تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند

امضا داده میشود..نقطه سر خط.
بالاخره بابایی خودش زحمت کشید و همراهم شد و همه کارهای غیر ممکن در عرض یک روز ممکن شد!
همونجا بود که فهمیدم من برای انجام خیلی کارها هنوز خیلی تجربه نیاز دارم..تجربه برای قانع کننده حرف زدن ،برای برخورد های شیک و اتیکت دار وبا کلاس ! کلام شیوا و بیش از حد خوشتیپ ظاهر شدن در هنگام انجام امور اداری!هیچ وقت فکر نمیکردم تک تک این فاکتور ها برای اینکه کارت خیلی سریع راه بیافته موثر باشه اما دقیقا همینطور بود.باور نمیکردم..من همون آدم بودم اما حضور بابایی رنگ حضور من رو پر رنگ کرده بود!دیروز من نه با عنوان خانم ایکس بلکه به عنوان دختر آقای ایکس تحویل گرفته میشدم و کارها یکی بعد از دیگری انجام میشد!به همین سادگی!
اشتباه نکنید بابایی یک شخصیت برجسته ی دولتی و یا آدم مشهوری نیست.بلکه یه انسان بسیار خوش پوش، معقول،خوش سخن و مودب و میانساله که کلام فوق العاده گیرایی داره و سابقه چند ده ساله تدریسی و مدریتیش و همینطور فعالیتهای بیزنسیش همیشه و همه جا کمکش کرده که تقریبا از اصول و ضوابط همه کاری خیلی خوب سر در بیاره و برای هر مسئله ای راه حل قانع کننده داشته باشه طوری که حرف روی حرفش نیاد و همه کارها به راحتی انجام بشه.
دیروز یک بار دیگه از داشتن بابایی به خودم بالیدم و بارها خدا رو شکر کردم به خاطر حضور همچین نعمت بزرگی که همیشه به عنوان یکی از انسان های نمونه تو زندگیم بهش افتخار کردم.نه به این دلیل که بابایی باعث شد کارهام رو به راه بشه، به این خاطر که میدیدم با اینکه بابا هیچ آشنایی با هیچ یک از مسئولین اونجا نداشت اما انقدر خوب و معقول برخورد میکرد که همه با احترام به حرفاش گوش میکردن و سعی میکردن وظایفشون رو به نحو احسن انجام بدن.گرچه درستش اینه که باید به این حد از درک و فهم رسیده باشن که در هر حالت و شرایطی کارشون رو درست انجام بدن ولی خب چی بگم...
در هر حال دیروز هم روزی بود برای خودش..روز ممکن شدن خیلی از غیر ممکن ها !
باید یه بار دیگه بار سفر ببندم و برم تو یه شهر دیگه برای گذروندن دوره اینترنی..قانون جذب میگه باید همه چیز روبه راه و مطابق میل من باشه و من احساس خوبی از گذروندن دوره ام اونجا داشت باشم.حتما همینطوره...
هوا همچنان ابریه...بارون گاه و بیگاه زمین رو خیس میکنه و خاطرات خاک خورده گوشه ذهن من رو نم دار...بارونهای پاییزی و روزهایی  گذشته..درخت انار گوشه حیاط که دیدن چکه کردن بارون از رو پوست سرخ و براق انار هایی  که شاخه هاش رو سنگین کرده بود یه جور ذوق بی انتها تو دلم میریخت.همیشه دلم میخواست تو این حالت یکی از دونه های انار رو بگیرم دستم و عکس بندازم..چند سال بعد اون درخت از جاش کنده شد اما من هیچ وقت کنارش عکسی نیانداختم ولی عکس مورد علاقه خودم و درخت انار هنوز تو آلبوم ذهنم باقی مونده!

