بستنی های  باسکین روبنز مخصوصا strawberry cheesecake

 

 

5 دقیقه اولی که به نت وصل شدم رفتم تو یاهو و برای خودم ایمیل ساختم از همون اول  نمیدونم چرا از هات میل خوشم نمیاومد !!

 

چون خیلی از زمان این بازی گذشته من از همه دوستایی که تا حالا این بازی رو انجام ندادن دعوت میکنم که انجامش بدن مخصوصا مستانه جونم.

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 3:16 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

کلی خوشحالم..کلی حس خوب دارم یه جورایی ته دلم از ذوق پره.هیچ دلیل خاصی هم نداره جز اینکه یه هو یاد آهنگ (helena paparizou(my number oneافتادم و فایلش رو که آقا قشنگه حدود یه سال پیش برام فرستاده بود باز کردم..یه عالمه خاطره برام زنده شد..یه بوی خاص پیچید تو ذهنم.یکی از ویژگی های خاص خاطرات من اینه که بوی خاصی دارن شاید خیلی عجیب باشه اما ذهن من همراه با ثبت خاطرات، بوی خاصی رو که تو اون فضا وجود داشته رو هم ثبت میکنه برای همین خیلی وقتا با زنده شدن یه خاطره یه جور بوی خاص پرم میکنه  یا بر عکس یه بوی خاص یه سری خاطرات رو برام زنده میکنه..

پارسال این موقع..یادش به خیر یا...نمیدونم ولی تو شرایط بدی قرار داشتم..باید انتخاب میکردم بین احساس و منطق..روز و شبای سختی رو گذروندم پر بود از احساس , اشک,حس عشق,حس معشوقه بودن,غصه,خنده,شب زنده داری های مداوم..ساعت ها حرف زدن ,ساعت ها اشک ریختن ,ساعت ها گوش دادن به زمزمه های عشقی که پر بود از خواهش خواستن.

و یکی دیگه که عقل و منطق صد درصد تاییدش میکرد اما دل من نه!باهاش حرف میزدم اما ذهنم جای دیگه بود ..میخندیدم اما درونم گریه میکرد..بیرون میرفتم اما  تو فکرم همش او رو مجسم میکردم .همه چیز سطحی بود.هیچ وقت دلم برای دیدنش، برای شنیدن صداش تنگ نشد.هیچ وقت از ته دل باهاش نخندیدم هیچ وقت دلم با شنیدن صداش پایین نریخت هیچ وقت برای ساعت دیدارش بیتابی نکردم هیچ وقت از بودن باهاش لذن نبردم

جنگ عجیبی بود.جنگ بین عقل و احساس  و منی که از هیچ لحاظ آمادگی این جنگ رو نداشتم. نه موقعیتی و نه روحی .به جز آفجی کوچیکه هیچ کس دیگه ای  روتو این غربت نزدیک نداشتم ..به حرفام گوش میداد اما حرفش حرف دل نبود اونم مثل بقیه از عقل میگفت و دل من آروم اشک میریخت..من بودم و دل و تنهایی

تنهایی هایی که باحضور پر عشق او پر میشد ..شبانه های عاشقی رو هیچ وقت یادم نمیره...

همه چیز رو سپردم به خدا و خودش کمکم کرد..همیشه و همه جا بهم محبت کرده و حواسش بهم بوده هیچ وقت تنهام نگذاشت..اول و اخر امید های زندگیم خود خودشه..

چقدر خوشحال بودم اون شبی که همه چیز رو با اون غریبه ی غربت دور تموم کردم..از ته دل خندیدم و خوشحال بودم

خدا با دست های مهربونش راه عشق رو برام باز کرد و همه در های دیگه رو خودش بست.

یادش بخیر..آره یادش بخیر..چقدر زود گذشت..

امروز اینجا من و اون از هر چیز و هر کس دیگه ای به هم نزدیک تریم..امروز من پرم از حس شیرین حضور او..من غرقم تو دریای عشق پاک و بی حساب کتاب او

با همه وجودم دلم میخواست الان اینجا بود ..میپریدم تو بغلش و گم میشدم میون گرمای اون دستای مردونه . پر میشدم  از عشق  و مهربونی هاش ..میرفتم تو عمق نگاهش و آروم تو گوشش زمزمه میکردم دوستت دارم رو.همونجوری که خودش دوست داره

امروز خوشحالم از اینکه دلم پیروز شد..خوشحالم از اینکه او قشنگترین حس زندگیم شد..خوشحالم و لذت میبرم از لحظه لحظه های با او بودن..

حس غریبی دارم..از ته دلم ذوق میکنم و لذت میبرم از حضور کسی که آرامش جاری قلب منه..**خوشحالم و به خودم میبالم از داشتن تو..تویی که تعبیر شیرین رویاهای کودکی منی..دوستت دارم عزیز دوست داشتنی من**

 

بعدا نوشت:آقا قشنگه من حالش خوب نیست ..تب و لرز داره.دلم بیتابه..با این حالش فردا هم پرواز داره

دلم میخواست پیشش بودم و تر و خُشکش میکردم..کاش کنارش بودم..خوشحال بودم..شاد بودم..بیقرارم..بیقرارم..

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:54 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

دو روزه که احوال درست و حسابی ندارم.یه جورایی خود درگیری دارم انگار. فکر میکنم قسمت اعظمی از این خود درگیری ها  بر میگرده به تقویم زنانه که هر از چند گاهی حال نداشته ی ما رو بیشتر میگیره.

