حالم بد نیست غم کم میخورم
کم که نه هر روز کم کم میخورم
این روزها که نبودم هیچ خوش نگذشت..هیچ دلم خوش نبود و روزگار هیچ بر وفق مراد ما و دلمون نبود
خیلی حس ها رو تو دلم نگه داشتم. خیلی حرف ها رو کنج دلم خاک کردم و خیلی اشک ها رو بغض کردم که آسمون بارون زده ی چشام دل کسی رو ابری نکنه.
با خوب و بد روزگار ساختم و همچنان میسازم و لبخند میزنم بلکه چرخ گردون دلش به حال این دل بسوزه و اونم به رومون لبخند بزنه, گرچه قصد رو کم کنی داره گویا.ولی من به خودم و اون خدایی که از اون بالا بالا و پایین زندگیمو میبینه و همیشه و همه جا همراهمه, قول دادم تا همیشه شکر همه چیز رو به جا بیارم.چه خوشی وچه نا خوشی!
خوشی هاشو شکر میکنم برای مهربونی و عشقی که به دلم میده .ناخوشی ها رو هم شکر میکنم واسه بزگی و حکمتی که هیچ وقت قد اون نیستم که بخوام رازشون رو درک کنم.
روزها و شبای خوبی رو نگذروندم خیلی گفتنی ها رو نوشتم تو اون خونه ی امنی که واسه درد دلهای نشنفته ی "او" درست کردم و نگفتنی ها رو تو نیمه شبای عاشقی با محرم اسرار دل همه آدما گفتم.چه صبورانه همه رو گوش کرد و دلم رو آروم..که "ان الله مع الصابرین"
صبر میکنم ..صبر میکنم..صبر میکنم ..
چقدر دلم برای اینجا و وبلاگستان تنگ شده ..برای همه آدم های دوست داشتنی که اینجا محرم درد دلهای هم هستن. حرف های درگوشی هم رو گوش میکنن و سنگ صبور درد دل های هم میشن.
نمیتونم..نشد که بخونم تمام مدتی رو که نبودم تا وقتی امتحان ها تموم شه و سر فرصت بیام حسابی غرق این دنیای مجازی بشم که زیادی بهش وابسته ام و دوستش دارم.اما ته دلم برای همه اونایی که هستن و شیرینی لحظه های زندگی رو حس میکنن آرزو میکنم تا همیشه کام زنذگیشون شیرین باشه و دلشون خوش.پر از عشق باشن و مستی عاشق بودن که هیچ لذتی بالا تر از چشیدن طعم شیرین عشق نیست..راستی در گوشی بگم این روزا احساس میکنم دارم عاشق میشم! گرچه هنوز مطمئن نیستم که این خود عشقه آیا؟همیشه از عاشق شدن میترسیدم اما این روزا افسار زندگی رو بد جوری دادم دست دل و حسابی داره جولان میده.
دلتنگی هاش یه رنگ دیگه گرفته, ناخوشی هاش فرق میکنه, بی تابی هاش امونم رو میبره. کمتر فکر میکنم..بیشتر حس میکنم..همه کس و همه چیز رو فقط حس میکنم..این روزا برای اشک ریختن نیازی به هیچ حس تلخ یا شیرینی نیست.کافیه به چشام بگم ببار تا ساعت ها بی امون بارون بزنه به آسمون دلم و هوای عشق همه جاشو پرکنه..
خیلی وقته حس شیرین معشوقه بودن رنگ لحظه های زندگیم رو عوض کرده اما عاشق نبودم...حالا امروز عاشقم آیا؟خدا میدونه..
آخرین روزای تعطیلات امتحان ها رو میگذرونم..تا چند روز دیگه امتحان ها شروع میشه !تمام سعیم رو کردم که تا اونجا که میشه بخونم و کم نیارم که دست آخری دست رنج اونهمه زحمت پنج ساله خراب نشه..گرچه روزگار و احوال این دل زیاد سر سازش نداشت اما باز هم خدا رو شکر.همه سعیم رو کردم.بقیه اش رو هم میسپرم به خدا که خودش کمکم کنه.
راستی قد یک دنیا ممنونم از اینکه هستید و اینهمه حس خوب میریزید تو دلم.مرسی از همه کامنت های خصوصی که پر از محبت بود و یه عالمه انرژی داد بهم برای اینکه کم نیارم و تا آخر خط محکم بایستم . مرسی برای اینکه نگرانمید و با دلای پاکتون همراهمید..مرسی
همتون رو بی نهایت دوست دارم و آرزوم خوشی وخوشبختی تک تک شماست..من رو از دعای خیرتون فراموش نکنید
التماس دعا
**تو رو بیشتر ازتمام معنای واژه دوست داشتن دوست دارم ..تو رو تا اوج پرستش میپرستم وبرای همه خوبی ها و مهربونی هات، برای همه صبوری ها و دم نزدن هات بهت مدیونم. برای یک لحظه لبخند من از تمام داشته هات گذشتی و نداشته هات رو عشق کردی که جای خالی هیچ چیز رو حس نکنم..تو خود عشقی ..
تو..برای نوشتنت واژه ها رو کم میارم حرف دلم رو از صدام بخون..مثل همیشه،عزیز دوست داشتنی من...**

یه عالمه درس دارم که هوار شده رو سرم..کلی از برنامه درس خوندنم عقبم..بی حوصلگی، یه عالمه کارجور واجور ِ عقب مونده و مهمونهای عزیزی که روزانه از ایران میرسن و بنده هم مسئول ایاب و ذهابشون از درب فرودگاه تا منزل و به عکس هستم! (مسولیت گردشگری در سطح شهر رو هم بهش اضافه کنید)اینا از موارد کوچیکی هستن که باعث شده همه کاری بکنم جز درس خوندن!
