تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند

لحظه دیدار نزدیک است...

یه بار دیگه من و تو  و میعاد گاه به هم گره خوردن نگاه ..من و تو  و انتظار..من و تو و دلهره..من و تو و دیدار..

فردا پرواز میکنم به سوی وطن..به سوی تو...

چقدر اصرار های من برای منصرف کردن تو از اومدن به فرودگاه بیمورد بود..میدونی که اینبار حتی درست نمیتونم نگاهت کنم و تو اینهمه راه رو میای که فقط نگاه کنی..که چشمهات تر بشه..دلت بلرزه ولی صدات در نیاد.

نمیدونم تو این سفر سهم ما از ثانیه های دیدار چقدر باشه..هیچ چیز نمیدونم تنها میدونم و باور دارم که توهنوز به همون داغی روزهای اولی و عشقت به همون تازگی.

تو همونی که بودی و من..من هنوز نمی دونم کجای کارم. دونستن اینکه بی نهایت دوستت دارم  اینروزا برای  قلب من کافیه.

یه حس آرامش مبهم دارم.دست و دلم نمیلرزه بیتاب نیستم..آرومم..خیلی آروم.

من..تو..تلاقی دو نگاه از پشت شیشه های ممتد پرواز های ورودی و یه عالمه حس سردرگم!

میای که یه بار دیگه باور کنی من هنوز هستم...میای که باور کنم تو هنوز هستی.

 

همه چیز رو سپردم به خدا

 

 

**صبوری میکنی و دم نمیزنی..صبوری میکنی و همچنان اصرار داری که دوستت دارم ها تو آروم تو گوشم زمزمه کنی.. خوب میدونی که تا عمق وجودم نفوذ میکنه و دلم رو میلرزونه..مقاومت میکنم اما باز هم صبوری میکنی**

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 4:15 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

 

یه وقتایی میشه مثل الان که کلی کار دارم ولی حوصله هیچ کدومشو ندارم.نیاز به یه نیروی قوی وندای درونی دارم که منو از جام بکنه!

صبح ,دیر از خواب بیدار شدم..لپ تاپ رو روشن کردم که تا دست و رومو میشورم ویندوزش بالا بیاد نمیدونم چش شده تازگی ها یه چند صد قرنی طول میکشه تا این ویندوزه بیا بالا ..شاید به خاطر آنتی ویروسیه که روش نصب کردم یا تعدد برنامه ها یا...نمیدونم.هیچ رقمه هم نمیتونم خودمو راضی کنم ببرم نشونش بدم ببینم چشه؟کلا یه عادتی که دارم هر چیزی تا لحظه آخری که توان داره ازش کار میکشم و تا به کل از کار نیافته به فکر تعمیرش نمیافتم!البته این ارثیه فکر کنم, دوروبری هام  دقیقا همه مثل خودم عمل میکنن!

خلاصه اومدم دیدم اینرنت کانکشن نداره.فکر کردم شاید پولش پرداخت نشده..یه تماس گرفتم با پشتیبانیش دیدم میگه نه..یه سری اشکالات پیش اومده تا دقایقی دیگه مساله حله..منم مودبانه گفتم خیلی مرسی روزتون خوش!

بعدشم پریدم تو حموم یه دوش جانانه گرفتم.

حموم و دستشوییم رو به شدت دوست میدارم..پر از شمع های خوشبو و سنگ های رنگیه که یه عالمه حس خوب بهم میده..اینه که معمولا خیلی سخت راضی به دل کندن از دوش حموم میشم..اصلا این آب گرم یه جور آرامش دلچسب داره برام.

وان حموم رو تا نیمه پر میکنم و میرم میشینم توش. دوش آب رو هم باز میکنم که آب از اون بالا رو صوتم سر بخوره بریزه پایین و من مثل بچگی ها ذوق کنم!گاهی هم که خیلی بخوام خوش بگذره بهم شمع های دور وان رو روشن میکنم و میرم تو خلسه ی پر از آرامش خودم.امروز از اون روزا بود.

