کوله بار غمت را کنار پنجره ی خاطرات میگذاری و بوی نم فضای خاطرت را پر میکند
آسمان چشم هایت به نم نم بارانی دلخوش است تا ناخوشی های قلب زخم خورده ات را مرحمی باشد ،هر چند سرد و بی جان!
تنهایی احساس غریبی است که کوچه پس کوچه های دیروز تو بوی او را میدهد..تو امروز اما دوری از تنهایی و عشق در پس لحظه های تنفس به دنبال تو میدود .گاه گاهی تو از او جا میمانی و بازتکرار طعم تلخ دیروز.
پنجره ی خاطرات را رو به فردایی باز میکنی که دیروز را فاصله ایست هرچند طولانی اما به نزدیکی تکرار همان طعم تلخ که شیرینی پس مانده های خاطرات تو را ملس میکند
بغض، خفقان مرگ آور رویا های شناور توست. تونم نم باران میخواهی نه طوفان ..شبنم آرامش را نیازی به رعد و برق های جانکاه روح نیست..شمعدانی های نگاهت روی طاقچه صورت جا خوش کرده اند..چه معصومانه باران را طلب میکند این دل بیتاب..گلدان باور من ببار که این قلب محتاج ابر احساس توست...

چند روزیه که حال و احوال این دل زیاد خوش نیست..تحولات هورمونی هم نمک به زخم این دل می پاشه که بیشتر دمار از روزگار من و آقا قشنگه بی خبر از همه جا در بیاره.
سر درگمم..بی کاری و بلاتکلیفی اعصابم رو به هم ریخته..حضور آقا قشنگه شده تنها دلخوشی این روزای من...همچنان به دنبال کارهای انتقالی هستم کاش یه آره یا نه می شنیدم و راحت میرفتم دنبال سرنوشتم..حیف که هیچ چیز این دیار مسیر مشخصی نداره. تو این راه هر روز چاله چوله ها و میانبر های جدید کشف میکنی!
میخوام برای زبان آلمانی معلم خصوصی بگیرم که حد اقل بخشی از وقتم روپر کنه و از این احساس مسخره ی بیهوده تلف کردن زمانم بیرون بیام..آقا قشنگه مخالفت میکنه با مدرس مرد خصوصا اگه جوون باشه!"میخواد بیاد بشینه کنارت تو چشات نگاه کنه ساعتها تدریس کنه اونم تو اتاق تو؟این با حس من جور درنمیاد!"
چه جوابی باید بهش بدم؟با شرایط و موقعیت کاری من شاید بارها مشابه این جریان برام تکرار بشه و مسلما هر بار باید با مخالفتش رو به رو بشم..این تو کتم نمیره اما نمیتونم جلوش بایستم چون همیشه کنار هم بودیم...چی کار باید کرد؟....
..این روزا بوی پاییز ..بوی داوودی های تو حیاط منو میبره تا اون روزایی که از مدرسه تا خونه رو با سرعت میدوییدم تا به برنامه کودک بعد از ظهر برسم..اون روزایی که کوچه به نظرم خیلی بزرگ و طولانی می اومد..اون روزایی که دلم با دیدن برگای رنگارنگ زیر پام هری میریخت پاییین و تو خیالم آرزو میکردم یه خونه رنگی از این برگا بسازم..این خونه همون خونه است تو همون کوچه اما من بزرگ شدم و این دنیا کوچیک!اونقدر کوچیک که واسه دل من جا توش پیدا نمیشه ..حصارش هر روز تنگ و تنگ تر میشه..اینجا همونجاست اما از بابایی و مامانی و آفجی کوچیکه خبری نیست... دلم براشون تنگ شده, یه ذره شده.. قد همون سر سوزن!دلم پر میکشه براشون..باز هم دلتنگی بدجوری اذیتم میکنه..
