
کمی با من مدارا کن..کمی با من مدارا کن
که خود را باتو بشناسم ..من گم را تو پیدا کن
چقدر بیقرارم. صبح که چشامو واکردم .اول به تو و بعد به صبح سلام کردم.دیشب میون زمزمه های شبونت خوابم برد.برای دلم میگفتی و صدای گرمت لالایی پر از عشقی بو که قلبم رو آروم میکرد و چشمهام رو نوازش.
مثل همیشه با تو و کنار تو آروم گرفتم.خودمو سپردم به تو تا هر جا که میخوای ببری و تو مثل همیشه قشنگترین هارو مهمون دلم کردی.
میون عطر اون همه گل خوشبختی که از باغ دستات برام چیده بودی مست شدم و بیهوش .پلک هام سنگین شد و آروم خودم رو میون رویای دستات رها کردم.
پلک هام سنگین و روحم سبک.نمیدونم کی چه جوری اما خواب منو با خودش برد و تو موندی..موندی و گوش دادی به صدای نفسهام و شمردی...تک تکشون رو شمردی تا مطمئن شی خانومیت خوابش برده.
میگی دلم نیومد از کنارت جم بخورم تا صبح موندم...تا وقتی که مجبور شدم برم شرکت.شاید واسه همین بود که وقتی از خواب بیدار شدم جای خالیت بد جوری دلم رو لرزوند.
بی قرارت بودم.دلم تو رو میخواست.مثل حس یه پرنده ای که یه هو از آزادی گرفته باشیش و انداخته باشیش تو قفس.بی تاب برای آزادی و خودش رو به درو دیوار قفس میکوبه.حس میکردم سینه ام قفس شده برای قلبم.
بی قرار بودم بی قرار.
هیچ دلم نمیخواست از جام بلند شم.انگار انگیزه ای نبود.نمیدونم یه حس مبهم یه جور دلتنگی نامفهوم که نمیدونی چه جوری باید مهارش کنی...مثل همیشه فقط چند دقیقه...اس ام است رسید که میخوام باهات حرف بزنم.چه خوب حسم میکنی..خیلی خوب.نمیفهمم چه جوری میفهمی چه طور اینهمه به دلم نزدیکی اما کوچکترین بیقراری هاش رو درک میکنی..انگار در قفس رو برای دلم باز کردن.صدات رو که شنیدن دلم پر کشیدو رها شد.خنده ی شیرینت صبح بخیر گفتن های پر از مهرت چه خوب آرومم کرد.بیقرارم میکنی, آرومم میکنی داری دیوونم میکنی.حواست هست؟
برام میگی و پرم میکنی...پرم میکنی..از خودت از حست از عشق بی بهونت...
گوشی تلفن که قطع میشه باز میشم همون دیوونه ی بی قرار..یه بار دیگه مثل همیشه تو برق نگین این انگشتر دنبال برق چشات میگردم که بیقراری هامو آروم کنه..کمی با من مدارا کن..
**مرسی که با خوبیهات اینهمه حس خوب رو مهمون دلم کردی..مرسی**
صبح مثلا!کله سحر از خواب پامیشی. نه همچین خوشایند، با نوازش دستهای مهربون آفتاب یا صدای گرم مامان جان که خیلی آروم بیدارت کنه بلکه با دستهای مهربون مامان جان که نه چندان آروم به در میکوبه و صدات میکنه که پاشو لنگ ظهر شد به هیچ کاریت نمیرسی هان!خوب البته حقته وقتی شبها قبل خواب در رو قفل میکنی که در هنگام نجواهای عشقولانت با آقا قشنگه جان کسی آرامش لحظه های خوش به حالیت رو به هم نریزه ,اینجوری میشه که مامان جان کله سحر با نواختن به در باید بیدارت کنه.با نواختن که بیدار نمیشی یه کم ضربات رو محکم تر میکنه و تبدیل میشه به کوبیدن ،بلکه دل بکنی از تخت خواب دوست داشتنیت!