نمبدونم بعد از چند ساعت رضایت دادم و اومدم بیرون..حولمو پوشیدم و طبق معمول اولین کاری که کردم از اطاقم اومدم بیرون خودمو به مامان جان نشون دادم که خیالش راحت شه صحیح و سالم هستم و خدای نکرده تو حموم جان به جان آفرین تسلیم نکردم!(نه که دوش گرفتنهای من خیلی کوتاهه معمولا همیشه مامان جان شک میکنه من اون تو زنده مونده باشم!)

رفتم سر یخچال یه شلیل خنک از اونایی که بابا از ایران! آورده بود برداشتم. سردیش یه حس تناقض دلچسبی بهم میداد.برگشتم تو اطاقم..رو تختم دراز کشیدم و با لذت به شلیل سرد و خوشرنگم گاز میزدم و فکر میکردم.

رفتم تو رویا..نه اشتباه نکنید اصلا رویای دونفره ای نبود..بر عکس کاملا یه نفره بود..مثل بچگی هام که یکی از دوست داشتنی ترین سرگرمیهام نقاشی کردن همراه با خیال بافی بود.موقعیت های رویاییم رو نقاشی میکردم و خودمو اونجا تصور میکردم بعد از ته دل ذوق میکردم انگار واقعا همونجا بودم و لذت بردم.

نمیدونم کی خوابم برد!اما چشامو که باز کردم دیدم حوله به تن خوابیدم اما تنم کاملا خشک شده!

پاشدم به خودم خندیدم اما خواب خوبی بود..بی موقع و بی برنامه بود اما کیف کردم خیلی!یه نگاه به گوشیم کردم دیدم چند تا اس ام اس دارم که مطمئن بودم همش از آقا قشنگه است..همینم بود..تو هر کدوم یه جمله پر از حس دلتنگی که تهش سه تا نقطه داشت...

نمیدونم ...همچنان به زمان نیاز دارم...

 

پی نوشت به همه دوستای خوبم:همه کامنت ها رو به دقت میخونم و روشون فکر میکنم..مهربونی و توجهتون رو باور دارم.ممنون از اینکه تنهام نمیگذارید..

 

**شاید برای ما هیچ وقت دیر نیست..شاید برای ما لمس هر روز هزار حس خوشایند تکراری نباشد..من اما هنوز با بازی روزگار دست و پنجه نرم میکنم**

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مرداد 1387ساعت 17:7 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

زندگی همچنان جریان داره و من هم فعلا در مسیر جریان آب حرکت میکنم تا غرق نشم!

دیشب، شب فوق العاده ای رو با دوستام گذروندم..به معنای واقعی جوونی کردم وخوش گذروندم.تا تونستم خندیدم و حتی جیغ زدم!البته جیغ ها رو تو ماشین زدم.

مدتها بود از این دیوونگی ها نکرده بودم..روندن با سرعت فوق العاده بالا و race اونم تو خیابونی که پراز راداره ! خوشبختانه اونقدر حواسم بود که هیچ عکس یادگاری! ازمون گرفته نشد.

بی خیال همه چیز هر کاری رو کردم که دلم میخواست..هر کاری که خوش باشم .هر کاری که بتونه خوشیهامون رو مضاعف کنه ولی شکر خدا خوب بلدم حد رو اونقدری نگه دارم که خیلی چیزها رو زیر سوال نبرم.

اینروزا هوا انقدر گرمه که روز, اصلا وقت مناسبی برای بیرون رفتن و گشت زدن نیست.من همیشه شب رو یه جور دیگه دوست داشتم..رانندگی تو شب برام یه لذت خاص و دوست داشتنی داره..رانندگی تو یه اتوبان بی سرو ته که دو طرفش پر از چراغهای روشنه.تنها, با یه موزیک ملایم !درست مثل مسیری که تمام مدت پارسال هر هفته میرفتم و برمیگشتم.