 

دیشب بعد از شب بخیر گفتن مثلا باید میخوابیدم اما همه کاری کردم جز خوابیدن.البته این در قانون ما جر زنی به حساب میاد! مراتب هر گونه تغییر در تایم خواب و بیداری رفت و آمد و زد و خورد!و غیره و ذالک باید قبلا به اطلاع طرفین برسه.از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون من از این جر زنی ها زیاد میکنم .همیشه هم وقتی خودم با همین زبون خودم و کاملا ارادی و در کمال خونسردی بهش اعتراف میکنم  با در هم رفتن اخم های آقا قشنگه رو برو میشم و متعاقبا این کلمه:خانومی؟(این رو با لهجه ی سوالی ناراحتی بخونید!)

اخم هاشو من نمیبینم اما همیشه حسش میکنم اصلا هم رد خور نداره .امکان نداره اشتباه کنم, هیچ ربطی هم به لحن حرف زدنش نداره فقط حس میکنم.خود آقا قشنگه هم توش میمونه. با یه حالت تعجب می پرسه "تو از کجا میفهمی آخه؟"بعدش هم میزنه زیر خنده و میگه الکی نیست که خانومی من شدی!!

من بیچاره این اعتماد به نفسشم!با اینکه یه وقتایی لجمو در میاره اما همیشه حال میکنم از اینکه انقدر به خودش,شخصیتش ,عقایدش و انتخاباش اطمینان داره.این باعث میشه من رو هم از انتخابم مطمئن کنه.همیشه آدم هایی که غیر قابل دسترس ترند عزیز تر و ارزشمند ترن.این یه قانون طبیعیه..همین دور از دسترس بودنش بود که من رو تا اینجاها کشوند!

داشتم از دیشب میگفتم..بعد از شب بخیر نخوابیدم!پا شدم نشستم پای لپ تاپ.بعد یکم وب گردی و ..یه هو دلم گرفت..یه عالمه فکر جور واجور تو مغزم رژه میرفت یه عالمه علامت سوال..یه عالمه دلتنگی..شروع کردم به نوشتن..نه برای خودم، برای اون..نمیدونم چرا اینکارو کردم..مغزم از کار افتاده بود احساسم فرمان میداد

چند تا تکست پشت سر هم فرستادم. هیچ کدوم بوی شادی نمیداد همش پر بود از گله های ریز و درشت از دست زندگی و زمزمه های دلتنگی شبونه .مطمئن بودم که خوابه..تو یکی از تکستها هم گفتم نمیدونم چرا دارم اینا رو برای تو مینویسم توکه الان معلوم نیست پیش پادشاه چندمی؟

حدود بیست دقیقه بعد جواب داد.."بیدارم, به من زنگ بزن خانومی "انتظارشو نداشتم.اونم جر زنی کرده بود آیا؟ولی به هر حال بیدار بود.نمیخواستم حرف بزنم.جوابی برای سوالات احتمالی که تو ذهنش بود نداشتم..زنگ نزدم..یعنی خوابم!صبح زود درست قبل از تایم بیدار شدنم تماس گرفت.دلش گرفته بود..یه عالمه علامت سوال داشت برای اس ام اس های دیشبم و من پر از دنیای بیجوابی.فقط سکوت بودم و بس.وقتی  با وجود همه اصراش جوابی برای سوالاش پیدا نکرد چند دقیقه سکوت کرد .بعد گفت خانومی دستهاتو بگذار تودستام. حالامیگذاری  سرم رو بگذارم رو شونه هات؟گفتم آره,بگذار..هنوز جملم تموم نشده بود که از تغییر صدای نفساش  متوجه شدم داره گریه میکنه..آروم و بی صدا که من متوجه نشم.ولی مگه میشه.منی که اخمشو حس میکنم میشه نفهمم؟چشامو محکم بستم و بغضم و خوردم که راحت باشه..که خالی شه ..تموم اون چند دقیقه ی پر از دلتنگی رو سکوت کردم و بس..دلم برای اون..برای خودم..برای زندگی..میسوزه

 

**مهربونی..گلی..پاکی..صبوری..مرسی برای همه صبوری هات..مرسی برای اینکه تو بالا و پایین  و غم و شادی هام کنارمی**

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1387ساعت 22:51 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

خسته و کوفته از بیمارستان برگشتم خونه.امروز اون مسیر چهل و پنج دقیقه ایه همیشگی رو تقریبا دوبار طی کردم اونم تو گرمای بعد از ظهراین روزها!الان به مقادیر متنابهی دچار مغز پزیدگی شدم!

امروز صبح بعد از اینکه از بخش اومدیم بیرون خبر دادن که tutorial (نمیدونم فارسیش چی میشه!)زودتر برگزار میشه و بعدش هم میتونیم فلنگ رو ببندیم و بریم خونه لالا.حدود ساعت 1:30بود که tutorial به اتمام رسید و ما(من و متا و دنو) هم سر مست و شاد روانه خونه شدیم.چند وقته پیش یه سی دی از اهنگ های قدیمی اندی و کوروس  کپی کرده بودم .اونو گذاشتم و طبق معمول رفتم تو عوالم خودم.بچه ها اون پشت تو سر کله هم میزدن منم تو دنیای خودم بودم.این آهنگ رو گذاشته بودم و غرق تو رویاهام داشتم گذشته رو مرور میکردم.همینجوری تو خلسه ی احساسی بودم که  یه هو دنوی عزیزم هوار زد: وای امون هم قرار بود با ما بیاد!!نمیدونه ما زودتر داریم برمیگردیم.حتما منتظره!

