تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند

حالم هیچ خوش نیست.نه حال و حوصله خودم رو دارم نه دنیای بیرون از خودم..نه درس خوندن ..نه حرف زدن با کسی نه هیچ چیز دیگه..همینجوری واسه خودم نشته رو تختم زانو هامو بغل کردم و فکر میکنم..به چی؟خودم هم نمیدونم.فکر میکنم دچار یاس فرهنگی شدم!چه ربطی داشت اصلا؟نمیدونم!

چرا دارم اینجا مینویسم در حالی که آقا قشنگه از دو ساعت پیش اس ام اس داده و منتظره  که تماس بگیره اونم نمیدونم.چقدر بی حس و حال و بی انگیزه شدم این روزا.شدم درست مثل دخترای لوس و ننری که تا بهشون میگی بالای چشت ابرو ه میزنن زیر گریه و آوار غم دنیا روشون هوار میشه که چی؟که بهم گفتن بالای چشت ابروه..حالا یکی نیست بگه بالای چشم همه آدما ابروه..مگه آدم میشه ابرو نداشته باشه..اونی که اون بالاست ابرو رو گذاشته بالای چشت.خوب حتما یه صلاحی توش بوده.تو که خیر سرت پزشکی خوندی باید یه کم از این چیزا سرت بشه.اصلا پزشکی خوندن نمیخواد از یه بچه دبستانی هم بپرسی ابرو چرا اون بالاست بهت میگه..غم و غصه و درد و چه میدونم هزار جور بالا وپایین زندگی هم مال همه است..تو بگرد ببین آدم پیدا میکنی بدون درد؟اصلا اگه آدم باشه که بدون درد نمیشه.اگه درک داشته باشه و بفهمه، اگر قوای حسیش یه کوچولو هم فعال باشه مدام در حال درد کشیدن و سوختنه فقط تفاوت آدم ها تو اون آستانه ی درده است که مال یکی بالا تره مال یکی پایین تر.خوبیشم اینه که بیشتر دردها قابلیت آداپته شدن دارن.بعد یه مدت انقدر همونجا گوشه دلت خونه میکنه و سمج بازی درمیاره بیرون نمیره که یه وقتی به خودت میای میبینی شده یه قسمتی از قلبت.درست مثل کفش تنگی که بعد از یه مدت فشار دیگه حسش نمیکنی و میشه جزوی از خود پات..چقدر اراجیف گفتم..همشم بی سرو ته.خودم یه دور برم از اول بخونمش قاط میزنم!

بیخیال..اینجا رو ساختم که حرفای دلمو بزنم, دردامو بگم..یه وقتایی هم مثل الان میشه اینجوری..همه چیز بی سرو ته و بی حساب کتاب از آب در میاد.

دلم هیچی نمیخواد..هیچی..خب؟اینو  دارم به این روزگار میگم.بی خودی هم به پرو پای من نپیچ میخوام خودم رو بسپرم دست تو هر بلایی دوست داشتنی سر فرصت سرم بیار.نه حوصله جنگیدن دارم نه نای غصه خوردن..اشکام هم دیگه داره پای چشم خشکه میزنه..بگذار هر چی میخواد بشه..خیالی نیست!

 

**دوست دارم..دوست دارم..دوست دارم..همین!

...همین کافی نیست؟**

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 3:31 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

تازه برگشتم..خسته و کوفته با چشای پف کرده..چمدون رو که گذاشتم زمین یک راست اومدم سراغ لپ تاپم،سراغ اینجا...

تمام مدتی که ایران بودم نشد سر بزنم.همه کامنت ها رو یه جا خوندم

خودم داغون بودم..اینجا..آرزو های قشنگ دوستام مثل نمکی بود که رو یه زخم تازه می پاشیدن.بی اختیاراشکام سرازیر شد.

سفر ایران..سفر نامه ایران..

برای منی که به ذوق و شوق دیدار او رفته بودم ،به جز نوشتن از اون دست و دلم به نوشتن چیز دیگه ای نمیره .چه اهمیتی داره که تو این چند روز کجا ها رفتم.کیا رو دیدم..چه اهمیتی داره که چقدر عزیزانم سعی کردن که تو این مدت بهم خوش بگذره.مگه گذشت؟

بی انصافی نمیکنم.همون چند دقیقه دیدار تو فرودگاه از پشت شیشه ها برام یه دنیا خاطره بود.اما همش همین بود و بس!

نمیدونم چه جوری بنوسیم و از کجا شروع کنم؟

از لحظه های پرواز به سوی ایران که پر بودم از ذوق و شوقی که همراه بود با یه غم مبهم!از شب قبل همراهم بود.انگار دلم داشت جلو جلو یه خبرایی میداد!

تمام مدت پرواز رو خوابیدم تا دیر گذشتن لحظه ها رو حس نکنم..اون دو ساعت چقدر طولانی شده بود.تمومی نداشت انگار.در طول پرواز به جز یه کم آب هیچ چیز دیگه ای نخوردم.هیچی از گلوم پایین نمیرفت.بیتاب بودم..بیتاب..

وقتی اعلام فرود کردن کم کم ضربان قلبم رفت بالا..به محض فرود خط ایران رو گذاشتم تو گوشی اما با تمام وجود خدا خدا میکردم که آقا قشنگه زنگ نزنه..توان حرف زدن نداشتم..میخواستم فقط ببینمش..فقط نگاه باشه..اینهمه مدت صدا بود و کلام..حالا فقط دنبال گره خوردن نگاه بودم.قبل از صف کنترل پاسپورت تابلوی توالت بانوان رو دیدم..تو یه لحظه مسیرم رو عوض کردم.رفتم به سمت دستشویی. تو آینه خودم رو خوب نگاه کردم..از بالا تا پایین.بعد زل زدم تو چشای خودم.مثل آقا قشنگه!چشام برق میزد. از شدت هیجان صورتم گل انداخته بود.صدای ضربان قلبم رو به راحتی میشنیدم.انگار قلبم تو سینه بند نمیشد.با همه وجود سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم..صف کوتاه کنترل پاس, اما زمانی که بلند بود..دقیقه هایی که کند میگذشت ومن..

پله های برقی..صدای ضربان قلبم..نگاهی که به دنبال نگاه او میگشت..پیداش کردم..چشمهای پاک و معصومش رو پیدا کردم..لبخندش رو..همراه با من پشت شیشه ها حرکت میکرد و بهم خیره شده بود.نمیتونستم زیاد نگاهم رو روش ثابت کنم.قرار بود بیان دنبالم.اگه کسی اونور منتظرم بود حتما متوجه میشد.از شدت اضطراب موقع گذاشتن چمدون کوچیکم زیر دستگاه دو تا از ناخن هام شکست !پاهام یاری نمیکردن..دلم میخواست بشینم رو زمین و یه دل سیر گریه کنم..گریه از سر شوق یا غم دلتنگی..نمیدونم.