**میدونم حسودی..میدونم باید به همه ی اون حسای مردونه ات که همیشه دوستشون داشتم احترام بگذارم..اما گاهی اوقات خیلی از راه ها بسته میشه..گاهی نیاز میشه منطق رو بر احساس مقدم دونست..فقط گاهی..میشه با منطق من کنار بیای ؟**
درسته که اینجا پرم از روزمرگی و تکرار خیلی چیزهایی که کاسه صبرم رو لبریز میکنه و روحم رو خسته اما همه اینا به بودن کنار تو می ارزه به شنیدن بی دغدغه ی صدات بدون شمردن دقیقه ها..بدون اینکه با همه احساساتی که موقع شنیدن صدای گرمت تو وجودم موج میزنه نگران قبض های نجومی باشم.
اینجا نه فقط دلامون که دستامونم به هم نزدیکتره....
نتونستم گرمی دستات رو بگذارم و برم دنبال آرامشی که تو رو از من دور میکنه..مگه غیر از اینه که عشق تو اینهمه بی تابی و بیقراری رو مهمون دلم کرد؟
یه کم بیشتر..چه فرقی میکنه؟حس نزدیک بودن به تو خیلی بیشتر از اینا می ارزه..همه چیز رو سپردم به اون بالایی و تا زمانی که همه درا بسته نشه و مجبور به رفتن نشم حاضر نیستم کنار تو بودن رو با هیچ چیز دیگه عوض کنم...همه سعیم رو میکنم که تو وطن کور باشم و هیچ چیز رو نبینم جز تو و خوبی هات.
دیدار اول...تو منتظر من...من منتظر تو..شمردن دقیقه ها...دلهره و اضطرابی که هر لحظه سر خوش ترم میکرد...من تو...دیدار..من تو لبخند..من تو عشق..من تو آرامش..من تو کنار هم..من تو پله برقی..من تو یه دنیا امنیت..من تو روبروی هم..من تو آب پرتقال و آب آلبالو..من تو نگاه های حریص تو...من تو یه عالمه حرف تو چشامون..من تو خنده...من تو شوخی..من تو سینما
ردیف آخر صندلی های آخر کنار هم .دو ردیف جلو کاملا خالی..انگار فقط من بودم و تو و دنیا و تنفس اینهمه باور شیرین.کنار هم نزدیکتر از همیشه بی خیال همه دنیا و داشته ها و نداشته هاش..چشمهامو میدوزم به پرده بزرگ سینما و دلم بیشتر از قبل میزنه..باورم نمیشه..باورم نمیشه...فیلم شروع میشه و من هنوز هاج و واج معلقم میون خلسه باور این لحظات..صدا میپیچه اما من تنها صدای نفس های تو رو میشنوم..هنوز گنگم..یه هو دستام گرم میشه..تو دستمو گرفتی میون دستات و فشار میدی ..انگشتات رو میبری لای انگشتامو با ناخن هام بازی میکنی و من داغ میشم...همه تنم داغ میشه..نفسات نزدیک و نزدیک تر میشه..کنار گوشم زمزمه میکنی دوستت دارم هات رو ..نفسم بند میاد..توی سینه برای قلبم جا تنگه..صدای تپش قلم رو میشنوم..انگار هنوز نتونستم باور کنم تو اینجا کنار منی اینقدر نزدیک..اینقدر نزدیک که میتونم نفساتو نفس بکشم و گرمای دستهاتو ببلعم..گم میشم میون اینهمه خوشی و باز حس شیرین پرواز.. دستهامون عرق میکنه اما حاضر به جدایی نیستیم .. هزاران کیلومتر فاصله بین دستهای من و تو به صفر رسیده..به هیچ قیمتی حاضر نیستیم این فاصله رو حتی یک سانتیمتر بیشترکنیم..با حلقه ی تو دست راستم بازی میکنی..دوست داشتنی ترین هدیه ای که ازت گرفتم..آروم و باحوصله از تو انگشتم در میاری..ماهرانه دست چپم رو به خودت نزدیک میکنی و میگیری تو دستات..حلقه رو آروم تو دست چپم جا میدی ودستم رو میبوسی و من هاج و واج تنها نگاه میکنم و ومبهوتم که تو با چه نیرویی هر اندازه که بخوای من رو به خودت نزدیک تر میکنی بدون اینکه حتی فرصتی برای فکر کردن به جا بگذاری...چه طعم شیرینی داره این واقعیت نه مثل همیشه تلخ ..