یه چند دقیقه با خودم علامت سوال بودم و هی گیج میخوردم که یعنی الان من باید چی کار کنم؟فکر  کن 3/2 راه رو رفته باشی اونم تو این آفتاب ,اونقدر هم غرق شده باشی تو عواطف قلبیت که مغزت کلا تعطیل شده باشه بعد یکی پا برهنه برهنه بپره وسط رویاهات با یه چکش بکوبونه تو مخت که مجبورت کنی فکر کنی!!چه حالی میشی؟؟

با دلخوری پرسیدم الان میگی آخه  نازگل من؟بهش یه زنگ بزن ببین اگه کارش تموم شده  برگردم برم دنبالش.

زنگ زد نجوابید.خودم زنگ زدم نجوابید.اس ام اس دادم نجوابید.بعد از ده دقیقه زنگید( ده دقیقه دیگه از مسافت هم طی شد)گفت کار داشتی؟براش شرحیدم موضوع رو و اینکه وسط راهیم..

 پرسیدم ولی اگه کارت تموم شده برگردم دنبالت گفت اوکی بیا.با اینکه من حتما میرفتم دنبالش  بچم حتی یه تعارف نکرد که نه حالا خودم با تاکسی میام.منم در حالی که یه خورده قیافم اینجوری بود احساس راننده سرویس بودن کردم و بسی خرسند شدم از باور این واقعیت تلخ!

و به این گونه بود که ما تقریبا تا آخرای اون اتوبان رو طی کردیم تا یه خروجی یافت کنیم و برگردیم و دوست عزیز دلمون رو با خودمون همراه کنیم.

متا هم وقتی دید جریان از چه قراره یه لبخند شیرین تحویلم داد.پشتی صندلیشو تا کرد و چشاشو بست که لالا کنه.آی حسودیم شد بهش . آی حسودیم شد.آخه چرا امروز اون ماشین نیاورد که این بلا گریبانگیر اون بشه و من الان به جای اون بخوابم؟هان؟(چه دوست دلپاکی هستم من!!)

خلاصه که بسیار خوشحالیدیم از طی کردن دوباره ی مسافت طی نموده و حظی بریدم در زیر پرتو سوزان آفتاب!

 

دیشب یه خواب خیلی ناخوشایند دیدم.خیلی ناخوشایند!

ظهردیروز با آقا قشنگه  جان کمی اوقات تلخی خفیف داشتیم ! بعد از ظهر که برگشت خونه مثل همیشه اس ام اس داد، احوال پرسی کرد  و گزارش داد که رسیدم خونه.جوابش رو دادم و گفتم دارم میرم بیرون.قبل از اینکه جوابش بیاد از خونه زده بودم بیرون.دیدم با دلخوری جواب داد که میخواستم بزنگم ولی باشه برای بعد و به کارت برس.وقتی برگشتم دیر بود یه کم ، اس ام اس داددم که رسیدم خونه و دارم میرم دوش بگیرم!(این یعنی زنگ نزن!)گفت اوکی خواستی بخوابی میس کال بده.از حموم که برگشتم نشستم پای نت!!!ساعت 1:30 بود حدودا که اس ام اس دادم بهش بیداری؟جوابی نیومد.یه باره دیگه بازم جواب نداشتم.یه تکست دیگه زدم که خوب خوابی انگار و شب بخیرو از این حرفا..معمولا در اینگونه موارد باید تماس گرفته بشه با فرد خواب زده! و اصلا قرار گذاشتیم که ملاحظه خواب بودن و این حرفا رو نکنیم چون در غیر این صورت همیشه اون طرفی که خوابش برده وقتی شبی نصفه شبی سر صبحی بیدار شه و ببینه که بی شب بخیر خوابیده دچار افسردگی مفرط میشه! پس هیچ وقت همینجوری نمیخوابیم.اما من نمیدونم چه مرگم بود دیشب که با اینکه دلم یه چیز دیگه بهم میگفت  نزنگیدم .شب پیشش هم نشد باهاش حرف بزنم.بازم تقصیر خودم بود ولی یه جورایی با خودم لج کردم.نگرانش بودم اما مدام به خودم آرامش میدادم که هیچی نیست و فقط خوابش برده،بالاخره همونجوری خوابیدم.خواب که چی بگم همش تو استرس بودم.نزدیکای صبح بود که خواب دیدم...تو تختم بودم که متا از خواب بیدارم کرد که آقا قشنگه سکته مغزی کردی دیشب!دارم میرم بیمارستان تو خبر نداری مگه؟ گفتم نه.من دیشب بدون شب بخیر خوابیدم.فکر نکردم اتفاقی افتاده براش و.. همینجوری دلم میزد.داشتم دق میکردم.نمیدونم چه جوری ریسدم بیمارستان..تمام مسیر رو گریه میکردم .داشتم خفه میشدم..آخه چرا؟چرا بعضی وقتا من انقدر خل میشم؟چرا زنگ نزدم؟رسیدم بیمارستان پیش همون دکتر خودمون.سی تی هاشو نشونم داد،من فقط هق هق میکردم..رو تخت دراز کشیده بود یه سمت بدنش از کار افتاده بود .. زمین و زمان دور سرم میچرخید..تو خودم هوار میزدم..جونم داشت بالا می اومد.انقدر زار زدم که از حال رفتم..همون موقع گوشیم زنگ خورد.حدود 5:30 صبح.. آقا قشنگه بود.. با یه حال نزار از خواب پریدم.نفسم بالا نمی اومد. گونه هام خیس بود با اینکه فهمیدم همه چی خواب بوده ولی بازم دلم میخواست گریه کنم.اشکم بند نمی اومد.بیچاره شکه شده بود از شنیدن صدای من  با اون حال وروز ولی همه چی رو گذاشتم پای خواب آلودگی.میدونستم اگه بو ببره حالم خوب نیست ول کن ماجرا نمیشه.شاید نیم ساعتی حرف زدیم  شاکی بود از اینکه نزنگیده بودم.  گفت قرارمون این بود؟فقط گفتم ببخشید.به اندازه کافی خودم داغون بودم . اشتباه مسخره ای کردم ولی دیگه تا ابد یادم میمونه از این سرتق بازیا در نیارم.دیشب یکی از بد ترین خوابای عمرم رو دیدم.از معدود خوابایی بود که بعد از بیدار شدن دیدم واقعا گریه کرده بودم!