دیشب اما یه جور دیگه دوست داشتنی بود..اتوبانی در کار نبود تنها نبودم موزیک هم اصلا ملایم نبود اما پر از شادی بود و شیطنت.دیشب رو خوب به یادم میمونه.

آخر شب که با آفجی کوچیکه بر میگشتیم خونه حسابی خسته بودم.مثل همیشه لباس هارو در آورده نیاوره ولو شدم رو تختم.قبل از اینکه چشامو ببندم یه زنگ کوچیک به آقا قشنگه زدم که بدونه رسیدم خونه.اس ام اس داد که داره برمیگرده خونه..تا دقیقه دیگه میرسه.

تو این فاصله ده دقیقه ای خوابم برد!وقتی زنگ زد متوجه خواب آلودگی صدام شد.زیاد حرف نزد که زودتر بخوابیم..خوابیدم اما با یه دنیا حس ناخوشایند..با بغضی که ته گلومو فشار میداد و حاصلش شد چند تا قطره اشک کوچیک که از رو صورتم سر خورد و نشست رو بالشت قرمز و سفیدم..

هاپو رو بغل نکردم دیشب..انگار میخوام به دوری اون هم عادت کنم!

 

روزگاریست غریب..زنده ایم..پس به شکرانه ی همین زنده بودن و هزار چیز خوب و دوست داشتنیه دیگه که داریم و میفهمیم که از خیلی چیزها زیادیش رو داریم میگیم.."شکر"

 

پی نوشت به یه دوست مهربون:

دوست مهربونم ممنونم ازاینکه همراه من شدی..محبتی که کردی و اونقدر برات مهم بود که وقت گذاشتی و گفتی گفتنی هایی رو که به نظرت شاید من ازشون بی خبر بودم اما عزیزم من اونقدر ها جوون و خام نیستم که بی هیچ دلیل و منطقی  بخوام عشق رو دریغ کنم  از کسی که زیبا ترین حس ها رو مهمون دلم کرده ..قشنگترین واژه ها رو تو گوشم زمزمه کرده و انقدر خوب و مهربون بوده که تونستم معنی واقعی خوبی رو رو با وجود اون درک کنم و با بند بند وجودم باور کنم عشق رو و دیوونگی های عاشقی رو.

دوست خوبم زندگی آدم ها خیلی با هم فرق میکنه..احساس  و دوست داشتن هاشون هم فرق میکنه..نه!من هنوز در اوجم!در اوج دوست داشتن..در اوج احساس با کسی که منو تو دریای احساسش غرق کرده..کسی که بهم ثابت کرده تا ابد پای عشقش میمونه و برای این عاشقی  هر تاوانی رو پس میده.

ما خیلی چیز هارو از زندگی هم نمیدونیم..خیلی حرفها گفتنی نیست..اما من نه برای خودم که برای اونه که میخوام احساسم رو تو خودم بکشم.درسته ,آقا قشنگه مهربون من راضی نیست..اون انقدر بزرگ و خوبه که حاضره پای همه چیز وایسه اما من به بزرگی اون نیستم.تمام تلاشم رو میکنم که بتونم تا آخر عمر عشقش رو در کنارم داشته باشم..از هیچ چیز برای او دریغ نمیکنم..شاید به کمی زمان نیاز دارم..شاید هم...

 

** عزیز دلم مرسی برای همه چیز**

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387ساعت 13:5 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

 

 

باصدای مامان از خواب بیدار میشم..بیدار که نه یه جورایی فقط از اون عالم میام بیرون اما هنوز درست و حسابی چشامو وا نکردم.مامان نگران حال باباست.صدام میکنه که بینم حال بابا چطوره..میگه صبح نتونسته بره شرکت, بی حال افتاده روتخت!میپرسم قرصای فشار خونش رو به موقغ خورده.مامان با استرس میگه آره.نمیدونم چی شده.