از پشت اون دیوار کذایی که اومدم بیرون درست همون جلو ایستاده بود..زل زد به چشام..نگاهش کردم لبخند زدم اما نمیتونستم بایستم..کسی رو پیدا نکردم.احتمالا تو مسیر بودن.نزدیکترین صندلی انتظار رو پیدا کردم وروش ولو شدم..تو کیفم دنبال گوشی میگشتم..سرم رو که بالا آوردم روبروم ایستاده بود..یه نگاه خیره..دو تاچشم عاشق با لبخندی که تموم وجودم رو لرزوند.چقدر خوشتیپ شده بود.پیرهنی رو که خودم براش خریده بودم پوشیده بود.چقدر بهش می اومد..دلم میخواست همونجا بغلش کنم.همونجا تو آغوش مردونش گم بشم و همه بغض های این مدت رو خالی کنم..از ته دل بخندم از شوق دیدنش پرواز کنم..نمیدونم یه عالمه حس جور واجور که یه هو بهم هجوم آورده بود اما تنها کاری که کردم نگاه بود و لبخند..حتی توان نگاه مستقیم به چشاش رو نداشتم..نمیدونم چم بود.حال عجیبی داشتم.اما اون چه خوب نگاهم میکرد..بی ترس و واهمه زل زده بود تو چشام و از ته دل لبخند میزد.

مامان تماس گرفت.."تا ده دقیقه دیگه میرسم"فقط ده دقیقه فرصت داشتیم..رفتم به سمتش روبروش ایستادم و گفتم بریم بالا ده دقیقه وقت داریم!من جلو حرکت میکردم و اون پشت سرم..چه حس قشنگی بود وقتی یه پله پایین تر از من رو پله برقی ایستاده بود.احساس میکردم یه کوه پشتم ایستاده که میتونم راحت و بی دغدغه بهش تکیه کنم.تازه رسیده بودیم اون بالا که مامان زنگ زد "من رسیدم!"حتی 3 دقیقه هم نشد.سرم رو انداختم پاییین و گفتم خداحافظ باید برم..نگاهم کرد .."یه کم دیگه بمون..فقط پنج دقیقه"..تو صداش پر بود از خواهش خواستن..انگار سنگ شده بودم.گفتم خداحافظ!دنبالم اومد..از همون بالا..پشت سرم, صدام کرد.انتظار نداشتم پشتم باشه.برگشتم به سمتش .آروم گفت دوست دارم.چند لحظه نگاهم رو صورتش ثابت موند .. سرم رو برگردوندم..دلم میخواست های های گریه کنم.بغض بد جوری گلوم رو فشار میداد.بد جوری دلم بیقراری میکرد.همینجا بود..تو چند قدمی من.اما دستم بهش نمیرسید..این حس لعنتی داشت داغونم میکرد.. مامان رو از دور دیدم .قدم هامو تند تر کردم تا زودتر به مامان برسم.آقا قشنگه با یه فاصله کم کنارم حرکت میکرد..تا آخرین لحظه ممکن کنارم بود.حتی سرم رو برای نگاه آخر برنگردوندم.حس میکردم اگه این کارو کنم حتما نمیتونم جلو اشکام رو بگیرم...

همین..تموم شد..تمام مدت سفرم تو ایران باز هم فقط صدا داشتم و بس!

تو اون چند روز خیلی جاها رفتم ..کلی هوا عوض کردم..پر شدم از سبزی طبیعت ایران اما هنوز همون بغض  غریب ته گلومه..

موقع برگشتم یه کار ناگهانی براش پیش اومد که باید میرفت شمال..باید میرفت..یه خبر ناخوشایند که درست شب قبل از پروازم بهش رسید و به اجبار عازم سفرش کرد..اون شب برای هر دومون تلخ بود..خیلی تلخ نه فقط برای از دست دادن دیدار آخر, برای خبری که بد جوری داغونمون کرد.نمیگم من هم به اندازه اون خرد شدم اما کمتر از اون هم نبود.. با هم درد دل کردیم ,با هم اشک ریختیم با هم امید دلمون رو بستیم به خدا و همه چیز رو سپردیم به او..نپرسید چه خبری بود چون اون زمزمه های شبانه و همه اونچه تو اون شب به ماگذشت  فقط  بین من و اون میمونه.

می خواستم برنگردم..میخواستم بیشتر بمونم اما ازم قول گرفت برگردم سر درسام.

"اینجوری دلم آروم تره خانومی ..میدونم دلتنگی, امتحان داری به خاطر من درس بخون "علی رقم میل باطنیم پرواز کردم به سوی غربت نزدیکم.تماس آخر تو لحظه های آخر:" دلم برات تنگ میشه خانومی"مثل پرواز دفعه قبل تمام مدتی که تو سالن انتظار بودم رو اشک ریختم..بی خیال به نگاه های پرسشگر مردم.برای فرار از دست مزاحم های همیشگی اطراف که انگار منتظر فرصتی برای باز کردن سر صحبت میگردن انگشتری که تو انگشت وسطی دست راستم بود رو در آوردم و تو انگشت حلقه دست چپم کردم..اولین بار بود که یه همچین کاری میکردم..اما انگار آرومم کرد.خیالم راحت شد..خیال خودم..حالا هم من و هم آدمای دور و برم میدونستن که من فقط مال خودم نیستم.یکی دیگه هست که مدت هاست دلم رو به اون سپردم..یکی که بهونه ی همیشگی تر شدن چشامه..

نشستم روصندلی هواپیما..بی اختیار اشکام میریخت پایین..سرم درد گرفته بود..چشام سنگین شده بود..نمیدونم کی خوابم برد..وقتی چشامو باز کردم فقط ده دقیقه به فرود باقی مونده بود..فرود و مهر پایان به سفری که تنها برای او آغاز شد و بی او تموم شد .

 

**اون چند دقیقه ی  دیدارمون رو تا حالا هزار بار مرور کردم هزار بار اون تیپ جذاب و مردونت رو جلو چشام آوردم و قربون صدقش  رفتم..کاری که نتونستم همونجا جلوی خودت انجام بدم..تو بی اندازه دوست داشتنی هستی دیوونه ی عاشق**

 

 

پ.ن:

حتما برای همه سوال پیش میاد که چرا بیشتر ندیدمش.