چقدر خدا رو شکر کردم برای اینکه همه چیز فقط یه رویا بود..خدایا شکر برای همه مهربونیات.برای اینکه هوای عزیزای منو داری.مرسی خدای خوبیها..مرسی

 

**خیلی زیاد دیونتم اینو خودتم خوب میدونی,واسه همینه که زیاد دیونه بازی در میارم.دوست دارم گفتن هاتو خیلی دوست دارم مخصوصا اگه با صدای دورگه و خواب الودِ سر صبح باشه!با یه عالم حس گرم و ناب..**

 

پ.ن:عکس اون بالا  یکی از تابلو های تو بخش کوکانه که من خیلی میدوستمش!

پ.ن۲:این اهنگ رو هر وقت گوش میدم،حس میکنم اندی داره تک تک حرفهای دل منو می خونه..

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 3:0 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

کله سحر با هوار آفجی کوچیکه ودرحالتی بسیار رمانتیک! از خواب بیدار شدم و مشاهده فرمودم که آفجی عزیز تر از جان با یه ملایمت خیلی دوست داشتنی! با غضب داره به چشام  که به زور باز میشد  نگاه میکنه و اصلا ناراحت نیست که من خواب موندم و ممکنه دیر به قرارش برسه !! فوری با یه حس وحشت زده گی از تختم پریدم بیرون, حتی صورتم رو نشستم!!  لباسم رو عوض کردم و بدوبدو به سمت پارکینگ تا زود تر برسونمش سر قرار با دوستش که قدیمتر ها  هم دانشگاهی من بود و حالا بماند که چی شد که قید پزشکی خوندن رو زد و تغییر رشته داد.

 یه جایی قرار گذاشته بودن تا از  اونجا به بعد رو با هم برن دانشگاه و این بنده حقیر رو از مسافرت چند ساعته  معاف کنن.از خدا که پنهون نیست از شما چه پنهون کله صبحی دلم پر پر میزد! واسه شونصد کیلومتر رانندگی اونم با اون صورت نشسته!!ولی خب دیگه چه میشه کرد.نشد که بشه..

شکر خدا آفجی جان رو به موقع رسوندم و برگشتم خونه که هم صورتم رو بشورم! هم یه مختصری حالی به شکم گرسنه ام بدم که سر صبحی هوارش در اومده بود و هم آماده شم که زود تر برم به سوی شرکت بابا جان برای کارای تمدید اقامت.مراسم آمادی سازی یه سه ربعی طول کشید به گمانم و بعد راهی شدم. سر راه رفتم  آرایشگاه جدیدی که که جاچین معرفی کرده, وقت گرفتم.یه نگاهی هم به احوالاتش انداختم,بدک نبود.

تو راه هم سی دی امید رو گذاشته بودم و چهل بار آهنگ یاسمین رو  گوش دادم .انگار نوار مغزم روش گیر کرده بود!ولی حالی میکنم با این آهنگه.نمیدونم چرا هر وقت میگوشمش رقصم میگیره!حیف که آفجی کوچیکه نبود همراهیم کنه والا با هم یه رقص گروهی پشت فرمون میرفتیم و متعاقبا یه ساعتی به خودمون و مسخره بازی هامون میخندیدیم!!متاسفانه  ماشینم کاملا شیشه هاش دودیه و توش اصلا معلوم نیست والا بقیه هم در حین رانندگیشون از خل و چل بازی های ما فیض میبردن.البته بعید میدونم اگه این ویژگی رو نداشت  حیا میکردیم دیوونگی هامون رو درمعرض عموم بگذاریم !

المهم..پس از طی مسافتی نه چندان کوتاه رسیدم جلو شرکت و از تو پارکینگ زنگ زدم به بابایی که خب من الان کجا باید برم؟گفتن چند دقیقه صبر کن با کارمندای اون دفتر هماهنگ کنم بری اونجا یکی رو همراهت بفرستن.منم گفتم چشم.یه دقیقه نشد که گوشیم زنگ خورد و گفتن بیا اون یکی دفتر.منم با خوشحالی به راه افتادم,وسط راه تماس گرفتن که نخیر امروز شنبه است و اداره مهاجرت تعطیله و خلاصه در یک کلام شما سر کاری!برگرد برو خونتون.باز هم گفتم چشم!البته بعدش رفتم پاسپورت رو تقدیم مسئولین اون دفتر کردم و گفتم همه کاراشو خودتون انجام میدین بی زحمت و فقط اگر خیلی لازم بود! به من بگین بیام چون بنده از فردا باید تشریفمو ببرم بیمارستان و مسیرم به این طرفا نمیخوره.اینبار اونا گفتن چشم. فکر کنم تو دلشون حسابی به ریش نداشته ام خندیدن و من اصلا به روی خودم نیاوردم که به یه عبارت بسیار شیک و محترمانه ای اُسکل تشریف داشتم!

شادمان روانه شدیم به سوی آرایشگاه و سر و سامانی به دریای پر تلاطم ابروانمان دادیم و بسی خرسند شدیم و همچنان هم خرسندیم.هم اکنون خوابمان می آید...