                                                 
آبان..ماه من..ماه دوست داشتنی من با یه دنیا حس دوست داشتنی و خاطره های رنگی..آبان به نیمه ی من نزدیک میشه و من امسال از دستهای گرم و چشمای براق آفجی کوچیکه و جاچین که همیشه سوپرایزهاشون غیر منتظره و غافلگیر کننده بوده هزاران کیلومتر فاصله دارم...
آبان با همه قشنگی های خاطره انگیزش برای من جای قداست دوست داشتنی مرداد رو نمیگیره پس حق دارم گاهی از ابرای پاییزی گله کنم که چرا خورشید مردادی من رو پشت دستای سردتون قایم کردید!
داره کم کم غروب میشه یه غروب ابری و بارونی و پاییزیه دیگه..با صدای" الله اکبر "چشمهامو میبندم دستهای نیازم رو بالا میبرم و از ته قلب آرزو میکنم که شادیهای همه موندگار و عمر غمهاشون کوتاه باشه و در کنار همه, خدا من و آقا قشنگه رو هم در پناه سایه پر مهرش حفظ کنه و خودش مراقب نهال نوپای عشقمون باشه.

**هر چی بیشتر بهونه گیر میشم یعنی بیشتر بهت نیاز دارم تو که همیشه این احساس نیاز من رو دوست میداشتی ..پس هیچ وقت از بهونه گیری هام خسته نشو  عزیز دوست داشتنی من**

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم آبان 1387ساعت 16:37 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

من از تو یک سفره نان عشق میخواهم که به پهنای وسعت دستانت به روی عطش چشمهای تنهایم باز کنی..
من از تو روشنایی چشمانت را میخواهم که تا عمق وجودم رخنه کند و لرزش زودهنگام قلب ناتوانم را رنگ تکرار ببخشد.
من از تو محبت پر تلاطم نگاهت را میخواهم تا گرمای خانه ی سرد وسوت و کور قلبم باشد..
من از تو لبخندی میخواهم که پشت پرده ی نازک چهره ات بغض های مردانه جا خوش نکرده باشند.
من از تو پاکی و یکرنگی ناخوشی هایت را میخواهم نه نقاب هزار رنگ خوشی های دروغین را..
من از تو همان دیوانگی ها ..همان بی تابی ها ..همان بیقراری ها را میخواهم نه آرامش کهنه ی بی رنگ و احساس  رهگذران همسایه..
من از تو یک سقف میخواهم به بلندای غرورت نه کلبه ای محقر که ناتوانی از شکاف سقفش چکه کند.
من از تو زندگی را میخواهم که باز دم تنفس ثانیه های عاشقی تو باشد نه هوایی خفه ای کننده پر از بوی عادت.
من از تو تو را میخواهم.
من از تو باور بودن خودم را میخواهم.
من ازتو زندگی در آغوش چشمانت را میخواهم.
زندگی را همان گونه که من میخواهم بساز تا همانگونه که تو میخواهی  هیچ گاه گنجشک ها صدای شکستن اشکهایم را نشنوند..تا همیشه عاشقی کنیم تا برای همیشه همان دختر کوچولوی پر از احساس تو که در چشمان عسلی رنگ پر فریبش دریای شیطنت موج میزند باقی بمانم...

                                                