تقصیر من بود.من نمیخواستم بیرون ببینمش..نمیتونستم..نمیتونستم..

من توانش رو ندارم.شاید مسخره باشه..شاید به نظر خیلی ها خنده دار بیاد اما من نمیتونم..تصور اینکه  دور از چشم خونوادم کاری رو بکنم  برام سخته..با ریسک کردن تو این چیزا میونه ای ندارم..تاوانش رو هم پس میدم. تو پست قبلی ازم پرسیده بودید چرا مطمئن نیستی که آقا قشنگه میاد فرودگاه.تموم اعضای خونواده آقا قشنگه و حتی فامیل ها و دوستای نزدیکش از حضور من با خبرن تنها خونواده من هستن که از این موضوع چیزی نمیدونن..من مطمئن بودم که میاد  اماتنها با خواست خدا..به ذهن هیچ کدوممون خطور نمیکرد که موقع برگشت تو فرودگاه نباشه اما نبود..همیشه و همه جا خواست خدا به اراده ما مقدمه..خدای مهربونی که با تموم وجودم خوب و بد سرنوشتم رو به دست خودش سپردم و راضیم به رضای او.

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 4:18 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

ایران..

فرودگاه..

تو..

من..

دو تا دل منتظر..

ایران..

 

فردا صبح میرم ایران..فردا صبح میبینمش..بعد از چند روز؟شما حساب کنید ..آخرین باری که با چشم های خودم دیدمش نه از تو عکس یا وب کم, 17 آذر هزارو سیصد و هشتاد و شش بود..زیاده..خیلی زیاده..

تنها پنج روز ایران میمونم . نمیدونم تو این پنج روز چند دقیقه بتونم ببینمش.

فردا  اگه خدا بخواد حتما میاد فرودگاه.. اگه خدا بخواد حتما میبینمش..

دلم تنگه ،باید شاد باشم ،خیلی شاد ولی اشکام دونه دونه سر میخوره و میریزه رو صفحه  کیبورد..

شاید حکمتی هست..

مثل همیشه راضیم به رضای اونی که پشت اون سقف آبیه(به قول گیتای شیطون)

 

**میتونی حالم رو حس کنی؟اون همه ذوق و شوق ..حالا که داریم به دقیقه های آخر میرسیم..حالم رو حس میکنی؟نه..خوب نیستم.بیا..بیا که فقط خودت بلدی اشکامو پاک کنی و رو لبم لبخند بنشونی..اینا فقط کار خودته عزیز دیوونه ی من**

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 1:11 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

 

آخر هفته امتحان کودکان رو دادم و بعدش خداحافظی با دوران دانشجویی.حد اقل فعلا..  تنها خدا میدونه تابعد از اینترنی چی پیش میاد.

روز قبل از امتحان دلتنگ بودم..بد جوری دلتنگ بودم.نه تنها من بقیه بچه ها هم همینطور بودن.حال و روز خوشی نداشتیم.

داشتیم به خط پایان نزدیک میشدیم.پایان دوره ی پنج ساله با هم بودن.آیا باز دست زمونه ما رو دور هم جمع میکنه؟بازم شیطنت ها و سر کول هم رفتن ها و بچگی هامون رو میتونیم با هم تقسیم کنیم؟

امتحان داشتیم ولی کجا بود حس و حال درس خوندن؟بی خیال به هر بهونه ای به اتاق هم سرک میکشیدیم و لحظه های آخر رو موندنی میکردیم.چه شب غریبی بود شب آخر.با یه عالمه عکس جور واجور رو سر و کول هم, از تو آشپزخونه گرفته تا حتی حموم و دستشویی!

آخرین ها رو بی بهونه ثبت کردیم ..ثبت کردیم که از یادمون نره یه روزی تو یه گوشه ای از این کره خاکی کیا شادی و لبخند رو مهمون دلمون کردن.کیا به تنهایی هامون رنگ خوش دوستی زدن..

با اینکه باید درس میخوندم اما نشد..نتونستم..یه بغض غریب بد جوری گلوم رو فشار میداد همش سعی میکردم مراقبش باشم که جلو بچه ها نزنم زیر گریه که اونا هم ...همه منتظر یه تلنگر بودیم!

مثل همیشه بغضم رو پیش همونی خالی کردم که آغوشش همیشه برای آروم کردن دردای من بازه.کسی که همیشه هست برای شنیدن درد دل هام..بهم زنگ زد..بازم نا آرومی های دلم رو حس کرده بود.زنگ زد که حالم رو بپرسه..بی پروا زدم زیر گریه..هیچ وقت طاقت شندین صدای گریه هامو نداشته..با اینکه میدونه امن ترین جا برای خالی کردن بغض های دل من شونه های مردونه ی خودشه..با اینکه همیشه میگه درد هاتو بریز تو دل من..اما طاقت نمیاره..تمام سعیش رو میکنه که من متوجه نشم اما هیچ وقت موفق نمیشه.. با من همراه میشه..

نمیدونم چه جوریه که تو لحظه های با من بودن  شیشه دلش انقدر نازک میشه.همیشه آخرش میگه کی باور میکنه این منم؟اینکه لحظه ها یی داشته باشم که توش اشک بریزم..از ته دل بخندم.. بچه بشم و خودمو لوس کنم؟

اگه به دور و وری هام اینا رو بگی بهت میخندن!

ساعتها با اون بودن و همراه صدای گرم و پر عشقش شدن آرومم کرد..مثل هر بار..پر شدم از آرامش حضور او..با او..همراه او..تو لحظه های آخر! لحظه های آخر تا پنج شنبه...

فقط تا پنج شنبه وقت داشتم که به عنوان یه دانشجویی پزشکی دور بیمارستان رو گشت بزنم با بچه ها شیطونی کنم و ریز ریز بخندم و این و اونو اذیت کنم!تا پنج شنبه وقت داشتم دور از همه مشکلات شخصی  تو زندگی بشم دانشجوی شر و شیطونی که مدام شلوغ میکنه و نمیتونه یه جا آروم بشینه که اگه یه روز آروم باشه همه شاکی میشن که چرا اینجوری هستی؟چرا شیطونی نمیکنی؟ اینا روهمونایی میگن که همیشه از دست بدجنسی های دوستانه ی من عاصی هستن!

