
وقتی مستقیم تو چشام نگاه میکنی و آروم با حرکت لبهات بهم میگی دوست دارم دلم میخواد لپاتو بگیرم تو دستم و اون لبهای خوش فرمت رو محکم ماچ کنم ولی حیف که...
وقتی موقع رد شدن از خیابون طوری کنارم قرار میگیری که تودر جهت حرکت ماشین ها باشی و عین یه بچه کوچولو دستمو محکم میگیری و دنبال خودت میکشونی ذوق میکنم و دلم میخواد قد یه دختر ۴ساله کوچیک بشم ولی حیف که...
وقتی موقع غذا خوردن مدام حواست به منه که کم میخورم یا زیاد، همه چی مطابق میلم هست یا نه و زل میزنی به باز و بسته شدن دهنم دلم میخواد تا آخر دنیا غذا بخورم ولی حیف که..
وقتی موقع بالا رفتن از کوه دست منو که مثل یه بچه بازیگوش بی توجه به تو دنبال بقیه راه میافتم و جلو جلو میرم رو میگیری میکشی به سمت خودت چند ثانیه مکث میکنی و آروم تو گوشم میگی حواست به من باشه دلم میخواد همونجا کنارت تا همیشه وایسم و از بالا رفتن انصراف بدم ولی حیف که..
حیف که نمیشه اوج دوست داشتنت رو تو قالب کلمات بیان کرد حیف که با جمله ها نمیشه گفت تو چقدر بزرگ و خوبی که چقدر با همه بالا پایین هاو بد قلقی های احساسی من کنار میای ..حیف که نمیشه گفت چه جوری همه کاری میکنی تا من راضی و خوشحال باشم حیف که نمیشه ثانیه ها و لحظه ها رو نگه داشت تا من یه دل سیر تو اوج عاشقی هات غرق بشم توی این چند روز تو این مدتی که من حسابی تو دلم بلوا به پا بود و بی خود و بیجهت دنیا رو به کام دلم تلخ کرده بودم بازم مثل همیشه مثل یه عاشق, یه مرد کنارم ایستادی و کم نیاوردی ..همه سعیت رو کردی که به هیچ چیز شک نکنم که باور کنم همه چیز به همون خوبی روزهای پر شور عاشقیه و یه باردیگه تسلیم احساس پاک و بی ریای تو بشم.مرسی برای همه چیز ..مرسی برای همه خوبیهات برای همه مهربونی هات..مرسی آقا قشنگه ی خودم.
این روزا یه جواریی خیلی دلتنگم..دلتنگ خونه, مامان, آفجی کوچیکه, جاچین دوست داشتنی خودم,دوستام هم دانشگاهیهای پنج سالم و غربت دوست داشتنی خودم..دلم برای همشون لک زده دلم میخواد بپرم به سوی غربت..یه روزایی وقتی دلتنگی می اومد سراغم ته دلم میگفت هوای ایران که بخوره به صورتم همه چیز درست میشه امروز اما دلم هوای غربت میخواد.تو این مدتی که اینجام تازه دارم قدرشو میدونم قدر چیزایی که اونجا داشتم و حس نمیکردم ارزشش رو!بگذریم..
هفته پیش با دوستای آقا قشنگه دربند بودیم چقدر هم زوج ماه و دوست داشتنی بودن. دوستاش هم مثل خودش گلن. تحصیلکرده,ساده و صمیمی .هوا حسابی کیفورمون کرده بود یه جور خنکای ملس که احساس میکنی سلول های پوستت رو زنده میکنه.صدای حرکت آب که سر خوش و مست بالا پایین میرفت و مسیر رودخونه رو زنده نگه میداشت ..بلندی کوه و سبزه و گلای بنفشه وخیل تینجر هایی که اومده بودن بیخیال دنیا و اونچه که زیر پاشون توی اون شهر شلوغ میگذشت تو یه جمعه آخر زمستون واسه خودشون خوشی کنن!داشتم فکر میکردم اگه اینها هم نبود اگه یه کوهی نبود که بشه ازش بالا رفت یه طبیعتی که تو اوج خستگی های روحی بهش پناه برد و دو تا آلوچه و لواشک و ترشکی که زیر دهنت مزه کنه و ترشیش همه چیز رو از یادت ببره..اگه همه اینا نبود پس چی میموند؟پس تو این دیار این دل باید به چی خوش می بود؟دلم میخواست همینجوری بالا و بالا تر برم و فکر کنم واسه خودم تو خیالاتم پرسه بزنم و به نتایج منطقی برسم که تو این دنیا چی ارزش داره و چی مهم تره و اصلا تو زندگی چی کارا باید کرد اما حیف که آقا قشنگه نمیگذاشت من به حال خودم باشم!