 

**آهای اقای مهندس, اصلا بخشودنی نیست که در حین اس ام اس دادن به عسل بانو خوابتان میبرد.حتی اگر ساعت  3:30 دقیقه بامداد باشد واز شدت خستگی در حال غش کردن باشید.علی رغم اینکه  به هیچ وجه بخشایش جایز نیست, همچنان به شدت میدوستیمتان**

 

پ.ن:عسل بانو اولین آهنگی بود که آقا قشنگه به من هدیه کرد و یه جورایی با این آهنگ راز دلش رو گفت.اونوقتا به جای خانومی , عسلی صدام میکرد.آی جوونی کجایی که یادت بخیر!!!

+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:26 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

خیلی خوابم میاد.هر چند دقیقیه یه بار یه خمیازه از ته دل میکشم و متعاقباً کلی دست و پامومیکشم!تا خستگی از تنم در بیاد.چشام داره آلبالو گیلاس میچینه ولی حاضر نیستم کوتاه بیام.همینجوری نشستم پای نت و صفحات مختلفش رو ورق میزنم.یه وقتایی اصلا از خوندن دل نمیکنم. امروز از اون روزاست.هر صفحه ای رو که باز میکنم توش یه جور حال و هوا موج میزنه بعضی ها پر از انرژی و شاد و شنگول ..بعضی سرگرم روزمرگی..بعضی غمگین و نا امید و بعضی ها دلتنگ .جالب اینجاست که همشون رو احساساتم تاثیر میگذاره.اصلا من از لحاظ احساسی آدم تاثیر پذیری هستم با شادی بقیه به راحتی شاد میشم و با غمشون غمگین.حالا فکر کن بعد از اینهمه خوندن با صد جور حس متفاوت روبرو بشم ،یه هو دچار غلیان(قلیان؟!) روحی و احساسی میشم و خودم هم نمیفهمم شادم یا غمگین یا..ولی بیشتر دلتنگم ، شاید چون این حس به احوالات خودم نزدیک تره!

 

دیروز شونصد ساعت رانندگی کردم.از بیمارستان به سمت شرکت بابا و بعد مستقیم به سوی شهر محل تحصیل آفجی کوچیکه.چقدر هم که هوا گرم شده ،مخم یه جواریی آب پز شد.

 ترجیح میدادم تنهایی برم دنبالش.میخواستم راحت و آروم تو خیالاتم غلت بخورم و بهش فکر کنم.اصولا برای من مواقع رانندگی بهترین زمان برای رفتن تو فکر و خیالاتمه.بر خلافه آچین که در حال رانندگی همش دوست داره حرف بزنه من دوست دارم موزیک مورد علاقم رو بگذارم, صداش رو بلند کنم و برم تو حال و هوای خودم.حس حرف زدن ندارم اصلا.ولی بابایی و مامان جان هم همراهم شدن و خب صادقانه بگم که اولش از این موضوع خوشحال نشدم!آخه بابای گلم هم از اون دسته ایه که همش دوست داره گپ بزنه ،مخصوصا با مامان.با گوش دادن به موسیقی تو ماشین هم میونه ای نداره (درست عکس ِ من که قبل از بستن کمربند اول ضبط رو روشن میکنم!)

به راحتی میشه تصور کرد که شرایط کاملا مخالف اون چیزی بود که اوضاع روحی من اقتضا میکرد .اما خب چارهای نبود...

یه خورده رفتم تو هم  اما یکم که گذشت دیدم نه انگار اوضاع فرق کرد بدون اینکه خودم متوجه باشم اوضاع روحیم بهتر شده بود.یه جور حس آرامش خوب با یه عالمه انرژی مثبت گرفته بودم از بابایی و مامان جان.همینه دیگه،انگار آدم یه وقتایی یادش میره که دلیل همه قشنگی های دنیا همین دو تا فرشته ها ی زندگیش هستن!

عقربه های ساعت میگن تا نیم ساعت دیگه یابد با بابایی برم بیرون.یه دو ساعتی فکر کنم کار داشته باشه.منم که اصلا خوابم نمیاد..!!

 

بعداً نوشت:آقا قشنگه یه کوچولو قبل، بعد از یه مسافرت کاری کوتاه دوروزه برگشت تهران.الان دیگه خیالم راحته که سر جای همیشگیشه.با اینکه از نظر فاصله جغرافیایی شاید نزدیکتر شده بود بهم اما وقتی تو خونه ی خودش و تو اطاق خودشه حس بهتری دارم.اینم یه جورشه!!

 

**میدوستمت به انذازه تک تک ثانیه هایی که منو از حس شیرین داشتنت پر میکنی،به اندازه تموم ریز و درشتِ مهربونیهات،به اندازه دریای عشق پاکت،به اندازه..اصلا ولش کن همون هوارتای خودمون!**

 

+ نوشته شده در جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:42 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

خسته و کوفته از بیمارستان برمیگردم خونه در حالی که یه عالمه اس ام اس جواب داده نشده تو گوشیم تلنبار شده و نتونستم حتی به یه دونش جواب بدم.نه تو بیمارستان وقت درست و حسابی داشتم و نه سیستم توپِ کانکشن ایران همیاری میکرده.همونجوری با لباسم میشینم رو تخت گوشی و در میارم. سعی میکنم همه رو  یه بار دیگه مرور کنم تا جواب همشو یه جا بدم.