اگر چه مامان گل من از همون اولا فهمیده بود بچه هاش به هیچ صراتی مستقیم نیستن و الا با داد و هوار از خواب بیدار نمیشن، از این رو از زمانی که من از بیدار شدن صبح گاهی خاطره دارم همیشه اولین صدایی که منو به بلند شدن از جام دعوت کرده یک فریاد خوشایند و مهربانانه بوده.حالا نمیدونم این آستانه تحریک گوش بنده در حد هواره یا مامان جان که الهی من خودم فداش بشم به مرور تغییر رویه داده و تصمیم گرفته فریاد آخر رو همون اول بزنه که در وقت و هزینه هم صرف جویی بشه!
المهم..با هیجانی وصف ناشدنی از خواب میپرم یه نگاه به ساعت میندازم یه نگاه به لیست بلند بالایی که دیشب از برنامه کارهایی که باید انجام بشه تهیه دیدم!دستور طبخ رو هم فراموش نکردم همچین به ترتیب برنامه ریزی کردم که فلان ساعت فلان کار و بهمان کار و البته نمک و فلفل به میزان کافی! (آرایشگاه و..)
سعی میکنم تا جایی که توان دارم در امر آماده سازی خودم سرعت عمل به خرج بدم و از سرخاب سفیداب فاکتور گرفته به یه کرم ضد آفتاب بسنده کنم و به سرعت بزنم بیرون.
پس از خداحافظی گرم از مامان وگوش جان سپردن به همه سفارشاتشون از در میرم بیرون. دکمه آسانسور رو میزنم .یه هو یادم میافته انگار سوییچ رو بر نداشتم.کَلَمو تا انتهای گردنم! کردم تو سوراخ سمبه های کیفم و همینجوری دارم میگردم.سرم رو که میارم بالا نفس بگیرم ! میبینم یه آقای انگلیسی با یه لبخند بسیار دوست داشتنی !داره نگام میکنه و دکمه هولد رو نگه داشته که مثلا من برم تو منم یه لبخند دوست داشتنی ترتحویلش میدم و خودش دیگه تا ته قضیه رو میخونه و دستش رو از رو هولد بر میداره چون کند و کاو من یه کم بیشتر از صبر و تحمل اون زمان خواهد برد.اینو خودم از تو چشاش خوندم!از پیدا کردن سوزن در انبان که منصرف میشم !سر ِخر ِ نداشتم رو کج میکنم به سمت خونه و میدوم تو اطاقم سویییچ رو از رو میز توالت بر میدارم و همچین میتازم به سمت ماشین.
رسیدم به پارکینگ که یه هو شک برم میداره کارت الکترونیکی در پارکینگ و بر داشتم یا نه؟ته دلم هری میریزه پایین یه لحظه چشامو میبندم تمرکز میکنم و با تمام وجود از خدا میخوام در کیفم رو که باز کردم کارت اون تو باشه چون اینبار برگردم تو خونه مامانم حتمی دستمو میگیره میگه الهی فدات شم بشین همینجا کی به تو گفته کاری انجام بدی؟هر کی گفته من خودم باهاش صحبت میکنم قانعش میکنم بی خیال دخمرم بشه.ماه رمضونی صواب داره به خدا!!
اوهوم..همینجاست .ذوق میکنم ..میرم به سمت رخش!نگاش میکنم .اخم کرده !یک هفته است نرفته کارواش
اینم به لیست کارهام اضافه میشه.