نگران از جان میپرم..میرم بالا سر بابا میبینم آروم و بیخیال خوابیده.الهی فداش بشم..خیلی دوستش میدارم.نبضش رو میگیرم تو دستم ,یواش صدا میزنم بابا حالتون خوبه؟میگه آره.خسته ام..تنم کوفته است بابا جان.

متوجه میشم نگرانی مامان بیمورده.بابا دیشب پرواز داشت.آخر شب برگشت.اونم با کلی بارو سوقاتی!طبیعیه که الان خسته باشه.بابای گل و مهربون من دیگه داره پا به سن میگذاره.هنوز اون طراوت و شادابی روزهایی رو که عاشق کار و فعالیت بود و 3 ساعت در شبانه روز میخوابید رو نداره.اما مامان انگار  به این تغییرات عادت نداره.

مامانه همیشه نگران من که همیشه از کاه کوه میسازه.تقصیری هم نداره عاشق بابایی و بچه هاشه.

دلم آروم میگیره..پتوی بابا رو تا رو شونش بالا میکشم و میرم به سمت اطاقم.به مامان میگم نگران نباشه حال بابا خوبه.فقط نگذار امروز بره شرکت.

دوباره ولو میشم رو تخت و فکر میکنم...دیشب نمی دونم کی خوابم برد..با آقا قشنگه تا دیر وقت حرف میزدیم..با تموم وجودش سعی میکرد قانعم کنه که به حرفاش خوب گوش بدم و تنهایی تصمیم نگیرم.

ساعتها برام زمزمه کرد از اون روزای اول تا امروز که یادم نره از کجا شروع کردیم و به کجا رسیدیم..که حق ما این نیست..که قول و قرار هایی که دلامون بستن رو نمیشه با عقل و منطق نادیده گرفت.

گفت و اشک ریخت و گفتم و اشک ریختم...

میون جملاتش یه هو ناخوداگاه بغض میکرد و میگفت من دوست دارم..تو هم دوستم داری.میدونم که دوستم داری.

دوستش دارم..دوستش دارم..بیشتر از اونچه که بتونه تصور کنه اما...

یه جاهایی حس میکردم دیگه نفسم بالا نمیاد ..صدای ضربان قلبم رو به راحتی میشنیدم و اون..نگران  وپر از استرس بهم التماس میکرد که با خودت اینجوری نکن.

من با خودم چی کار میکنم؟حتی حالا..حالا که نمیدونه به چه گناهی میخوام عشقش رو ازش بگیرم نگران حال منه نه خودش!تو چقدر بزرگ و خوبی مهربون من؟

دوست داشتن تو یه عادت نیست یه باوره که تو عمق وجودم ریشه کرده پس نمیتونم فراموشت کنم اما تو همه سعیت رو بکن که فراموشم کنی...عصبانی میشی..همیشه وقتی اینجوری حرف میزنم اخمات میره تو هم..صدات میگیره و با بغض میگی مشکل تو اینه که عاشق نشدی...

عشق..عاشقی..شاید من لیاقتش رو ندارم..شاید...

 

**بی قرارم..بیقرام..عاشقی بیقرارم..کس ندارد..کس ندارد.. خبرا از......

دوست دارم دیوونه ی عاشق**

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد 1387ساعت 16:38 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

 

هرچی نگاه میکنم میبینم ته این زندگی هیچی نیست..هی میخوام خوشبینانه نگاه کنم به همه چی میخوام بگم گل هست..سنبل هست..زندگی هست بعد آخر سر میگم خب که چی؟تهش چی میشه؟

میبینم تهش هیچی نمیشه..