هیچ سوالی نباید از قلم بیافته چون در غیر این صورت دو باره تکرار خواهد شد  .پس از ابتدا مثل یه دختر خوب جواب همه سوال ها  و ابراز احساسات هارو میدم و بعد،اون اس ام اس رو یه چیزی حدود ۴،۵بار پشت هم میفرستم بلکه ازاین کبوتر های پیام رسانِ رو به موتِ ایرانی یکیشون سالم به منزل مقصود برسن!

خوشبختانه دو تاشون زنده میمونن!

بابایی زنگ میزنه که تا یا یکی از شرکت ها در مورد یه مسئله خاص صحبت کنم.دارم میحرفم که دلیوری یکی از اس ام اس ها  میرسه ,به محض اینکه دومین پیام دلیوری میرسه میبینم یه پشت خطی دارم.شماره نیافتاده پس از ایرانه و به احتمال خیلی زیاد آقا قشنگه جانه.نمیتونم تماس رو قطع کنم صحبتم رو ادامه میدم و در  این بین دو  سه بار میاد پشت خطم.حالا دیگه مطمئن میشم که خودشه.تلفنم که تموم میشه هنوز پشت خطه، جواب میدم.

سلام و احوال پرسی و ابراز احساسات همیشگی سر جاشه اما به محض اتمام مراسم احوال پرسی اولین سوال اینه:چرا جواب نمیدادی؟

من:پشت خطیم بودی,ببخشید

ـ یه لحظه میگذاشتی رو کال ویتینگ ،به من میگفتی مشغولی، بعد ادامه میدادی

من:نمیتونستم

ـ یعنی چی نمیتونستم یعنی انقدر مهم بود؟(با کمی تحکم)

من: با مسئول یه شرکت صحبت میکردم

کدوم شرکت؟در چه موردی؟

اینجا مراسم سوال و جواب شروع میشه ومسلما با جذبه ای که آقا قشنگه جان دارن باید به تک تک سوال هاشون جواب کامل و منطقی بدم... یه هو وسطش قاط میزنم.

درسته که حرفاش منطقیه درسته که خیلی دوستم داره درسته که به همه ریزه کاری ها توجه داره و همه جوره کارش درسته اما در عین حال به شدت در مورد من حسوده و جالبه که به راحتی هم به این موضوع اقرار میکنه!!همیشه و همه جا باید اول به اون توجه کنم.نه هیچ چیز و هیچ کس دیگه و صد البته هیچ کس هم نباید کاری به کار من داشته باشه چون من در انحصار شخصی میباشم!

خب یه وقتایی  هم اینجوری میشه که قاط میزنم  دیگه..بعداز کمی کَل کَل ،موضوع خاتمه پیدا میکنه اما من هنوز دلخورم.عادت دارم دلخور بمونم که بعدا دوباره بیاد و از دلخوری درم بیاره.این دیگه یه مسئله روتینه!

آخر حرفاش با بی توجهی میگه راستی  عکس هایی که خواسته بودی فرستادم.

گوشی رو که قطع میکنم  حس خوبی ندارم نمیدونم از خودم شاکیم یا از اون. به هر حال میرم سراغ ناهار که معده بزرگه کوچیکه رو صرف کرد.

بعد ناهار میشینم پای لپ تاپ یه کم وب گردی میکنم یه هو یادم میاد گفته بود عکس فرستاده.ایمیلم رو باز میکنم و همه ی عکس هارو که تو یه فایل زیپ شده دانلود میکنم.

فکر کن فولدر روباز کنی و یه چیزی حدود سی تا عکس اون تو باشه!

چه حسی پیدا میکنی وقتی  یه عزیز دردونه ی دوست داشتنی رو تو پیراهنی که هدیه خودته, در حالی که لباسش حسابی بهش میاد و کلی هم خوردنیش کرده ببینی؟

وقتی یه عالمه عکس مردونه یِ مکش مرگ ما سر ریز بشه رو صفحه ی لپ تاپت و از ذوقت ندونی باید تند تند همشو نگاه کنی یا آروم و سر فرصت تو عمق یکی یکیشون گم بشی؟

بعضی هاشون رو که نگاه میکنی اینقدر منقلبت میکنن که بی اختیار صفحه اسکرین رو میبوسی و جای لبت مثل یه لکه ی  ضایع اون رو میمونه!

حال و هوام کاملا عوض میشه.فقط و فقط یه حس دارم..دوست داشتن ِ محض.یه هو دلم براش پر میکشه..پر میشم از حس خواستن چقدر خوشتیپ و مردونه شده تو این عکسا.بر خلاف همیشه یه هو همه چی یادم میره، یه اس ام اس میدم بهش:"این عکسا رو باید نگاهشون کنم یا بخورم؟"(این از اون اسم اس هایی که به ندرت از جانب من دریافت میکنه) اس ام اس رو که میبینه, زنگ میزنه از تو صداش شادی میباره.انگار انتظار نداشنه این عکسا انقدر دل منو آب کنه که بیخیال همه چیز بشم.چقدر قربون صدقش رفتم چقدر بیشتر دلم براش تنگ شده بود چقدر حس قشنگ بهم داد ..مثل یه پسر بچه ذوق میکرد وابراز احساسات میکرد.نمیدونم چند ساعت حرف زدیم انگار هر دومون پر از هیجان بودیم و پر از حس خواستن..چقدر لذت بردم..چقدر پر شدم از خوشبختی..انگار همه دنیا محو شده بود و فقط من بودم و او.به هیچ چیز و هیچ کس دیگه فکر نمیکردم.غرق شده بودم، تو لذت محظ بودم.دیشب یکی دیگه از شب هایی بود که برام پر رنگ شد.یه عالمه محبت و دوست داشتن که تو گرمای صداش غرق شده بود و داغم میکرد..یه عالمه حس ناب وپاک..یه عالمه عشق..