اول از همه باید برم مدارک تحصیلیم رو تایید کنم .2 ساعت تو راه رفت هستم بعد از دو ساعت نیم ساعت خیابونا رو دور میزنم این وزارت علوم رو پیدا کنم.اون تو کارام یک ربعه تموم میشه.خوشحال میام بیرون.باید برم سفارت چک و قبرس برای بابا جان فرم بگیرم.تلفن میزنم میگن از سایت پرینت بگیر پر کن بیار تحویل بده.لبخند ژکوند بر لبانم نقش میبنده.خوب پس اینا حله . دارم از ذوق بشکن! میزنم که یکی از دوست جونا زنگ میزنه و یه خبر نه چندان خوشایند از سیستم شروع اینترنی میده که میره تو حالم.از اول هفته همینجوری یکی یکی داره راه ها بسته میشه.گوشی رو که قطع میکنم حالم اساسی گرفته است ولی توکل میکنم به خدا.هرچی صلاح باشه همون میشه.راه میافتم برگردم بقیه کارا رو انجام بدم.به علت ترافیک مسیر برگشت دو ساعت و چهل و پنج دقیقه طول میکشه!مخم داره تو آفتاب آب پز میشه.مرحله بعدی تایید مدارک توسط سفارت ایرانه.زنگ میزنم میگن شرمنده به علت مبارک ماه رمضان سفارت تا ساعت12 بیشتر پذیرش نمیده.خوبه ها 9 شروع به کار میکنن 12 هم جیم میزنن.به سرم میزنه برم تو سفارت استخدام بشم.اینا که اینقدر به سلامتشون اهمیت میدن حتما به یه پزشک مراقب هم نیاز دارن دیگه خدای نکرده اگه در طول این 3 ساعت کاری که میکنن قولنج کردن یکی باشه هواشونو داشته باشه..ها؟
ساعت حدود 3 بعد از ظهره که میرسم نزدیکای خونه .با موسسه آموزشی مامان هم تماس میگیرم میگن فردا باید بیای الان دیر شده.انقدر خسته ام که عمرا به آرایشگاه رفتن فکر کنم از رخش عزیز هم شرمندانه عذر خواهی میکنم.ایشالا همون فردا از خجالت ایشون هم در میام.(کار امروز را به فردا...؟!)
میرسم خونه.بعد از شرح مختصری از کارهای نکرده ام!میپرم رو تختم.................با صدای اذان که از تلویزیون پخش میشه بیدار میشم..بوی آش مستم میکنه.پیش به سوی سفره افطار...
پ.ن:یه تعدادی از دوستای گلم در مورد کشور محل تحصیلم سوال کردن که به دلایلی که مجبورم کرد یکبار وبلاگم رو عوض کنم.باید بگم شرمنده ام از اینکه نمیتونم جواب این سوالتون رو بدم.ببخشید!اما به کامنتهایی که نیاز به پاسخ داشت تو کامنت دونی جواب دادم.
حالت خوب نیست..تب و لرز..تو که خوب نیستی منم خوب نیستم.دلم بیتابیتو میکنه..بهونتو میگیره.چرا نیستم کنارت که هواتو داشته باشم؟که فقط صدا نباشه و یه عالمه حس سر درگم که دستش به هیچ جا بند نیست؟نه تو بلدی و نه من.نمیشه چیزی رو از هم پنهون نگه داریم.نگی هم از ته صدات میفهمم مثل همیشه نیستی... پس اینهمه درس و مشق و کتاب به چه دردی میخوره که حالا هیچ کاری از دستم بر نمیاد؟مگه نمیگی دستات برام کافیه که همه دردهامو آروم کنه؟پس کجان این دستای من؟وقتی مرحم درد تو نباشه به چه دردی میخوره؟دلم میلرزه دارم دق میکنم.میلرزی، صدات میلرزه آروم دلداریم میدی ولی این دل مگه آروم میگیره؟"خوبم خانومی.نگران نباش ..عزیز دلم تا صبح خوب میشم.تا صبح.."تا صبح چه جوری صبر کنم؟مگه میبینمت که خیالم راحت باشه؟چی کار کنم تو اوج ناتوانی دارم پر و بال میزنم.اشکام همینجوری داره میریزه پایین.بالشتم خیس شده یه جور سرمای مزخرف تو گوشم احساس میکنم که همه استخونام رو میلرزونه.اسم چند تا دارو رو میگم..کدومشو داری خونه؟بلند شو بخور.
اصرار میکنی که دوست دارم زیر پتو باشم.سردمه.ازت خواهش میکنم و بلند میشی.تا برگردی این اشکا همینجوری میریزه پایین.چیز خاصی نیست، میفهمم اما دلم هم میفهمه؟نه..دل که این چیزا سرش نمیشه حساب کتاب نمیکنه.راه خودشو میره بیقراری میکنه و چشما میباره.تموم سعیم رو میکنم که چیزی احساس نکنی اما هیچ وفت موفق نمیشم.دلداریم میدی.میگی اینجوری من نمیخوابم تا تو آروم نشی، خوشحال نباشی نمیخوابم.چه جوری خوشحال باشم آخه گل مهربون من؟مگه میتونم؟
میگی بیا کنارم.دستاتو بده به من..دستای تو گرمه .این دستا مال منه.دستاتو که دارم گرم میشم..گرم گرم
آروم تو گوشم زمزمه میکنی.چشماتو ببند عزیز دلم..زمزمه های امشبت چقدر آرومه.بی حالی اما تو اوج بیحالی میخوای خوشحال باشم.برام میگی و گوش میکنم...بغض میکنی و بغض میکنم.میگی تنها نیستم چقدر خوبه که تنها نیستم..تو رو دارم. تو نفسی تا نفسم هست زندگی میکنم.هستم تا همیشه تا همیشه کنارتم.باور میکنی؟آره میگی باورت کردم.تو چی؟باور کردی تصاحب شدی رفت؟اینو با شیطنت همیشگی ِ دوست داشتنیت میگی...آره باور کردم.