از شیشه های پذیرایی که بیرون رو نگاه میکنم دلم آتیش میگیره..این کارگرای بیچاره ای که دارن تو این ساختمونای درحال ساخت کار میکنن تو این گرمای بید داد کننده که حتی از ماشینت تا جلو در ورودی رو میخوای بری احساس میکنی یکی داره خفت میکنه!اینا با این لباس های ضخیم و برزنتی و کلاه ایمنی دارن از صبح تا غروب کار میکنن و آخرش....؟

خب اگه قراره من برم بهشت اینا کجا باید برن؟اگه قراره من برم جهنم  ازدراوکو تولیمیر کجا باید بره؟

به خدا ایمان دارم به اینکه آخرتی هست و بهشت و جهنمی که هر کدوم هفت طبقه داره اما نمیدونم مغز کوچیک من مدام error میده..نمیشه..نمیتونم خودمو قانع کنم.اما اونی که اون بالاست حتما میدونه داره چی کار میکنه.

یه جورایی سر درگمم.از روزی که امتحانها رو دادم اینجوریم.نمیدونم کی به کیه...چی کاره ام؟البته حالا باید یه سال هم اینترن باشم..اما بازم فکر میکنم وارد یه بخش جدید از زندگی شدم.حس میکنم یه بار دیگه باید تصمیم بگیرم و انتخاب کنم..

زندگی من بالا و پایین های زیادی داشته و همه اتفاق ها درست جوری افتاده که هیچ وقت به ذهنم هم خطور نمیکرده!کلا همیشه در حال روبرویی با چیز های جدید و غیر منتظره بودم.همینه که نگرانم میکنه..چه چیز دیگه ای در انتظارمه؟

حالم بد نیست..افسرده نیستم..زانوی غم هم بغل نگرفتم..بر عکس کلی افکار جور واجور تو سرمه با یه عالمه فکرای تازه برای آینده اما نمیدونم یه چیزی ته دلم میگه اون اتفاقی که باید بیافته میافته و تو هیچ کاره ای!پس زیاد دست و پا نزن!

دلم برای آقا قشنگه میسوزه..همیشه و همه جا به آتیش من سوخته.من یه هو به سرم میزنه و میخوام زندگیمو دگرگون کنم..اونم هاج و واج می ایسته و نگاه میکنه..بعد سعی میکنه حرف بزنه و قانعم کنه که این راهش نیست..یه طرفه تصمیم نگیر..هر بار قول میدم که بار دیگه ای نباشه اما باز هم تکرار همون افکا ر و احساسات..

باز به سرم زده..به سرم زده همه چیز رو بریزم به هم...کلا از هر چی حس و احساسه خسته شدم..میخوام با منطق زندگی کنم!

این از من خیلی دوره..از منی که پر از حسم..اما میخوام اینکارو کنم!

دیوونه شدم؟آره شاید دیوونه شدم اما تصمیمم رو گرفتم...من بی او و او بی من..چیزی از هر دومون باقی نمیمونه..بیشتر از من اون که نمیدونه به چه گناهی داره قصاص میشه...دلم میسوزه..سنگ نشدم هنوز، اما خسته ام...از دست احساسم خسته ام...میخوام تو خودم بکشمش..

همین!

 

**نه..هنوز هم دوستت دارم..همون هوارتا...چیزی کم نشده..همون هوارتای پُر ِ پُر!**

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم مرداد 1387ساعت 12:34 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

 

کوچه پس کوچه های گذر زمان و بی تابی من

برای همه نا توانی هایم از دستان بیرحم زخم های روزگارمی هراسم

باران داغ چشمهایم  تن سرد زمین را میسوزاند

و لبخند تلخ برگهای جان بر کف

سیلی باد سرخی گونه های دیروز من بود

من امروز اما ،دستهایم رو به آسمان است و چشمهایم خیره به تو

تا برق چشمان  عاشق تو هست راه را گم نخواهم کرد..