 

**یه بار دیگه مرسی..یه بار دیگه ممنون برای  اینهمه قشنگی که به زندگیم هدیه کردی ..مرسی که رنگ زندگیم پر از رنگ عشق پاک تو شده**

 

پ.ن برای پست قبل:

مرسی از محبت همتون که انقدر لطف دارین.این برای اون دسته از عزیزانی که میگفتند شاید چشم و ابروم شبیه به این خوانندگان عزیز عرب میباشد!خودتون قضاوت کنین!

+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 19:24 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

صبح با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم با یه شماره ناشناس که نمی دنم مال کدوم پدر بیامرزی بود که منو بیدار کرد و بعد هم فورا قطع شد.دوباره بیخیال سرم رو گذاشتم رو بالشت که بخوابم اما سرو صدا های بیرون نمیگذاشت!هزار بار خودم رو تو تخت جابه جا کردم پا شدم AC رو خاموش کردم بلکه خوابم ببره اما انگار  نه انگار.بیخیال شدم و رفتم تو فکر..تو خیال، و خب مسلما تنها یه نفر و یه حس هست که همیشه و تو هر شرایطی با فکر کردن بهش کلی حس قشنگ پر میشه تو دلم.همینجوری داشتم دفتر خاطرات ذهنم رو ورق میزدم که خوابم برد!

موقع رفتن به بیمارستان دلم میخواست هر کاری کنم اما از این رفتن اجباری معاف باشم با همه خوشی هایی که تو محیط بیمارستان دارم و کلاً خوش خوشانم میشه اونجا اما این اواخر یادم نمیاد هیچ صبحی از ته دل خواسته باشم از تختم جدا بشم و روانه ی بیمارستانِ دوست داشتنی بشم که مسیرش حدود 40 دقیقه رانندگی  صبحگاهی نیاز داره که البته برای من حکم ورزش صبح گاهی رو داره!

میشه گفت امروز رسما اولین روزی بود که درست حسابی تو بخش کودکان جا افتاده بودیم .بعد meetingروزانه همراه یکی از دکتر ها روانه بخش شدیم .یه چیزی حدود 7 نفر بودیم که راه افتاده بودیم دنبال یه دکتر تو این اتاق و اون اتاق.پیش خودم فکر میکردم این بچه ها با دیدن اینهمه روپوش سفید که یه هو سرصبحی سر ریز میشن تو اتاقشون سکته نمیکنند آیا؟که البته دیدم خیلی هاشون دقیقا نه اما تقریبا همین کار رو میکنن!

یکیشون یه دخمر بچه فسقلی بامزه بود که انگاری اصلا از دکتر جماعت ترس نداشت تازه حسابی هم با همه گرم گرفت!همونجا کلی جای آقا قشنگه جانمون رو خالی کردم و براش جنگولک بازه های خاص خودم رو درآورم و اون هم انگار حسابی مسرور شده بود.چشاش که اینو میگفت تو دلش چیا گفته باشه بهم  الله اعلم!

همینجوری داشتیم تو کریدور با دکتره سوال جواب میکردیم که دکتره یه هو وسط حرفش گفت تو منو یاد فیروز میندازی.

من:؟!ها؟؟

فیروز کی بیده اونوقت؟بعد برگشت رو به یکی از دوستای عربم که: شبیه فیروز نیست آیا؟اونم سرش رو به علامت تایید تکون داد حالا من هاج و واج موندم که خدایا من رو با فیروز چه کاره و اصلا این حاج آقا فیروز کی هست که من شبیهش هستم..نکنه بزرگه خاندان اعرابه که اینقدر هم بینشون  معروفه؟!هی میپرسم این فیروز کی هست اصلا؟! دکتره میگه نمیشناسیش؟میگم نه!میگه چطور نمیشناسیش؟میگم به همین سادگی که میگم نه !بابا ما با رجال سرو کار نداریم همین آقا قشنگه خودمون از سرمون زیادیه فیروز دیگه کیه آخه؟ خلاصه همینجوری داشتم بال بال میزدم که دوستم گفت یکی از خواننده های زن لبنانیه! حالا چرا اسمش فیروز میباشد هنوز هم من با خودم علامت سوالم.خوب میگذاشتن فیروزه خودمون اینکه بهتر بود.سو تفاهم هم پیش نمیاد!

 من موندم این جماعت اطرافم چه اصراری دارن من رو یه خواننده عربی ببینن؟تا حالا نانسی عجرم و الیسا بودم امروز فیروز؟!!حالا جالب اینجاست که این سه تا شخصیت هیچ شباهتی به هم ندارن و من هم هیچ شباهتی در خودم با هیچ کدوم از اینا نمیبینم!

در هر حال امروز هم تموم شد و این در حالی بود که تاساعت پاسی! از بعد از ظهر گذشته(5 بعد از ظهر) ما در بیمارستان مشغول بودیم و من تمام روده های کوچکم توسط روده ی بزگ صرف شده بود!

ساعت 8 شب بود تقریبا که آقا قشنگه جان زنگیند و اعلام فرمودن که بسته ی ارسالیشون رسیده و به مقادیر متنابهی از خودشون ذوق افشانی کردن و بنده رو مورد لطف و عنایت قرار دادن و من هم هی خودم رو لوس کردم وایشون هم با آغوش باز ناز بنده رو خریدن و خلاصه بسیار مسرور شدیم.نیم ساعت بعد از اینکه تلفن رو قطع کرد یه اس اسم اس داد که:دارم از خوشحالی مثل پسر بچه ها ذوق میکنم و میدوم!و من بسیار دوست میداشتم که این آقای عصا قورت داده ی متشخص رو در این حالت میدیم و یه دل سیر بهش میخندیدم!(من خیلی بدجنسم؟)

بچم کلی خوش خوشانش شده بود چون این بسته عیدیش بود که باکمی! ( فقط کمی )تاخیر به دستش رسیده بود !