چقدر زود گذشت..چقدر زود.انگار همین دیروز بود که هر روز با چشم گریون بر میگشتم پانسیون و فکر میکردم  این روزای مشقت بار آیا تمومی داره؟اون وقتایی که تازه تک و تنها اومده بودم تو دیاری که از هیچ چیزش هیچی نمیدونستم.اومده بودم که درس بخونم، خانوم دکتر بشم، همونی که همیشه آرزوشو داشتم.همونی که همیشه مامان و بابا صدام میکردن .اومده بودم به همه رویاهام رنگ واقعیت بزنم اما چقدر سخت بود تنهایی و بی کسی و اون همه سختی راه. تصمیم گرفته بودم با همه چیز بجنگم و کم نیارم .سر هر نماز دست هامو می بردم بالا و با چشم خیس ازش  می خواستم که منو شرمنده خودم و اونایی که با هزار امید و آرزو منو راهی کرده بودن نکنه .اون وقتا نمیدونستم یه روزی همشون میان همینجا کنار خودم.توکلم رو کردم به همون مهربون بی همتا و کمک کرد ..مثل همیشه دستامو گرفت, نگذاشت زمین بخورم.تا حالا که به امروز رسیدم.  اون روزها چقدر امروز به نظرم دور میومد اما زود تر از اونچه فکرش رو بکنم رسید.رسید روزی که مهر پایان بزنه به همه اون دوران و سختی هاش.

هر بار فکرش رو میکنم دلم میگیره..من اینجا و روزهایی که اینجا داشتمو دوست دارم.همه سختی ها ودلتنگی های طاقت فر ساش رو..همه نا آرومی ها و دغدغه های دوریش رو..همه بالا و پایین هاشو.اینجا کساییی رو پیدا کردم که برام جزو بهترین ها خواهند موند..چهره هایی که از دفتر ذهنم پاک نمیشن.دوستایی که در حق من خواهر ی و برادری کردن و نگذاشتن زمین بخورم..کسایی که دست مهربونشون همیشه تو دستم بود و از هیچ کمکی بهم دریغ نکردن..من اینجا دنیا رو شناختم..معنی زندگی رو فهمیدم..معنی لبخند و دوست داشتن بی منظور و بی ادعا رو..من اینجا زندگی کردن رو یاد گرفتم...ممنونم..ممنوم از این خاک غریب که به من برای ساختن خودم کمک کرد.من..امروز..اینجا..دلم تنگ میشه برای همه اون خاطره ها و لحظه های شیرین ِ دکتر کوچولو بودن..همه اون خطا هایی که ازشون چشم میپوشیدن چون هنوز جا برای اشتباه کردن داشتیم.هنوز کسی بود که خطا هامون رو درست کنه! بعد از این منم و یه حس متفاوت..منم و بار سنگین یه مسولیت بزرگ..

خداحافظ دوران دانشجویی..خداحافظ ...

+ نوشته شده در شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 2:36 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

بسی خوشحالیم..بس خرسندیم..بسی خوش به حالمان شده..بسی ذوق زده ایم!

یافتم!!یافتم..

محتویات بسته معروف رو میگم..یافتم!الان انقده خوش خوشانم شده که نگو...

خب جونم براتون بگه که قصه از اونجا شروع میشه که خانوم یکی از دوستای صمیمی آقا قشنگه در پی یک ماموریت کاری قصد سفر به دیار "خانومی" رو میکنه و از اونجا که تقریبا همه نزدیکان آقا قشنگه خبر دارن خانومی کجا تبعید شده و کم و بیش از علاقه وافر این دو کبوتر ! به هم آگاه میباشن اوشون رو در جریان سفرش قرار میده.این میشه که آقا قشنگه در پی خرید تحفه ای! برای خانومی گرانقدرش بودیده است!(چقدر خودم رو تحویل گرفتم!)

البته  خانوم ِ دوست، چهار شنبه قدم بر چشم ما گذاشتن و تشریف آوردن اما از اونجا که بنده در شهر دیگری  به امر شریف تحصیل  مشغول بودم موفق به زیارت ایشون در همون روز نشدم.پنج شنبه هم  با کلیه بچه ها یک fare well پارتی در بیمارستان و با حضور همه دکتر جون های عزیز ترتیب داده بودیم و یه جورایی جشن خداحافظی با همه چیز بود و نمیتونستم تا بعد از جشن برگردم.

روز خوبی بود..میشه گفت آخرین خاطرات شیرین دور هم جمع شدن و خندیدن و تو سر کله هم زدن و عکس های جور وا جور گرفتن رقم خورد..آخرین ِ شیرینی بود..یه عالمه دکتر که از جلد استادی بیرون اومده بودن و مثل یه دوست باهامون میگفتن و میخندیدن و حتی سرِ عکس انداختن همراه بچه ها با هم دعوا میکردن!از تمام دکتر هایی که دلسوزانه کمکمون کرده بودن قدر دانی شد.چقدر شیرین بود لحظه ای که لوح تقدیر و سپاسگذاری از زحمات دکتر مورد علاقم رو به دستش دادم و با یه لبخند پر عمق تشکر کرد و در کنارم عکس انداخت.با همه وجودم سعی میکردم از لحظه های آخر بودن در کنار اینهمه آدم دوست داشتنی لذت ببرم و ثانیه ها رو ثبت کنم..بالاخره تموم شد..این جشن هم به پایان رسید و ما خودمون رو آماده کردیم برای خداحافظی با دوران دانشجویی..

 

المهم بعد از همه اتفاقای جور واجوری که افتاد که تعریف و توصیفشون از حوصله خودم و شما خارجه بالاخره بسته خوکشلم رو جمعه صبح دریافت نمودم و هی از خودم هیجان بروز دادم و ذوق کردم.

هر کدوم از هدیه هاش رو که میدیدم یه عالمه حس قشنگ و شیرین میریخت تو دلم.تو تک تکشون بوی عشق بود و دوست داشتن.چقدر ظرافت به خرج داده بود..نکات ریزی که شاید به چشم نیاد اما برای من خیلی ازش داشت.چیزایی که نشون میداد چقدر حرفها و خواسته های ریزو درشتم  تو ذهنش میمونه و بهشون توجه میکنه. نکته هایی که با وجود کوچیکی دلت روپر میکنه ازحس شیرین عزیز بودن برای کسی که قشنگی همه لحظه هات شده.

فبل از هر چیزی عطرش رو دیدم.کادو نشده بود،از همه بیشتر تو چشم بود.از دیدنش چشام برق زد. بسته ای که بار قبل فرستاده بود بوی عطرش رو میداد.. یه بوی گرم و تند مردونه  که هر بار میبوییدمش  ضربان قلبم رو بالا میبرد.بویی که مستم میکرد ..گفته بودم دوست دارم عطرش رو بخرم که همیشه باهام باشه،خودش برام خریده بود..و عطر خودم..از همون brand و تا حد زیادی همون شکل!وقتی بوییدمش  از ته دل ذوق کردم..خیلی دوستش داشتم..