 

بالاخره امتحان های فاینال تموم شد..و این یعنی پایان دوران دانشجویی یعنی خداحافظی با دانشگاه و هم دانشکده ای هایی که پنج سال از خاطراتت کنار اونها رقم خورد..پنج سال از بودن کنار آمهایی که با همه غریب بودنشون از هر آشنایی بیشتر بهم محبت کردن و بهم نزدیک شدن..کسایی که قسمت عمده ای از باور های شخصیتی من کنارشون رقم خورد.پنج سال...انگار همین دیروز بود که با بابا و عمو برای اولین بار پامو گذاشتم تو سالن ورودی دانشگاه.جایی که خیلی غزیب به نظرم اومد..هیچ چیز از هیچ جاییش نمیدونستم تنها میدونستم و باور داشتم که میخوام پزشک شم!

انگار روز قبل از تعطیلات بود.دانشگاه خیلی خلوت بود..با نگاه های پرسشگر دنبال کسی میگشتیم که راهنماییمون کنه..چند دقیقه بیشترطول نکشید..یه پسر قد بلند و بور وارد سالن شد.عمو سلام کرد!تعجب کردم تو نگاه اول هیچ به نظرم ایرانی نمی اومد اما انگار عمو بعد از اینهمه سال غربت نشینی خوب بلد بود هموطن هاشو پیدا کنه!

..لبخند زد..نزدیک شد..به همه سلام کرد و با عمو و بابا دست داد!برای برخورد اول خیلی مهربون و صمیمی به نظر میرسید.معلوم بود داره از دانشگاه میره بیرون اما دست کم نزدیک به دو ساعت همراه ما شد. از دفتر ثبت نام و امور مالی تا نشون دادن تک تک سالن های کنفرانس و آزمایشگاه و حتی جسد های تو استخر فرمالین!

از اون روز تا 9 ماه بعد که رسما وارد دانشگاه شدم  بی هیچ چشم داشتی دست راست بابا بود برای امور ثبت نام و مصاحبه من و ارایه مدارک و هزار تا بالا پایین دیگه ...

شب قبل ازپرواز رو هیچ وقت فراموش نمیکنم...همه آروم و پنهونی اشک میریختن .. من مشغول جمع کردن وسایلم بودم !در هر اتاقی رو که وا میکردم یکی از عزیزام رو میدیدم که سعی داره اشکاشو ازم پنهون کنه.این انتخاب من بود و همه به خاطر من راضی به این جدایی شده بودن.بابا قرار بود تو این سفر همراهم باشه .اما خیلی زود بر میگشت..بی تاب بود.بی قراری رو میشد از چشاش خوند.مامان اما چشای سرخش که معلوم نبود چند ساعت گریه کرده نمیتونست حقیقت رو حاشا کنه...نزدیک رفتن بود..همه تو سالن پذیرایی جمع بودن برای خداحافظی..بابا خم شده بود که جوراب هاشو پاکنه اما انگار دیگه تظاهر برای منطقی جلوه دادن اونهمه احساس جواب نمیداد..جلو نگاهای ناباورانه همه برای اولین بار شروع کرد به بلند بلند گریه کردن!انگار همه منتظر یه جرقه بودن..در عرض چند دقیقه یه مراسم بدرقه با گریه های کوچیک و بزرگ خونواده برگزار شد.دیگه هیچ کس برای پنهون کردن اشک هاش تلاشی نمیکرد

و منی که داشتم از برگترین قسمت وجودم جدا میشدم!یه چیزی تو دلم چنگ میزد.. اشک امانم رو بریده بود داغون بودم, اما مصمم برای مبارزه با همه چیز!

بابا برگشت..من موندم و غربت و تنهایی و یه عالمه درس که خیلی سنگین بود..از درس های پیش دانشگاهی تا کتاب های قطور زبان اصلی پزشکی خیلی فاصله بود...زیر بار این همه فشار داشتم از پا در می اومدم..فراموش نمیکنم روزهایی رو که ساعت ها گریه میکردم و آرزوی بر گشت داشتم اما غرورم اجازه نمیداد.به خودم قول دادم یا این دوران رو میگذرونم یا همینجا  زیر بار همه این سختی ها میمیرم اما برنمیگردم!