این روزها هوا سرد و سرد تر میشه و من مدام بر قطر لباسهایی که میپوشم اضافه میکنم.همیشه با سرد شدن زود از حد پاهام مشکل داشتم!وقتی پاهام سرد میشه سرما میخورم.انگار سرما از نوک انگشتهای پام به بدنم نفوذ میکنه و موزیانه بالا و بالا تر میره تا توی شش هام جا خوش میکنه و بعد از اون منم و فین و فین های مداوم و استخوان درد و سر درد و بی حالی و یه آقا قشنگه کمی تا قسمتی ابری نگران!
یکی دو روزی نا خوش احوال بودم..انقدر بدون دمپایی روی سرامیک های سرد خونه رژه  رفتم تا موجودات میکروسکوپی از طریق منافذ انگشتان پام وارد بدنم شدن!و من رو به بیماری سرماخوردگی اونم از نوع ویروسیش  مبتلا کردن.بدیش هم اینه که هیچ درمان خاصی جز برطرف کردن علائم نداره و باید دوره اش رو بگذرونی.
با حال و احوال مریضم چند باری هم رفتم دانشگاهه مربوطه دنبال کارام...جالب  ترین و خنده دار ترین قسمت این کارها رو اونجا دیدم که خودشون هم نمیدونن دقیقا چی میخوان یه جورایی با خودشون درگیرن!
قضیه شاه رضایت میده شاه غلام رضایت نمیده  است.عجب شهر فرنگیه این سرای دوست داشتنی من ..بگذریم..همچنان دندان روی جگر میگذاریم حالا کی دندان به مغز استخوان برسه و آهی از نهاد بلند کنیم که نه جان بلکه جهان سوزد خدا داند!
اینجا  که تقریبا کوهپایه به حساب میاد هوا بیشتر روزا ابریه اما نمیدونم چه سریه  منی که خودم زاده ی  پاییزم ودیر زمانی عاشق روزای پاییزی و هوای ابری بودم اصلا این حال و هوا رو دوست نمیدارم و همش دلم آفتاب داغ و پر از سوز و گداز مردادی میخواد! حالا نمیدونم این از اثرات ارادت خاصیه که بنده اخیرا به مرداد ماه پیدا کردم یا حال و هوای دیار غربت ما رو آفتاب شیفته کرده.
ولی همچنان بوی پاییز مستم میکنه و با دیدن داوودی های تو حیاط سرم جلو میره ..همه صورتم رو میکنم تو گلای رنگا رنگ داوودی ،نفس میکشم وبی اختیار لبخند میزنم.
دلم نم نم بارون میخواد با یه هوای سرد ملس.یه جوری که تنم نلرزه و با هر نفس یه مه کوچولو جلو نگاهم رو سد نکنه.یه جور نم نم بارون شهریوری شاید  تو یه کوچه باغ بی سر و ته که پر از برگای رنگارنگ اما ترو تازه باشه که زیر پام خش خش نکنه.از هرچیزی که بوی مرگ و سرما بده گریزونم این روزا.دلم یه عالمه حس قشنگ ورنگی میخواد..راحت بگم از اون هوا هایی که بهش میگن" دو نفره" از اونا میخوام با یه عالمه سکوت و تنهایی البته به جز اون نفر دوم!
دوست دارم سرم رو که میگیرم بالا قطره های بارون آروم و بی صدا رو صورتم جا خوش کنه .بی پروا ذوق کنم , پر بشم از حس طراوت و تازگی و هیچ نگران سن و سال و نگاه های پرسشگر اطرافیان نباشم.بچه بشم.. همون دخمر کوچولوی شیطون که آقا قشنگه خیلی دوست میداره و با اینکه خودش کم حرف و آرومه اما با شیطنتام لبخند بزنه و ذوق کردن رو تو چشاش بخونم و باز بیشتر پر از حس پرواز بشم.
آقا قشنگه میگه هر روز دارم بیشتر بهت وابسته میشم .هر روز حس میکنم بیشتر عاشقت شدم این شاید  بی ارتباط با نزدیکی و تماس بیشترمون نباشه اما تو اوج همه این دلبستگی ها یه جور نگرانی سردرگم میبینم .یه حس حسادت ناملموس به همه چیز و همه کس که ذره ای به من نزدیک باشه.این یه کم نگران کننده است..ما همیشه حرف هم رو خیلی خوب میفهمیم خیلی راحت احساس هم رو درک میکنیم اما تو این یه مورد گاهی اوقات مستاصل میشم.به کمک نیاز دارم یه راهنمای خوب، دوست ندارم مسائل پیش پا افتاده حتی ذره ای از رنگ احساسمون رو کم رنگ کنه. شاید باید بیشتر روی جزئیات احساست متقابلمون تمرکز کنم...


**یادم میمونه :
نه من تو رو واسه خودم, نه از سر هوس میخوام..عمر دوباره ی منی تو رو واسه نفس میخوام..**

+ نوشته شده در دوشنبه ششم آبان 1387ساعت 22:48 توسط دختری به نام ..خانومی.. |