آرومتر میشم اما هنوز ته دلم بیقراره..تا صبح..تا صبح منتظر میمونم.بیدارت میکنم.روی ماهتو میبوسم.تا صبح حتما خوب شدی مگه نه؟چشامو میبندم و از اون بالایی میخوام.اون که دستش تو دست هر دوتامونه اونی که دلامونو به هم وصل کرد از اون میخوام مراقبت باشه.اگه دست من نیست دستای مهربون اون تا صبح مراقبته.عزیز دلم میسپارمت به همون مهربون بی پایان.دستای اون که هست دل منم آرومه.
تا صبح..تا صبح صداش میکنم..تو خواب ..تو بیداری..تا صبح..تا صبح تو خوبی ..خوبتر از همیشه...

شکر خدا حال و احوال این روزا رو به سر و سامون داره و دل ما همچین خوش خوشانشه.کلی کار رو سرم ریخته یه عالمه برنامه ی پیچ در پیچ برای دوره اینترنی و کلی کارای عقب مونده خونه.بنده هم که دخمر بزرگ خونه میباشم و مسئول تمامی امور .بابا و مامان جان هم روم حساب میکنن شدید!من هم باید مثل یه دخمر خوب همه کارا رو راست و ریس کنم شدید!
از وقتی برگشتم یه جور آرامش لذت بخش دارم.انگار تکلیفم با زندگیم معلومه انگار تازه فهمیدم کجای کارم فقط یه کوه از برنامه و کار هست که رو سرم ریخته.به شدت مشغول مطالعه زبان آلمانی هستم.با اینکه شنیدم زبان سختیه ولی دوستش میدارم.نه کلاسی نه معلمی هیچی هویجوری واسه خودم میخوام آلمانی یاد بگیرم!یه این میگن یه اعتماد به نفس بالا!!
از یه طرف هم دلم میخواد واسه اینترنی بیام ایران.دورمو اونجا بگذرونم.اگرچه کنار اومدن با خیلی از شرایط ایران برام سخته ولی به نزدیکی به آقا قشنگه می ارزه.امتحانش هم ضرری نداره.فوقش اگه دیدم نمیتونم طاقت بیارم بارو بندیلم و جمع میکنم و دست از پا دراز تر برمیگردم! تا خدا چی بخواد.فعلا دنبال جمع و جور کردن مدارکم هستم که واسه تایید ببرم سفارت..ای دل غافل کی فکرشو میکرد این خانومی پر شر و شور که همیشه دلش میخواست میون بچه ها باشه و شیطنت کنه داره خانوم دکتر میشه مثلا!عجبا..میبینی روزگار؟
دیشب به طور ناگهانی خواب همون دوست قدیمی رو دیدم.همون پسر قد بلند مو بور که روز اول تو دانشگاه دیدمشو کلی کمکم کرد.کلی با هم حرف زدیم.میگفت ازدواج کرده خانومشم دوست میداره خیلی. یه دخمر خوکشلم داشت به اسم الناز!انقده ذوق کرده بودم.همش هم میگفت نگرانه تخصصشه!بیدار که شدم یه جورایی دلم براش تنگ شده بود.طی یک اقدام جو گیرانه پاشدم براش میل زدم که فلانی من همچین خوابی دیدم دیشب!دلم برات تنگولیده اساسی!!!