یه پیراهن با رنگ و مدلی که به دلم نشست..یک بسته از شکلات مورد علاقه خانومی..سی دی جدید گروه آریان به نام بی تو با تو که هر از گاهی لیریکش رو برام تکست میکنه..گفت اول آهنگ شماره هفتش رو گوش بده.این سی دی رو تنها برای این آهنگ برات فرستادم..

 یه عالمه گوجه سبز شسته شده! چند وقت پیش گفته بودم دلم برای گوجه سبز های ایران تنگ شده!و از همه جالب تر یه بسته آدامس خرسی!این رو که دیدم ناخود آگاه اشک تو چشام جمع شد.خیلی وقت پیش ها گفته بودم این آدامس مورد علاقه من در دوران بچگی بوده.چه جوری یادش مونده بود؟من خودم هم فراموش کرده بودم که یه همچین چیزی رو یه زمانی دوست داشتم.همون موقع بهش زنگ زدم ..صدام از شدت  بغض و شوقی که همراهش بود میلرزید..قبل از هر کلامی از راه دور بوسیدمش..هیچ حرفی نمیتونست اوج احساس من رو تو اون لحظه نشون بده..خوشحال بود..خوشحال بود از اینکه تونسته شادم کنه..و من خوشحال تر از اون..خوشحال از اینکه عزیزی پا به زندگیم گذاشته که برای شادی های لحظه ایم ساعت ها زحمت میکشه..

مرسی عزیز دلم..مرسی برای همه خوبیهات و عشقی که منو توش غرق میکنی..تو همیشه برام بهترین حس ها رو هدیه آوردی..بهتر ین و و شیرین ترین روزها رو رقم زدی و قشنگترین خاطره ها رو ساختی...

**بودنت..حضورت..صدات..گیر دادن هات..دلتنگی هات..خنده هات ..حتی اخمات  رو با تمام دنیا عوض نمیکنم.قلب پاک و مهربونی های زلالت رو با ذره ذره وجودم میپرستم**

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت 18:45 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

خسته ام..اما دوست ندارم استراحت کنم..خوابم میاد اما دلم نمیخواد بخوابم..دلم گرفته اما نمیخوام ناراحت باشم.

اینم یه جورشه دیگه..مبارزه با تمام احساسات و نیاز های جسمی!برای تنوع بد نیست فکر میکنم.

یه وقتایی حس میکنم چقدر راحت ما آدما دلمون میاد آدمای دیگه رو آزار بدیم با کلاممون،با رفتارمون با قضاوت های ناعادلانمون..آدمای دیگه ای که اونا هم تو بدبختی و مشکلات دنیا از ما کم ندارن.کاش میتونستیم باور کنیم هر کسی قد خودش درد داره..هر کسی به اندازه نفس هایی که تو این عالم خاکی میکشه باید به سرنوشت جواب پس بده .. بازی سرنوشت به تنهایی خوب بلده با روح و روانمون بازی کنه ما آدما دیگه نمک رو زخم هم نپاشیم..ما دیگه آزار ندیم همو..کاش دلامون میتونست انقدر بزرگ باشه که همه آدمای روی زمین رو توش جا بده..انقدری که بتونیم همه رو بی قید و شرط دوست داشته باشیم..

چرا یه وقتایی انقدر فکر و ذهن و دلمون کوچیک میشه که حتی دل بزرگی  ِ اطرافیانمون رو هم نمیتونیم ببینیم؟

چرا خوب بودن رو نمیتونیم تجربه کنیم ؟چرا دوست داشتن بی رمز و راز و بی منظور رو نمیتونیم باور کنیم؟

چرا یاد گرفتیم پشت هر خوبی و مهربونی  وکلمه ی زیبا حتما دسیسه ای هست؟

شاید بشه یاد گرفت همه جا دل ِپاک و نگاهِ پاک پیدا میشه..همه جای این دنیا  هستن کسایی که  دوست داشتن رو یاد گرفته باشن ..کسایی که برای ابراز محبت و دوستی و بر داشتن دردی از دل هم نوعشون دنبال رابطه ی خونی و عشقی و مادی نباشن..کاش میشد به این باور برسیم که همه از یه جا اومدیم و به یه جا برمیگردیم..هممون اسیر دست سرنوشتیم, برای رهایی خودمون بقیه رو گرفتار نکنیم..

بی خیال.. چه خوب گفتن که" خداوند انسان ها رو با نیت هاشون محشور میکنه"

کمی دلگیرم..کمی شکایت دارم.. از چی و کی بماند..

 

امتحان روانپزشکی رو امروز دادم.بد نبود شکر خدا.تقریبا خوب خونده بودم.نمیدونم چه گلی به سر خودم زدم ولی به هر حال دیر یا زود نتیجش معلوم میشه.بعد از امتحان با دوست جون های عزیز برای نهار رفتیم بیرون.من که مدت هاست معدم جوابم کرده و فست فود رو از لیست قابل خوردنیهام حذف کردم!جالب اینجاست که هر بار که برمیگردم ایران برای خوردن انواع برگر و پیتزا اشتیاق غیر قابل وصف دارم! گاهی باورم نمیشه این خودِ منم آیا؟ به هیچ وجه هم فست فود های ایران  اذیتم نمیکنه.نمیدونم آب و هوای وطن بهم میسازه یا فست فود های اینجا مورد داره! یا این معده بازی در میاره ؟!

همه دوستان گرامی هم اطلاع دارن از این وضعیت معدوی ِبنده.از این رو بعد از ابراز احساسات "دنو "مبنی بر اینکه هوس بیرون غذا خوردن کرده.همگی زدن تو ذوق بچه مردم که نه نمیشه بریم بیرون.خانومی غذای بیرون نمیخوره.با اینکه داشتم از گرسنگی می ضعفیدم!و اطمینان قلبی داشتم که به غذا لب نخواهم زد گفتم نه منم میخورم.بریم!

ولی خب گولشون زدم !چون هیچی نخوردم و اونها هم انقدر احساس عذاب وجدان کردند که غذا شون کوفتشون شد فکر کنم(اینو از غیافه هاشون فهمیدم که موقع خوردن غذا به به و چه چه میکردن !)تصور بفرمایید چهار نفر دور یه میز نشستن.سه نفر مشغول صرف غذا و یه نفر مشغول تماشای بچه های مردم.همچین هم با ذوق به شیطنت های قد و نیم قد های فسقلی نگاه میکرد که فکر میکردی بیچاره چقدر آرزو به دله!یه خانومی هم با بچه های کوچیکش نشسته بود و هر از گاهی نگاهی به من میکرد  چند ثانیه خیره میشد و بعد نگاهش رو میدزدید.فکر کنم دلش حسابی به حال من سوخت.اون بیچاره واقعا چیزی از گلوش پایین نر فت !بس که   تو چشاش حس تاسف بود.نمیدونم چی پیش خودش فکر میکرد ولی به هر حال حال که نگاه ترحم آمیزش رو تا آخرین لحظه ازم بر نداشت!