همه چیزش برام قشنگه اخمش لبخندش شادی و ذوق کردنش  ابراز عشقش، چون همش از ته دلشه.یه ذره ناخالصی تو احساسش نداره اینو خیلی راحت میتونم حس کنم.کاش من هم میتونستم به همین راحتی همه ی احساسم رو بهش نشون بدم.

 

**امروز  و اون دقیقه هایی که توش پر بود از بوی احساس و شادیِ زلال تو برام یادگاری میمونه.یه یادگاریه دیگه تو دفتر خاطرات ذهنم..روزی که جاودانه کردیم احساس تعلقمون  رو بهم دیگه.تک تک ثانیه هایی رو که پرم کردی از حس قشنگ زندگی وبهم انرژی زندگی کردن و بودن درکنار عشقت رو دادی میپرستم**

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 1:40 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

از امروز بخش کودکان شروع شد!و من اصلا حوصله اش رو ندارم . با اینکه به شدت میونه خوبی با بچه ها دارم مخصوصا پسر بچه های تقس و شیطون !امروز آقا قشنگه عزیزم طی یک اس ام اس تبریک وارانه اعلام داشت:حالا تا میتونی پسر بچه ببین خانومی .دختر بچه هاشم برای من ببین!(به علت فقدان خواهر، دخمر بچه دوست میداره زیاد!)

 

میشه گفت این حوصله نداشتن من یه سری ریشه های عمقی داره !و برمیگرده به اینکه حس بیمارستان موندن تا دیر وقت رو ندارم!اون هم تو این پستینگ آخر که بعدش قراره امتحان های فاینال رو بدیم و تموم.خداحافظ دوران دانشجویی( حد اقل فعلا)قراره مثلا بشیم خانوم دکتر .با اینکه حالا هم تو بیمارستان و بیرون از بیمارستان و چه میدونم هر کی که میدونه پزشکی میخونم به این اسم صدام میکنن ولی  اصلا اون حسی رو ندارم که قبل تر ها میشنیدم به یه نفر میگفتن خانم یا آقای دکتر.نمیدونم شاید اون موقع برام این لقب رسیدن به جایگاه سخت یا خاصی می اومد ولی حالا خیلی عادی جلوه میکنه یا ...

به هر حال به نظرم نه شغل آدم نه رشته تحصیلیش و نه هیچ چیز دیگه ای نمیتونه بهت ارزش و اعتبار بده و این تویی که با شخصیتت،با داشته های درونیت به موقعیت های ظاهریت رنگ میدی..برای من زندگی یعنی جلوه کردن تو پوسته ی درونیت نه پنهون شدن پشت القاب و موقعیت ها

شاید اشتباه میکنم اما این باور منه..باوری که بهم آرامش میده و میگذاره با همه ی آدم های دورو برم از بالا و پایین و زشت و زیبا به راحتی ارتباط برقرار کنم و بالعکس بقیه با من .ارتباط با وجود یه آدم نه ظاهری که قراره به مزاجم خوشایند بیا د یا نه!

 

از فاینال و اتمام درس ها گفتم..هر وقت این موضوع یادم میاد یا حرفشو با بچه ها میزنیم یه بغض ناخواسته گلوم رو فشار میده..یه جورای انگار دلم نمیخواد این دوران تموم بشه.بودن با بچه هایی که پنج سال تموم از عمرم ,قسمت عمده ای از خاطرات روزانم رو تشکیل دادن..پنج سال کنار هم تو بالا و پایین های درس خوندن .. استرس های امتحان,شیطنت های بچگانه..اذیت کردن های یواشکی استادها که بیشتر هم کار پسر ها بودو...

۵۸تا دانشجو با ملیت های متفاوت اما پر از صمیمت و انرژی و مهربونی

نمیدونم بعد از اتمام امتحانات  چند تا از بچه هارو چند بار دیگه باز میتونم ببینم!هر کسی میره به سوی سرنوشت.امیدوارم همه هرجا هستن شاد و خوشبخت باشن.

چند وقته دلم میخواد هممون یه جا دور هم جمع بشیم و این آخرین هارو دور هم زنده کنیم..شاید بتونم ترتیب یه بزم دانشجویی دوستانه رو بدم اگر خدا یاری کنه و روزگار اجازه بده..

 

دلم باز برای اون همیشگیه دوست داشتنی تنگه و این تکرار دوباره ی هر روز ماست..دلتنگی و دوری و ...

میسازیم با روزگار تا بلکه با ما سر سازش داشته باشه..نه, غر نمیزنم همینجوری درد دله  با خودم و خودش..شما به دل نگیرید!

**مثل همیشه صبحم رو با توشروع میکنم, کارم رو با تو تموم میکنم..باتو چشم هامو میگذارم رو هم با تو میخوابم و با تو...همیشه و همه جا لا به لای تموم فکر ها و خیالاتم اسم تو ورق میخوره و احساسم رنگ و بوی تو رو به خودش گرفته..اس ام اس های گاه و بیگاهت که یه عالمه حس خوب و عمیق رو میریزه تو دلم ، دلخوشی های شیرین ِ داشتن توست و صدایی که لالاییه شبونه هامه... برای اینهمه خوبی و مهربونی و حس قشنگ ممنون پسر بچه تقس و دوست داشتنی ِ خودم**

 

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 20:50 توسط دختری به نام ..خانومی.. |