...دعوت..این فیلم رو خیلی دوست دارم..نه برای کارگردانی خوب و لوکیشن های زیبا و بازیگری هنرمندانه و....که برای اولین بار من و تو رو اینهمه به هم نزدیک کرد...
دیدار های بعدی...نهار..عصرونه..تالار نزدیک شرکت..میلاد نور..خرید..کافی شاپ..دست تو دست هم تو ماشین..
اینهمه نزدیکی و جسارت یه عالمه خوشی رو مهمون این روزهای من کرده... هر بار بیشتر دلم تنگ نگاه های پر از عشق و چشمای معصومت میشه...این روزها و لحظه ها رو حاضر نیستم با هیچ چیز عوض کنم...
پ.ن:ببخشید اگه نمیتونم برای خیلی از دستای گلم کامنت بگذارم..همه رو میخونم..دونه به دونه پستهاتون رو..اما به صورت آفلاین..سرعت پایین اینترنت خیلی اذیتم میکنه...ممنون که همیشه همراه منید و خیلی وقتها با محبت هاتون تاریکی های راه رو برام روشن میکنید..امیدورام خیلی زود از شرمندگی اینهمه خوبی بتونم در بیام و از تک تکتون بابت همه محبت هاتون تشکر کنم.
درست دو هفته است که ایرانم..ایران..وطن..
تو این مدت چندین بار سعی کردم بیام بنویسم اما هر بار دست و دلم به نوشتن نرفته.نمیدونم حس میکنم موقع نوشتن باید حرف برای گفتن داشت و احساسی که که کلام بتونه ازش ترواش کنه.
شاید حرف زیاد بود اما احساس کم!
دو هفته پیش به طور خیلی اتفاقی و ناگهانی بهم خبر دادند که در ایران با شرایط پذیرشت برای اینترنی موافقت شده و حتی رییس دانشگاه شهید بهشتی شخصا برای پذیرش به وزارت بهداشت نامه نوشته و استعلامات قبلی از وزارت بهداشت نشون میداد با توجه به اینکه یکبار برای انتقال من به دانشگاه های ایران موفقت شده بود و من خودم بر نگشته بودم وزارت با انتقالی مشکلی نداره.و تمامی مدارک و شرایط مورد نیاز آماده است.
به سرعت بلیط گرفتم و با کلی شور و هیجان راهی ایران شدم.اگرچه مدتها بود داشتم جوانب امر رو میسنجیدم و بالا و پایین میکردم و با احساس و منطقم در گیر بودم اما بالاخره اون نیروی برتر احساس که تموم قلبم رو پر کرده پیروز شد و دل رو زدم به دریا که هر چی باشه و هر قدر سخت ,از دوری کسی که تا سر حد پرستش دوستش میدارم سخت تر نیست.
روز قبل از پرواز حس و حال عجیبی داشتم..دوری از خانواده یه بار دیگه آزارم میداد.یکبار شش سال پیش برای عشق به رشته ی مورد علاقم وطن و خونواده رو با یه دنیا خاطره و دلتنگی ترک کردم و اینبار باز هم به دنبال عشق دیگه ای غربت و خونواده رو جا گذاشتم به سوی وطن.یه بغض مبهم ته گلوم بود که گاه و بی گاه میشکست و گونه هام رو تر میکرد..یه جور دلخوری از دست روزگار که تو هر جور میچرخی اون یه جور دیگه چرخ میخوره.