یکی دو ساعت که گذشت یه کم منطقی تر فکر کردم آخه دخمر عاقل این چه کاری بود.بعد از شونصد قرن یه هو چایی نخورده فامیل شدی؟بنده خدا الان چه فکری میکنه پیش خودش؟آخرین باری که آف گذاشته بود برام یه سال پیش بود فکر کنم!ولی خوب مهم نیست من حسمو گفتم اونموقع دلم میخواست بگم ،گفتم.اونم که بچه خوبیه خداییش حالا هر فکری دوست میداره میتونه بکنه .کی به کیه؟
دیگه اینکه الان که دارم میتایپم از شدت ضعف و گرسنگی دارم غش میکنم.حالا اینکه چه اصراریه همین الان آپ کنم حکمتی داره که خودم هم چیزی ازش سر در نمیارم.
تا افطار یه ساعت و خورده ای اینا مونده.این زمان افطار هم اینجا معضلی(با تشکر از "س" عزیز)شده بین من و مامان جان.من میگم بابا نصف شب شد افطاره به خدا ،مامان گلمون میفرمایند من از مسجد ایرانی ها پرسیدم حالا یه ربع دیگه مونده!ای خدا عاقبت مارو به خیر کن تو این ماه رمضونی با شیکم گرسنه بلا ملایی سر خودمون نیاریم!
ایشالا که نماز روزه های همه قبول درگاه خدا باشه.
یادم اومد بگم وقتی سر سفره افطار نشستین . تو لحظه ای که میخواین روزتون رو بشکنین و واسه یه لحظه چشم های پر از مهرتون رو میبندین و پلک هاتون رو میگذارین رو هم.اون موقعی که از ته دل خدا رو صدا میکنین و اون بغض مبهم یه هو ته گلو تون رو فشار میده..اون موقع که خدا از همیشه بهتون نزدیکتر میشه و نجوا های زیر لبتون رو عاشقانه گوش میده یادی از خانومی کنین.اون ته تهای دعا های خالصانتون به یاد بیارین که دلش کلی برای صدای ربنایی که دم اذان از تلویزیون پخش میشد پر میکشه،که همیشه محتاجه به دعا های خیر عزیزای مهربونش.
یا حق
یه عالمه حرف دارم از یه عالمه حس ناب از یه عالمه خوشبختی و حس خوشبخت بودن
اینهمه احساسات رو نمیدونم چه جوری بریزم بیرون و بنویسم بعضی از این حس ها ناب بودن و دست نخورده بودن، بیشتر حضور شون رو جاودانه میکنه!
دقیقا بیست و یک روز
بیست و یک روز تمام وطن و حضور داغ و پر رنگ تو یه عالمه خاطره ی ناب برام رقم زد.هرچند کوتاه هر چند به تعداد دقایقی که بیرحمانه میگذشتن و من و تو رو پشت شیرینی لحظه های عاشقی جا میگذاشتن اما تو بودی و من باور کردم که تنها با تو بودن رو آرزو دارم.
از لحظه ی ورود
از همون دقیقه ای که آروم و مظلوم از پشت شیشه ها نگاهت رو روم ثابت کرده بودی و لبخند میزدی و من تنها سنگینی نگاهت رو خوب درک میکردم بی اونکه بتونم راحت و بی پروا یه دل سیر نگاهت کنم.تو هر لحظه و هر ثانیه نگاه تو به دنبال من بود و دل من دنبال نگاه تو...تا آخرین جای ممکن آروم و بی صدا دنبالم اومدی تا بعد ها برای از دست دادن ثانیه ای دلتنگ نشی.اومدی که تکرار کنی تا آخرین لحظه به دنبالم میای.
سوار تاکسی فرودگاه شدم و تو و دلم رو پشت سرم جا گذاشتم.تنها یه لبخند پر معنی بیشترین حرفی بود که تو اون لحظه ها تونستم برای دلت بگم.
تمام روزهای ایران و وطن و خوشی و مسافرت و بودن کنار عزیزام رو وجود پر از عشق تو شیرین تر و جاودانه تر کرد.تموم اون بیست و یک شبی که با هم تا نزدیکی های صبح بیدار موندیم و نجوا کردیم.پر شدیم از قشنگی دوست داشتن و عاشقانه ها رو با تموم وجود باور کردیم.