نه خوش ساکت میشد و نه میگذاشت من ساکت بمونم.در مجموع همش مشغول بودیم واسه خودمون.به هر حال روز خوبی بود یه جمع خوب و دوست داشتنی تو یه طبیعت خوب با هوای خوب ..هوایی که هر روز بیشتر از قبل بوی بهار رو میشه توش حس کرد.بوی سبزه ،بوی شکوفه.داریم به سال نو نزدیک میشیم..یه سال دیگه گذشت!از پارسال تا امسال چقدر کم فاصله است برای من به قد یه چشم به هم زدن شاید..هنوز تموم لحظات عید پارسال برام زنده است لحظه سال نو وقتی با اون حال مریض نشستم کنار سفره هفت سین و چشامو دوختم به صحن مطهر امام رضا از همون دور ها, از همون غربت از تو چهار چوب پنجره ی جعبه ی جادویی.حس غریبی بود که هنوز هم برام تازه است.یک سال دیگه گذشت.یک سال دیگه بزرگ شدم!وقتی به عقب بر میگردم یه بغض مبهم ته گلومو فشار میده یه حس غریب که توش یه جورایی بوی دلتنگی موج میزنه.هیچ وقت ناشکری نکردم و نمیکنم.همه چیز رو مثل همیشه میسپارم به خدایی که مطمئنم بهترین ها رو برای بنده هاش میخواد.با یه دل پر از آرزو های رنگی با یه دنیا عشق و دوست داشتن برای تک تک دوستای گلم تو سال جدید آرزوی بهترین ها رو دارم.ایشالا که دلتون شاد و سرتون خوش باشه.همتون رو بی اندازه دوست دارم وبه خاطر همه مهربونیهاتون به خاطر تموم لحظه هایی که کنارم بودین و تنهام نگذاشتین ممنونم.الهی که همیشه خوش و خوشبخت باشین
پیشاپیش سال نو مبارک.
شاید تنها چند سطر کافی باشد برای گفتن هر آنچه در این مدت سپری شد و به قلم دستهای زمان برگهایی دگر از خاطرات زدگی را رقم زد..شاید تنها چند کلمه, چند واژه ی بی فعل با سه نقطه که بی پایان بودن تمام احساسات را بیانگر است تا عمق باور همه چیز نفوذ کند!
شاید تنها من..تنها تو به حق میدانیم که چه گذشت و دیگر هیچ...
من..تو..عشق..عادت..تکرار..!!
سه ماه شاید بیشتر میگذره از آخرین باری که رو صفحه ی این وبلاگ از آخرین روزمرگیهام نوشتم و بعد انقدر همه چیز پشت سر هم و بی وفقه اومد و گذشت که تا امروز مجال نوشتن بهم نداد.سه ماهی که حسابی دلم رو تنگ حال و هوای این دیار کرد..دیار مجازی دوست داشتنی من...نوشتن شاید بخشی از شخصیت من باشه یه جزو جدا نشدنی که بعد یه مدت که بهش مجال جولان نمیدی یه هو احساس میکنی یه چیزی یه جایی از وجودت کمه..به دور و برت نگاه میکنی به خودت به همه داشته ها و نداشته هات به همه حسایی که دور و برت رو پر کردن و اون ته تهای دلت یه حس غریبی قلقلکت میده
یه حس غریب برای گفتن..برای نوشتن..برای...خیلی حرفها برای گفتن هست..حرفهایی که تو هر روز هزار جور تجربه و خاطره رو رقم زد که نوشتن همشون میشه مثنوی هفتاد من..اما ..
بیمارستان..یه محیط کاملا متفاوت با اونچه قبل دیده بودم..یه دنیا بار مسئولیت..یه دنیا خستگی..یه دنیا شب بیداری..یه دنیا بیقراری..یه دنیا حس همدردی..یه دنیا دیدن بدبختی و ناتوانی های مردمی که دستشون به هیچ جایی بند نیست جز اینکه؛
یا با نگاه ملتمسانه ازت کمک بخوان و تو با همه وجود سعیت رو کنی که تا ته رمقت رو بگذاری ،به وظایفت عمل کنی و فراموش کنی که هر انسانی به حداقل 5 ساعت خواب روزانه نیاز داره و گاه گاهی یک نگاه پر تشکر مهمون خونه ی چشات بشه و بعد لبخند خسته ی نیمه شبت رو برای خداحافظی کنار تخت بیمارت جا بگذاری..