حال و هوای این روزهام کما کان ابریه همراه با بارندگی های پراکنده در طول روز ,دور از چشم خانواده وصد البته آقا قشنگه.
دیروز شاید برای آخرین بار مسیر خونه تا بیمارستان رو برای گرفتن چند تا استامپ از اساتید محترم طی کردم.آهنگ معروف یاسمین رو هم شونصد بار به یاد قبل تر ها تکرار کردم بلکه یه کم از این حال و هوا نه چندان مساعد بیام بیرون که سر سوزنی موثر نیفتاد!
دوربین رو هم با خودم برده بودم که صحنه های تکراریه مسیر رفت و برگشت و حتی درو دیوار بیمارستان رو برای همیشه ثبت کنم..با هر عکسی که میگرفتم یه جورحس حسرت عجیب میریخت تو دلم.یه حسی که حال و هوامو بد تر میکرد.نمیدونم چرا ولی این آخرین سال رو یه جور دیگه دوست دارم.
رخش عزیز رو هم بالاخره بردم گذاشتم ورک شاپ ، تا بیمش تموم نشده یه دست ورویی بهش بکشن.همونجا هم به مسول تحویلش اولتیماتوم دادم که فقط 17 روز فرصت دارین که هر کاری میخواین بکنین چون من زمان امتحانام به ماشینم نیاز دارم و سر 17 روز ماشین رو در هر حالتی که باشه میام میبرم . این از این..
دیشب هم در گفتمان تلفنی با آقا قشنگه بهش گفتم زیاد میخوابی!بهش برخورد!البته اون خودش میفهمه من چی میگم منم میفهمم اون چی میگه نمیدونم چرا ناراحن(ناراحت) شد؟!این روزا شیشه دل هر دومون نازکه، گرچه همه سعیمون رو میکنیم به روی هم نیاریم که مثلا اون یکی ناراحت نشه ولی خوب برای من اون دیگه کوچکترین تغییر حالت ها هم قابل تشخیصه.
قبل خواب باز براش یه اس ام اس توضیحی فرستادم که از دلش در بیارم که مطمئن نیستم موثر واقع شده باشه.اگرچه اون بر عکس من زودی همه چیز رو فراموش میکنه اما بازم ته دلم یه جوراییه!اینم از این..
تصمیم گرفتم مثل بچه آدم بشینم سر درسام و این آخر کاری گند نزنم به پنج سال بدبختی و جون کندن و درس خوندی که به قیمت چند سال دوری و دلتنگی خودم و خونواده مهربونم و یه عالمه خرج و هزینه تموم شد.بر همین اساس طبق عادت معمول و همیشگی با اینترنت تا پایان امحانات خداحافظی خواهم کرد.اگر چه با این احوالی که من دارم خیلی هم مطمئن نیستم که نیام و حد اقل اینجا درد دلامو خالی نکنم!اونجوری شاید از بی حرفی ترکیدم!نوشتن برای من یه آرامش خاصی میاره که تو ساعت ها حرف زدن نمیتونم پیداش کنم.اصولا هم آدمی نیستم که اهل درد دل با کسی باشم.البته غیر از آقا قشنگه(که اونم همیشه خودش اصرار میکنه)کلا عادت دارم خوب و بد روزگار رو تو دل خودم نگه دارم.این خوبه یا بد نمیدونم!اما اینجا تو نوشته هام خیلی کمتر خودم رو سانسور میکنم..میگم خیلی کمتر چون همیشه برای همه آدم ها یه چیزایی هست که فقط مال خودشونه. یه حصار پیچیده ای که بین خودت و خدای خودت میمونه ..یه جایی که هیچ وقت هیچ کس رو درونش راه نمیدی..اونجا تنها جای امنیه که از هیچ کس و هیچ چیز به جز اون بالاییه هراسی نداری.
من برای اونجا یه احترام خاص قایلم.هیچ وقت هم یادم نمیاد خواسته باشم به اون حصار شخصی عزیزام نزدیک بشم.اینم از این..
خب دیگه چیزی ندارم بگم جز آرزوی سلامتی و خوشبختی و شادی برای همه دوستای مهربونم مخصوصا عروس خانومای گلی که تو این فاصله قراره عروس بشن و برن آشیونه ی عشقشون رو واسه همیشه با همسفرشون بسازن.از ته دلم برای همشون آرزوی خوشی و خوشبختی دارم.
یاسی نازم که میدونم با چه وسواسی خونه عشقش رو ساخت و خدا پاکترین عشق رو به دل مهربونش هدیه کرد .
بهار مهربونم با یه دنیا سادگی و صمیمیت و عشق که مدتهاست منتظر عروس شدنشم .
مستانه ی عاشقی که جلو همه سختی ها ایستاد و زیر سایه خدا سهم عشقش شیرینش رو از زندگی گرفت.
مریم(نارنجدونه) گلی که تازگی ها میخونمش و خبر عروسیش کلی ذوق زده ام کرد
و بقیه عروس خانومای ماهی که شاید از قلم افتادن ,براتون یه دنیا امنیت و خوشی ِ حس ِ ما شدن آروز میکنم الهی که همتون تا همیشه پر از قشنگترین لحظه های زندگی باشین.
یا حق
**همیشه،همه جا،تو هر شرایطی حس قشنگ دوست داشتنت رو دوست دارم **