تو هیچ وقت برای داشتن من کوتاه نیومدی.این سر سختیت رو بد جوری دوست دارم.هر قدر هم که مقاومت کنم هر قدر هم که سرد باشم و این سردی دل مهربونت رو به درد بیاره باز هم کوتاه نمیای و برام تکرار میکنی" تنها یه لبخند تو کافیه تا همه چیز برگرده سر جای اولش" همیشه به همین سادگی همه ی دلتنگی هاتو فراموش میکنی.به سادگی ِ یه لبخند من!
میون اون روزایی که باز رنگ باور تو شده بود قشنگترین رنگ زندگیم دلم رو زدم به دریا و یه قرار ملاقات گذاشتم با مشاوری که تعریفش رو از خیلی ها شنیده بودم.شاید نیاز داشتم به یه بزرگتر به یه آدم با تجربه ،کسی که درک کنه شرایط ما رو.کسی که بی طرفانه شمع های باورمون رو برای رسدین به مقصدمون روشن کنه.
تنها رفتم..رفتم و گفتم همه چیز رو، همه ی باید ها و نباید ها رو، همه شرایط خودم و تو. تموم اون چیزایی که مثل سنگ های بزرگی که هیچ دستی نمی تونه کنارشون بکشه سر راه ما جا خوش کردن و به ناتوانی های ریز و درشت ما نیشخند میزنن.از آغاز تا امروز از این که از کجا شروع کردیم و به کجا رسیدیم که حس دوست داشتنمون چه رنگیه .که من کجای زندگی تو هستم و تو کجای زندگی من.صبور و آروم همه چیز رو خوب گوش کرد و لبخند زد و توضیح داد.منطقی و محکم اما مهربون.دو تا جمله گفت که همیشه به یادم میمونه.اولیش رو تو جلسه اول ازش شنیدم"قشنگترین زندگی اینه که همراه همیشگیت رو از تو غبار و ناگهانی پیدا کنی نه از تخیلات تکراری که برای خودت میسازی"
از خیلی چیز ها برام گفت و جواب خیلی از سوالاتم رو داد.اونقدر راحت که وقتی داشتم بیرون می اومدم حس کردم یه عالمه سنگ بزرگ رو از سر راه من برداشت و گوشه ی اتاق دنج و کم نورش تلنبار کرد!بهم گفت بگذار در مورد "او" و نظر آخرم ،بعد از یه ملاقات حضوری صحبت کنیم.از من میخواست تو رو هم ببینه.
با اینکه اول یه کم جا خوردی اما خیلی راحت و منطقی پذیرفتی که بری پیشش.کلام اول و آخرت این بود"من از خودم و تصمیم مطمئنم اما اگه این کار به تو کمک میکنه حتما انجامش میدم"و البته خیلی اصرار داشتی که من هم باشم.فقط برای اینکه بتونی ببینیم!
با کلی برنامه ریزی بالاخره موفق شدیم دو تایی با هم بریم.اول تو رفتی تو و بعد از چند دقیقه من وارد اتاق شدم.احساس رضایت رو از لبخندی که روی صورت آقای دکتر مشاور بود میتونستم تشخیص بدم.انگار از دیدن تو کلی خوشحال شده بود.کلی سوال کرد ازت.کلی حرف زدین و در آخر از من پرسید اگه سوالی دارم بپرسم.پرسیدم چیزهای رو که باید.بی پروا و صادقانه حرفها مو گفتم.تو به من خیره شده بودی و با تعجب لبخند میزدی.شاید فکر میکردی من باید مطمئن تر از این حرفها باشم.شاید انتظارش رو نداشتی.اما هیچ کدوم از این حسها باعث نمیشد که نگاه پر از عشقت رو ازم بر نداری و میخکوب تحرک لبها و حرکات دست و صورتم نباشی!
آقای مشاور باز هم به سوالاتم جواب داد..جوابهایی که به قول خودش اگر جای پدر من هم بود همین جوابها رو میداد.یه عالمه از ویژگی های شخصیتیم رو برام بازگو کرد .." تو با این ویزگی های شخصیتی باور داری که..." در آخر هم سرش رو به طرف تو برگردوند و با لبخند گفت "و صد البته بسیار مشکل پسندی!"