آفجی کوچیکه از وقتی موضوع رو فهمیده بود پر از غصه بود و به پهنای صورت اشک میریخت..مامان وجاچین هم دست کمی از اون نداشتن
ومن غصه ای داشتم که با ذوق پنهونی تو اعماق قلبم کلنجار میرفت ...بالاخره ساعت یازده شب شد و پرواز به سوی ایران
آقا قشنگه مثل همیشه پای پله برقی منتظر بود و لبخند همیشگیش رو لبش.بار ها و بارها به هم نزدیکتر بودیم و چشمهامون از شوق دیدار برق میزد.مدام جاش رو عوض میکرد تااز میون جمعیت برای تلاقی نگاه راه پیدا کنه.بی اختیار صدای قلبم رو میشنیدم تند میزد خیلی تند اما باز هم اسارت نگاه بود و بیتابی های دل من.
اما شاید اینبار آرامش بیشتری تو اونهمه بیقراری تاب میخورد..من اومده بودم که بمونم..دست کم برای چند ماه و این خودش خیلی زیاد بود.تا لحظه آخری که سوار آسانسور شدیم پشت سرم بود و باز تنها یک نگاه برای آرزوی دیدار بعدی.
درست از فردای همون روز کارهای من به دنبال طی کردن سیر قانونی مراحلی که از قبل اوکی همه اونها داده شده بود شروع شد.
دوازده روز رقت بار که دقیقا از یکشنبه گذشته شروع شد.هر روز از صبح رو صندلی های وزارت بهداشت نشستن و منتظر جواب موندن..منتظر یک امضا..همه چیز درست بود همه مدارک آماده تنها یک امضا...
امروز آقای رییس دیر تشریف میارن...امروز چند جلسه دارند...امروز اصلا تشریف نمیارن..امروز سرشون شلوغه و...
و آدمهایی که مدام دور و برم حرکت میکردند و انتظار و بی پاسخ موندن سوالات و هزار جور بدبختی دیگه.
بعضی ها که از درست و مودب نشستن و بیجواب موندن خسته میشدند. داد و هوار و بعد سکوت و باز تکرار همون سیکل بی نظمی و هرج و مرج...
بارها از خودم پرسیدم اینجا کجاست؟وزارت بهداشت!ارباب رجوع اینجا کیا هستن؟پزشک های این مملکت.آدم هایی که سالها جون کندن و زحمت کشیدن..من هیچ ،من جای دیگه بودم و منتم رو سر کسای دیگه ای میگذارم .آدمهای که قدر میدونن حتی به عنوان یک خارجی!اما اینجا چی میگذره؟
فکر نمیکنم فراموش کنم چهره دختر دانشجویی رو که نمیدونم بار چندم بود پشت در آقای رییس میدیدمش و با حالت عجز ناله میکرد .فقط دستور بدن کارنامه من رو بهم بدن!!اشک تو چشاش حلقه زده بود"من از شیراز اومدم..اینجا تنهام..به خدا دارین اذیتم میکنین و بعد اشک..."
چی میگذره؟ اینجا چی میگذره؟
خانم منشی بی اعتنا گوشی تلفن رو میگیره دستش و به صحبتش در مورد افطاری دیشب ادامه میده!
یه کم اونطرف تر دو تا از خانوم های همکار دارن غیبت آقای فلانی رو میکنن !اقای ایکس نیست رفته نماز که احتمالا از نوع جعفر طیاره چون الان چهل و پنج دقیقه است که میزش خالیه..خانوم فلانی رفتن دفتر آقای رییس..ها؟آقای رییس که خودشون هنوز تشریف نیاوردن؟!
حالم داشت به هم میخورد..حالم داره به هم میخوره از اینهمه بی نظمی هیچکس نمیدونه چرا و برای چی پشت میز کارش نشسته همه همه چیز رو باهم قاطی کردن..نمیفهمم با هیچ منطقی نمیتونم درک کنم.به چه حقی به خودشون اجازه میدن وقت من رو ساعت ها بیهوده به هدر بدن روی صندلی های که مدام پر و خالی میشه و هیچ جوابی برای هیچ سوالی پیدا نمیشه.کار من تنها ده دقیقه شاید طول بکشه.من دقیقا همین سیر رو تو اون مملکت هم طی کردم و تو هر اداره ای تنها یک ربع منتظر بودم و بس.اینجا چی میگذره ؟
_آقای دکتر میگن ما هیچ دستور عملی بر این مبنا نداریم..نمیتونیم این کار رو انجام بدیم!