بعد از غذا یه دوری تو شاپینگ سنتر زدیم و برگشتیم خونه.

آقا قشنگه از صبح  رفته برای یه ماموریت کاری سه روزه.صبح زود پرواز داشت..دیشب  تا نزدیکای صبح بیدار بودیم و همدیگه رو نصیحت میکردیم!

مدام هم ذوق میکردیم که به به من چقدر خوش به حالم شده که تو اینقدر عاقل و فهمیده ای .هندوونه ای  بود که نصف شبی به هم پاس میدادیم!شما احیانا اگه دیشب بر فراز آسمون وطن اسلامی هندوانه های در حرکت میدید.آگاه باشید که جای نگرانی نیست و اینها بین من و آقا قشنگه رد و بدل میشده !

هم اکنون اس ام اسی داشتیم مبنی بر اینکه پس از طی مسافتی نه چندان کوتاه بالاخره به مقصد رسیدند!خدا برای ما و خونوادشون حفظشون کنه که مدت هاست سنگ صبور غم و شادیهامون همین یکی یه دونه ی ِ دل پاکه..

 

پ.ن:من هم مثل شما از محتویات بسته ی خریداری شده بیخبرم.به محض اینکه اطلاعی به دستم رسید ,در اولین فرصت همه رو با خبر میکنم  تا در شادی بنده شریک باشید!

 

**دیشب قد یه دنیا پر از حس های خوب، لبریز شدم از حس شیرین حضور تو..از اینکه هستی و تکیه گاه خستگی هامی..از اینکه همیشه شونه هایی برای تکیه کردن و خالی کردن بغض های فرو خورده دارم**

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 20:10 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

 ساعت دو نیمه شب..من..روی تختم..با شونصد تا نت دور و برم.هاپوی مهربان کنارم نشسته و همراهیم میکنه.این هاپو جان کلا در همه سختی ها کنارمه.چه موقع درس خوندن..چه موقع غم ها ..چه موقع تنهایی که دلم میخواد محکم یکی رو بقل کنم.با اون نگاه مظلومش همیشه میگه تو تنها نیستی..اینم نقش ویلسون رو برای من بازی میکنه یه جورایی..جزو اولین هدیه هایی بود که از جانب آقا قشنگه دریافت نمودم.شاید واسه همینه که انقدر عزیزه..

تازه دوش گرفتم.اومدم که بشینم دو کلوم درس بخونم.مثلا چهارشنبه امتحان دارم.انقدر که سر خوشم امروز نگاه کردم دیدم حتی یه دونه از نت ها رو هم ندارم.رفتم پیش" متا" جیره بندیشون کردیم.این دو تا مال من اون دو تا مال تو..نه اون خوشگلتره راحت تر خونده میشه نه به جون خودم این صفحاتش کمتره بهت امید میده,حس میکنی داری تموم میکنی...نیم ساعت عین خل و چل ها از این چرت و پرت ها گفتیم و به ریش نداشته ی خودمون خندیدیم.تو این دور وزمونه بچه های  دبستانی هم با کلاس شدن از این کارا نمیکنن که ما میکنیم!دوتا نت گرفتم دستم اومدم نشستم رو تختم که درس بخونم مثلا.سر هم بیشتر از یه متر و نیم پارچه لباس تنم نیست ولی مدام سردو گرم میشم.تاAC رو روشن میکنم سردم میشه..خاموش میکنم احساس خفگی میکنم!نمیدونم من مورد دارم یا هوا مورد داره!فکر میکنم بیشتر وقتم رو تو مسیر رفت و آمد برای خاموش روشن کردن AC بودم تا درس خوندن!هر از گاهی هم نگاه به موبایل جان یا همون تلفن همراهم میکنم .میبینم خبری نیست.هی علامت سوال میشم.از حدودای ساعت  نه ونیم که اس ام اس داد رسیدم خونه دیگه خبری نشده .امشب دیر برگشته بود خونه.برای اولین بار ازش پرسیدم چرا اینقدر دیر؟معمولا خودش گزارش کارهای روزانش رو میده. من اصولا کنجکاوی نمیکنم.نمیدونم شاید هم چون خودش این کارو به نحو احسن انجام میده من پی اش نیستم. در هر حال کنجکاوی های خانومانه در هر بانوی ایرانی موجوده و بنده هم نباید از این قانون مستثنی باشم!

در هر حال امروزفضولیم درد گرفت پرسیدم.گفت رفتم خرید!باز فضولی کردم

من: برای کی؟خودت یا خونه؟

_ برای تو!!

من: هین؟ به چه مناسبت؟

_به مناسبت اینکه دلم میخواست.

خب الآن من دیگه حرفی برای گفتن ندارم!در اینجا سکوت اختیار میکنم ولی جالبه برام.چرا؟

ما که سالی به دوازده ماه همدیگه رو نمیبینم که بی مناسبت هدیه بدیم و از این جینگول بازی ها دربیاریم.مناسبتی هم باشه باید با پست دی اچ ال بشه.قضیه از چه قراره؟روز زنی چیزی نیست تو این ایام؟

نمیدونم جدا؟

سه ساعت و نیم گذشت و هنوز خبری نیست.سابقه نداره فاصله اس ام اس ها  از یه ساعت بیشتر بشه؟ یه تکست میزنم:"من خوبم تو چطوری با یه چشمک"..

ده دقیقه صبر میکنم جوابی نمیاد.نه دیگه این اصلا نرمال نیست.نکنه بچم خوابه؟دیشب  دیر خوابیدیم.کم خوابی داشت..زنگ میزنم.پنج تا بوق که خورد قطع میکنم.این شیوه ی بیدار کردن خانومیه..میس کال بلند!

پنج دقیقه بعد زنگ میزنه با صدای خواب آلود.میدونه چقدر بچه شدن هاشو دوست دارم..عین بچه هایی که تازه از خواب بیدار شدن حرف میزنه. باخنده میگم: اِ اِ.. زشته.. تو مردی دیگه؟ اصلا هم پسر نیستی که؟صداشو کلفت میکنه با دلخوری میگه من مردم.خب؟میگم خب.