برای منی که حتی یه شب از خونه دور نمونده بودم خیلی سخت بود...اینجا یه دنیای متفاوت بود با آدمهای متفاوت..فرهنگی که هیچ چیز ازش نمیدونستم.سخت بود خیلی سخت...

تنها کسی که همراهم بود اول خدا بود و مهربونی هاش و بعد همون پسر قد بلند بور که انصافا تنهام نگذاشت.خیلی کمکم کرد..ساعتها از وقتش رو میگذاشت و از بالا و پایین زندگی جدیدی که روبرومه میگفت از درس از دانشگاه ..از اینکه توکلم رو به خدا کنم و همه چیز رو بسپرم به اون..از اینکه یک سال پیش اون هم تو شرایطی مثل من بوده...همیشه و همه جا براش دعا میکنم..محبت های برادرانش رو هیچ وقت فراموش نمیکنم..تو یه مدت کوتاه اونقدر بهم نزدیک شد که سنگ صبور همه درد دل های هم بودیم..نمیتونم به یقین بگم حس اون به من چی بود اما برای من اون یه برادر بود..یه برادر مهربون و دوست داشتنی که همیشه میتونستم روش حساب کنم.سه سال بعد انتقالی گرفت و برگشت ایران اما من هیچوقت این کار رو نکردم چون اینجا و آدمای مهربونش رو..آرامشی رو که بهم میداد خیلی دوست داشتم.

دیروز که آخرین امتحان رو دادم یک بار دیگه همون مسیر روز اول رو  تکرار کردم بعضی چیز ها عوض شده بود اما خیلی چیزا هنوز دست نخورده بود..بی اختیار اشک ریختم..تک تک دوستامو بغل کردم و اشک ریختم..سخته..خیلی سخت..من اینا رو آسون به دست نیاوردم که دل کندن ازشون برام آسون باشه..سخته..

 

بعد از ظهر بود که  برگشتم خونه..مامان درو برا باز کرد به چشام که نگاه کرد تا ته قضیه رو خوند!(مامان اینا یه سالی میشه که اومدن اینجا.اینو شاید قبل تر ها گفته باشم)بغلم کرد بوسم کرد و همراه اشک هام شد.مرسی مامان خوبم که هیشه همراهمی...

اومدم تو اطاقم , رو پوش سفیدم رو در آوردم..بوسیدمش و خداحافظی کردم با دوران دانشجویی.رو تختم ولو شدم..یه میس کال و مثل همیشه بغل گرم اونی که بیشتر و بهتر از همه میدونه چه جوری آرومم کنه.آقا قشنگه ی مهربونم که تموم این مدت امتحانا کنارم بود و مراقب بود تلنگری به شیشه نازک دلم نخوره تا خوب درسا مو بخونم.مهربونی هاش..صدای گرم و مردونش اونهمه عشقی که تو هر جمله ای از کلامش موج میزنه آرامش عمیقی رو مهمون دلم میکنه.

 با اینکه یه مناسبت مهم از سرنوشت آشنایی من و آقا قشنگه درست روز قبل از یکی از مهمترین امتحانام بود اما بی خیال همه چیز خودمون رو سپردیم به دست احسا س .خاطرات قشنگترین ساعت های  عاشقی برامون رقم خورد و اینهمه فاصله جغرافیایی از پس جاذبه ی دو تا قلب بهم گرفتار بر نیومد!تو اشک و لبخند و اونهمه عشق و محبتش غلط میخوردم وبا همه وجود احساس خوشبختی میکردم.مرسی عزیز دلم که اینقدر خوبی..

 

**اول و آخر همه خوشی های من تویی..اول و آخر روز شب من چشای عاشق توه اینو یادت باشه که دیونگی های تو دیوونم میکنه یکی یه دونه ی قلبم**

 

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم مرداد 1387ساعت 12:41 توسط دختری به نام ..خانومی.. |