انگار از ته دلت ذوق کردی که همه چیز داره به نفع خوبیهای تو رقم میخوره اینو از شیطنت چشات میتونستم حس کنم.دومین و قشنگترین جمله ای که از زبون آقای مشاور شنیدم این بود" این رابطه ارزشش رو داره. ارزش تحمل تمام سختی ها و از بین برداشتن موانع"چقدر احساس غرور کردم از اینکه تا این حد مورد تایید هستی.مورد تایید یه آدم با تجربه و آدم شناس که میتونه تو خیلی از رابطه ها خوب رو از بد تشخیص بده. تشکر کردیم وبا یه عالمه حس خوب اومدیم بیرون.رفتیم تو یه کتاب فروشی بزرگ.از همونا که مدتها بود دلم برای گشت و گذار توشون قنج میرفت.من انتخاب میکردم و تو خوشحال از تو دستام میقاپیدی و رو دستت تلنبار میکردی.کنارم می ایستادی و با ذوق نگاهم میکردی.تا جای ممکن بهم نزدیک میشدی و آروم تو گوشم حرف میزدی یه جوری که تا مغز استخونم میرفت و دلم رو میلرزوند.بعد من فرار میکردم.به بهونه پیدا کردن کتابهایی که دوست داشتم بخونموش ازت دور میشدم و تو باز مثل یه پسر بچه سمج و بازیگوش دنبالم می اومدی و باز نزدیک و نزدیک تر میشدی.میخندیدی..از ته دل میخندیدی و باهام شوخی میکردی.گاه و بیگاه ازم عکس میگرفتی و قربون صدقم میرفتی.تو کتاب فروشی!آروم لبم رو میگزیدم و میگفتم زشته نگاهمون میکنن .تو بی خیال اما کار خودت رو میکردی.عکس..خنده..نگاه های حریص تو..گرفتن دستهای من به هر بهونه..سنگینی یه عالمه کتاب روی دستهای تو و یه عالمه حس ناب.
دست آخر هم بعد از کلی کش مکش نگذاشتی خودم پول کتابهامو حساب کنم.بالاخره با کلی قایم موشک بازی و یه عالمه حس خوب اومدیم بیرون.من زیاد وقت نداشتم باید برمی گشتم خونه و تو بی تابی میکردی.
اونشب پر بود از اس ام های پر از عشق تو و شبانه ی عاشقی.زمزمه هایی که تنها تو شنیدی و من و خدایی که همیشه از ما به خودمون نزدیکتر بوده.تا سحر پر شدیم از خوشی حس ناب دوست داشتن و یک دل و همزبون بودن.
یه عالمه خوشی..یه عالمه خاطره ی پر رنگ..یه عالمه شیرینی نزدیکی..یه عالمه خوشی...و نزدیک شدن به خط پایان..
فرودگاه...پرواز من...آخرین دقیقه های کنار هم بودنمون رو تنها با دو تا لیوان آب پرتقال روی صندلی های کافی شاپ فرودگاه گذروندیم.تو به من خیره بودی و من از شرم مدام نگاهم رو از تو میدزدیم.با یه عالمه استرسی که حس میکردم همه اون آدمای دور و برم منو میشناسن یا هر لحظه مامان جان قراره جلوم سبز بشه!
بالاخره آفجی کوچیکه زنگ زد که زودتر برم بالا برای کنترل پاس. دستش درد نکنه که تا جای ممکن هوامونو داشت.باز هم من اینسوی شیشه ها و تو اون سو.صدات رو از گوشی تلفن میشنیدم و تصویرت رو از فاصله ای که هر لحظه دور تر میشد.آخرین نگاه..آخرین لبخند و بغضی که گلومون رو فشار میداد و دوستت دارم ها..دلتنگی ها و تمنای دو قلب به هم گرفتار.به انتها رسیدن صف کنترل پاس و به امید دیدار گفتن های من و تو.اشکی که از گوشه چشم هام آروم و بی صدا لغزید و آخرین بوسه از پشت گوشی تلفن در خاک وطن..
**باور دارم که میتونیم ..که میشه ما شدن رو باور کرد و ندید گرفت تمام خستگی هایی رو که دلتنگی رو طاقت فرسا میکنه و دلهامون رو عاشق تر..باور دارم**