همین کافیه.هر دو تا مون میفهمیم چی میگیم و چه حسی داریم.همین بسه... با کلی کلک بالاخره از جاش بیدار میشه..رفت شام بخوره..منتظرشم..

 ساعت سه نیمه شب..من..روی تختم..با شونصد تا نت دور و برم..

 

**تو از شهر غریب بی نشونی اومدی..تو با اسب سفید مهربونی اومدی ..تو...**

+ نوشته شده در دوشنبه ششم خرداد 1387ساعت 3:16 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

شبه... همه جا تاریکه و یه سکوت دوست داشتنی همه جا رو پر کرده.به جز بلوز و شلوار سفیدی که تنمه تقریبا همه چیز سیاهه..درست از همینجا که نشستم  از پنجره ی روبروم بیرون رو نگاه میکنم.یه تصویر آروم و روون میاد جلو چشام..آب آروم با نورایی که رنگینش کردن، یه پل سرتاسری با ماشین هایی که تک و توک از روش رد میشن..همه چیز آرومه..همین جا فقط چند ساعت دیگه پر میشه از شلوغی و سر وصدا.صداها رو شاید  از پشت این شیشه های پر ضخامت و عایق صدا نشه شنید اما میشه حس کرد..شب رو دوست دارم..آرامش جاریش رو و مهتاب عشق رو.

چند دقیقه پیش به آقا قشنگه شب بخیر گفتم و چشم هامو بستم که بخوابم اما نشد..خوابم نبرد..اینجور وقتا که خودم میدونم دارم جِر زنی میکنم آروم و یواشکی از رو تختم میام پایین انگاری اون تکون خوردنم رو حس میکنه!!کاش هیچ وقت اینجا رو نخونه چون حتمی ازم شاکی میشه.

یه وقتایی درست میشه عین یه پسر بچه ی پنج شیش ساله ای که فقط دلش بقل میخواد و ناز و نوازش!یه وقتایی که دلش از سختی های دنیا  میگیره و بار مسئولیتی که رو دوششه سنگینی میکنه من میشم پناه خستگی هاش.  برای فرار از همه ناملایمتی ها قد بچگی هاش کوچیک  میشه .دوست داره لوسش کنم و نازشوبکشم.همین برای تسکین درد هاش کافیه.دور میشه از اون آقا پسر عصا قورت داده ای که همیشه دلش میخواد مرد قصه باشه.میشه پسر من و من میشم مامانش!

اونوقته که با همه وجود دلم میخواد همه دلتنگی هاش رو از سینش بکشم بیرون و پر از آرامشش کنم.اونوقته که سینه ی من میشه تکیه گاه خستگی هاش و دستهام دستمال اشک های مردونه ای که همه وجودم رو میلرزونه. با شنیدن صدای بغض دارش فرو میریزم و سعی میکنم این شکستن رو به روش نیارم.من هم قد اون دلگیرم از زمونه..من هم قد اون دلخورم از روزگار..اما چه میشه کرد..باید مدارا کرد با چرخ گردون تا از پا درت نیاره.

اس ام اس های امروزش رنگ غم داشت..خوب حسش میکردم.من هم تو جاده بودم و کاری ازم بر نمی اومد.نه زمان رانندگی حق دارم تماس بگیرم و نه حضور مامان جان  در کنارم اجازه این کارو میداد.یه سلام و احوال پرسی خشک و خالی از هرجور ابراز احساسات چه دردی رو از دل آقا قشنگه ای که همه دلخوشیش "جانم "گفتن های منه دوا میکرد؟

تازه رسیده بودم خونه که یه اس ام اس ازش اومد. از معدود اس ام اس هایی بود که حسشو با شعر گفته بود:

درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

گشته ام در جهان و آخر کار

دلبری بر گزیده ام که مپرس..

 

بی اختیار اشک تو چشام حلقه زد.نشستم رو تختم.زانو هامو بغل کردم و یه دل سیرگریه کردم.نمیدونم حتما حکمتی داره این قصه..شکایت نمیکنم..راضیم به رضای اون بالایی.من خیر و شر سرنوشتمو سپردم دست خودش.هر چی او بخواد راضیم..

 آخر شب ،قبل از اینکه زنگ بزنه خودم رو آماده کرده بودم برای اینکه تسکین درد هاش بشم. حس میکردم که نیاز به آرامش داره, نیاز داره باز بشه پسر بچه من و من یه بار دیگه بهش یاداوری کنم که همه چیز درست میشه ..من همیشه کنارتم..با هم صبر میکنیم .. وقتی تماس گرفت نا آرومی رو تو صداش حس میکردم.همه احساس و هواسم رو جمع کردم که یه بقل پر از آرامش بشم و امید..لوسش کنم و از همه دنیا بیارمش بیرون ..اونقدر دور بشه که همه دنیا قدِقلب من بشه و همونجا جاش بدم.اونجا غیر از دوست داشتن و لذت حضورش چیز دیگه ای نیست..اونجا غرق لذت  امنیت میشه.از خدا خواستم که کمکم کنه .قربون محبتش بشم مثل همیشه کمکم کرد ..

آرامش تو صداش موج میزد وقتی شب بخیر میگفت..دلم آروم گرفت.آرامش اون یعنی آرامش من..لبخند شوق اون یعنی رنگ خوش زندگی..اینها برای خوشبخت بودن کافی نیست؟

 

**میدونی وقتی صدات پر از خواب میشه و آروم و یواشکی در گوشم دوستت دارم رو زمزمه میکنی منو تا کجا ها میبری؟**

+ نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 4:27 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

دیروز به فرمایش بابا جونی مون احضار شدیم برای رسیدگی به یه سری امور شخصی.از بیمارستان یه سره برگشتم خونه.

تو مسیر با یه شرایط جوی و آب و هوایی خاص رو برو شدم که خیلی مسرت بخش نبود!یه جور باد شدید میوزید که کلی شن و خاک رو با خوش بلند کرده بود رو هوا و البته جاده هم از این قاعده مستثنی نبود.احساس صحرا نوردی بهم دست داد!

 بین راه زنگ زدم به بابا جان که ببینم برم شرکت با هم برگردیم یا تنهایی برم که فرمودن تو برو من خودم میام .ما هم اطاعت امر فرمودیم و روانه ی خانه شدیم..