بله؟مگه من بار اوله که دارم میام اینجا.قبلا چند بار متوالی اومدم و در مورد این قضیه سوال کردم.قبل از سفرم هم کسی اومده و شما بهش ضوابت رو توضیح دادین و اون بنده خدا هم طبق اون عمل کرده و همه مدارک رو مو به مو آماده کرده بعد من پاشدم اومدم.مگه عقلم کمه همینجوری بلیط بگیرم پاشم بیام اینجا؟
_آقای دکتر فرمودن ما نمیتونیم برای شهید بهشتی پذیرش بدیم!ها؟این مسئله ارتباطی به وزارت نداره اصلا!خود دانشگاه تایید کرده ،شما مسئولیتتون اینه که منو به عنوان یه دانشجوی خارجی تایید کنید.بقیه مسائل با دانشگاهه .
_ نه برو یه دانشگاه درجه دو پیدا کن...
روز دهم بالاخره امضا داده میشه در عرض چند دقیقه!چون بالاخره به نیروی ما وار الطبیعه پارتی متوسل شدم.برای کاری که هیچ نیازی به اینجور مسائل نداره وتنها برای اینکه بیشتر از این تو این سیستم آزار ندم خودم رو.. نامه داده میشه برای یه دانشگاه درجه دو.
_روز بعد یه عالمه راه رو میکوبم میرم اون دانشگاه..آقای دکتر ِ اینجا هم تشریف ندارن!! بشینین تا بیان
3 ساعت انتظار...آقای دکتر می فرمایند از وزارت هیچ تماسی با ما گرفته نشده.مدارکشون تایید نشده اصلا از کجا معلوم شما دانشجوی پزشکی باشین؟!!
ها؟این مدارک همه مهر وزارت بهداشت اونجا و سفارت ایران رو داره من قبل از اینجا هم همه مدارک رو بردم وزارت بهداشت اگه نیاز به تایید اونا هم داشت چرا تو این دو هفته تایید نکردن؟_نه من نمیتونم اینجوری بپذیرم هیچ هماهنگی صورت نگرفته..ما نیاز به ضوابط داریم!
ضابطه؟..چقدر این واژه به نظرم خنده دار میاد..خیلی خنده دار...و حالا باز هم نقطه سر خط..و این داستان همچنان ادامه دارد!
حالم داره به هم میخوره...تنها اتلاف وقت و عمر...یه عالمه حس انزجار..کاش هیچ وقت بر نمیگشتم و وارد این مسائل نمیشدم..اونجوری گاه گاهی دلم برای وطنم تنگ میشد...دلم میخواد برم..هر چه زودتر..دو هفته از عمرم رو هدر دادم...باز هم بمونم بگردم دنبال ضابطه ای که شما مدتهاست گمش کردین و سر هر سال از حاجی نوروز سراغش رو میگیرین؟جدا اینقدر احمقم؟
خدا حافظ...درست چهارده روزه من آرامش و امنیتم رو گم کردم..میرم که پیداش کنم..
پ.ن:من سختی نکشیده و نازک نارنجی نیستم ..اینها تنها گوشه ای از بی نظمی ها و آزارهایی بود که تو این مدت دیدم..خسته شدم..خیلی خسته..لطفا به هیچ کس برنخوره و بد قضاوت نکنید .
**تو این مدت تو هم اذیت شدی چون هیچ وقت تحمل ناراحتیم رو نداشتی..بارها و بارها تکرار کردی که راضی به سختی کشیدن من نیستی..بارها گفتی که تو اینجا اذیت میشی و من نمیتونم با این موضوع کنار بیام..اما اومدم و همه سعیم رو کردم برای موندن، تا یه روزنیاد که خودم رو برای این دوریها سرزنش کنم..اما ..تو بهتر از هر کس دیگه ای میفهمی چی میگم..عزیز مهربونم خوشحالم که خیلی خوب منو میفهمی..**