نزدیکای خونه بود که چراغ بنزین روشن شد و من ِ سر خوش متوجه شدم بنزینم داره تموم میشه از این رونزدیکترین پمپ بنزین موجود رو یافتم و باک خالی ماشین روپر کردم .تو استیشن دیدم این بنده خدایی که بنزین میزنه اومد جلو اسفنج به دست  با لبخند ازم پرسید شیشه جلو و عقب ماشین رو پاک کنم؟منم یه سری تکون دادم و گفتم اوکی.شیشه رو که پاک  کرد احساس کردم دنیا یه رنگ دیگه ای شد.همه چیز قشنگ تر و پر رنگ تر به نظر می رسید ! در همون لحظه بود که به عمق فاجعه پی بردم.یه لحظه از ماشین پیاده شدم و یه نگاه خریدار به قد و بالای رخش دوست داشتنی خودم کردم و به شدت شرمنده شدم. پریدم تو ماشین و دور زدم به سمت کارواش کنار پمپ بنزین . اغراق نکرده باشم رنگ مشکی ماشی یه جورایی نوک مدادی شده بود .البته با این آب و هوای خوشکلی که این روزا اینجا داره و اون طوفان یا گرد باد یا باد سهمگین یا نمیدونم هرچی  انتظار بیشتری هم نمیشد داشت. من زیادی خوشحالم!

خلاصه که بعد از یک هفته  رخش ما تنی به آب زد و رنگ و رویی گرفت که از دیدنش بسی حظ بردیم.

تو راه برگشت به سمت خونه طبق معمول همیشه نزدیکای خونه که رسیدم زنگیدم به مامان جان که کارت الکترونیکی در پارکینگ رو زحمت بکشن بیارن پایین که گوشیشون اشغال تشریف داشت..حالا بیست دقیقه قبلش گفته بودم که من دارم میام خونه ها..هی زنگ میزنم هی بوق مشغولی میزنه..انقدر هم خسته بودم که نمیتونستم تصورشو کنم خودم برم بالا کارت رو بردارم بیام پایین..از شدت غصه احساس میکردم الان اشک تو چشام جمع میشه و میزنم زیر گریه از دست این بخت نامراد!در همین حین که با خودم کلنجار میرفتم گریه کنم  یا جیغ بکشم یا سرم و بکوبونم به دیواری که دم دستم هم نبود مامان جان رضایت دادن وخطشون آزاد شد! انقدر از ته دلم ذوق کردم که مجبور نیستم بالا و پایین کنم که نگو..اصلا من نمیفهمم این چه بساطیه ما با این ساختمون داریم.این قرتی بازیا چیه آخه؟از در ورودی که میخوای وارد بشی باید کارت بزنی! از آسانسور که میخوای بری بالا باید کارت بزنی!  از بالا میخوای بری پایین باید کارت بزنی!نکته جالبش هم اینه که جز  طبقه خودت جای دیگه ای نمیره و اگه احتمالا قصد داشته باشی بری منزل همسایه ای چیزی باید یه دور بری پایین از سکیوریتی محترم خواهش کنی برات کارت بزنه تا بری اون طبقه!مهمون بیاد باید سکیوریتی زنگ بزنه کانفیرم کنه که فلانی داره فلان خونه میره!ورودی پارکینگ که کارت میخواد عیبی نداره خروجیش هم باز کارت زدن میخواد!!!!!ای هوار..آخه یکی نیست به من بگه اینجا کی زندگی مینه مگه اینهمه جنگولک بازی در میارین؟!صد بار به مامان اینا گفتم یه کارت اختصاصی برای من بگیرین این بچه انقده خسته نشه ها ولی کو گوش شنوا؟ای زندگی..

همه اینا رو بیخیال وقتی رسیدم خونه  و متو جه شدم که این کار بابا جون گلم رو آخر هفته که بر میگشتم هم میشد انجام بدم انقدر دلم به حال خودم سوخت که بعد از ظهری تو اون طوفان شن! خسته و کوفته بعد از بیمارستان دو ساعت رانندگی کردم و فردا صبح هم باید کله سحر راه بیافتم که اینبار به شدت احساسات خود دوستیم برم غلبه کرد و پریدم تو بقل مامانی و های های زدم زیر گریه که آخه چرا؟تو به من بگو چرا؟به قول "راس" تو  سریال فرندز:

?Why all bad things happen to good people

مامان جان هم  که دلش برام کباب شده بود دو ساعت نشست با من اشک ریخت بلکه دل دخمرش آروم بگیره!!!!

( پاراگراف آخر محض دلخوشی همینجوری بود و هیچگونه صحت و یا ارزش قانونی دیگری ندارد!)

 

الان هم که چیزی حدود بیست و چهار ساعت از رخداد های دیروز میگذره بنده تازه از بیمارستان برگشتم و نشستم روی تختم لپ تاپ عزیز هم روی پامه و مشغول تایپیدن میباشم..هیچ گونه حس و حال خاصی ندارم و کلا بدون احساس در یه حالت بی اهمیتی مفرط به همه چیز به سر میبرم.آقا قشنگه جان هم به این موضوع کاملا پی برده و از هر دری وارد میشه که بفهمه من چمه به دیوار میخوره!آخه خودم هم نمیدونم  مرا چه میشود!فقط  میدونم که خوبم.دیشب که با جدیت تمام ازم پرسید چمه؟ گفتم: هیچیم نیست خوبم,فقط گیر نده!یه چند دقیقه سکوت کرد و بعد سعی کرد به روی خودش نیاره و یه جوری وانمود کنه که اصلا چیزی نشنیده!من هم دقیقا عین همون کار رو  کردم که همه چیز گل و بلبلی تموم بشه.

باز همین الان از شرکت زنگید و ادامه صحبت  هاش رو موکول کرد به زمان برگشتنش به خونه.چه جوری باید بگم چیزیم نیست  و همه چیز نرماله فقط احساساتم نمیاد؟

 

پ.ن:امروز تو بخش ان آی سی  یو  دو تا نوزاد دو قلوی به هم چسبیده از شکم داشتیم که قلب و کبد مشترک داشتن .خیلی یه جورای خاصی بودن نمیدونم زنده میمونن آیا؟شاید تو پست بعدی عکسشون رو گذاشتم.

 

 

پ.ن2:ممنون از ابراز لطف هاتون..این قالب دیگه عوض نمیشه چون خودم ساختمش و همونیه که همیشه میخواستم! هر کدوم  ازکامنتها ی پست قبل  هم که جواب نیاز داشتن همونجا جواب دادم.

 

 

**گل پسر خوش قلب و مهربون که همیشه دوست داری مرد باشی ..عزیز دلم ,من همیشه همه جا حواسم هست که میتونم بهت تکیه کنم..دیوونگی هام  یادت رفته؟ میدوستمت **

+ نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 18:38 توسط دختری به نام ..خانومی.. |