یا با خشم وصف ناپذیرشون اونهمه کوتاهی رو از چشم تو ببینن و ندونن که تو هیچ مسئول بی نظمی ها و کمبود تخت و هزار جور سرویس دیگه نیستی و ندونن که از صبح تا اون موقع شب به تو چی گذشته و چه همه خسته ای نه فقط از کار زیاد از دیدن اونهمه بدبختی و ندونن که تو هم دوست داری همه چیز همونطور باشه که اونا میخوان و داری همه سعیت رو میکنی که بهشون کمک کنی و شاید بیماری هست که بیشتر به توجه و رسیدگی نیاز داره و شاید تو به عنوان یه پزشک مستحق شنیدن ناسزا نباشی اما باز همه بغضت رو فرو میخوری وحتی برای گرفتن فشار هم میری بالای سر مریضت وچشمهاتو محکم به هم فشار میدی که اشکات پایین نریزه و باز لبخند خسته ی نیمه شبت روکه یه دنیا غم پشتش خونه کرده کنار تخت ها جا میگذاری تا شاید فردا روز دگری باشد...
شهر اینترنی...یه شهرستان یه محیط کوچک اون هم متفاوت..حتی با شهر محل زندگیم تو ایران..انگار فرهنگ بیست سال پیش شهر خودمون رو برام تصویر میکنه..اونوقتا که اگر شیک و مرتب از در خونه میرفتی بیرون نگاه های حریص مدام سر تا پات رو بر انداز میکرد انقدر که حالت از زن بودن خودت بهم میخورد و سعی میکردی هیچ وقت تنها یا بدون ماشین از خونه بیرون نری..اونوقتا که هر دختری که از در خونه میرفت بیرون قبلش خودش رو آماده میکرد تا وقتی بر میگرده یه دفتر چه پر از کلمات رکیک عاشقانه مثل (جون..خوشگلم..جیگر..نفستو...)بزنن زیر بغلش! اون روزایی که همسایه ها از سر بیکاری بود یا دل خوشی کاری نداشتن جز پرس و جو از زیر و بم کارهای همدیگه که کی کجا میره و چی کار میکنه و اینا رو میگذاشتن پای محبت و دوستی نه اینکه خدای ناکرده بشه اسمش رو گذاشت فضولی!
هموطن های عزیزم...که تو ایثار و گذشت و فداکاری یک هستن و دو ندارن.نه غیبت همدیگه رو میکنن نه تو محیط کارشون زیراب هم رو میزنن.نه بد همدیگه رو میخوان.کاملا احترام خودشون رو و شخصیت و حرفه شون رو نگه میدارن ؛همیشه و همه وقت هم برای کمک به هم آماده هستن اصلا هم بر سر یک شب کشیک شب جمعه یا تعطیلی تو روی هم نمی ایستن و به هم توهین نمیکنن! تواین مدت همه سعیم رو کردم که سرم به کار خودم باشه و از حاشیه فاصله بگیرم، سعی کردم چشمهام رو ببندم و تنها خوبی ها رو بشمرم..قانون جذب این رو یادم داده...خوبی ها رو ببین تا خوبی ها به سراغت بیان....
وتو..
تو که شاید, نه..حتما تنها دلیل من برای اومدن بودی..تو که تنها حس قشنگی بودی که انگیزه موندن و ادامه دادن رو هر روز بیشتر از قبل زنده میکردی..تو این مدت خا طرات قشنگی برامون رقم خورد..اولین های زیادی رو تجربه کردیم..نزدیک و نزدیکتر شدیم و بیشتر و بیشتر باور کردیم حس عمیق خواستن رو..من و تو بی پروا عاشقی کردیم..بی پروا پرواز کردیم و اوج گرفتیم..نه از سختی راه ترسیدیم نه از تیر شکارچی . فقط بال به بال هم پرواز کردیم و از ثانیه های با هم پر زدن لذت بردیم...وقتی کنارم قرار میگرفتی و با هر سلام تو عمق چشمهام غرق میشدی بی پایان ترین لذت های دنیا رو مهمون دلم میکردی.وقتی دوست دارم هات رو آروم توی گوشم زمزمه میکردی و گرمای نفس هات پوستم رو قلقلک میداد داغ میشدم و از خوشی مستی میکردم..وقتی انگشتتو لای انگشتام میبردی, آروم باهاشون بازی میکردی و بعد میگذاشتی رو لبهای گرمت و میبوسیدی انگار یه گوشه از دلم پایین میریخت و من رو پر از احساس شیرین معشوقه بودن میکرد و باور میکردم که عاشقی یعنی زیبایی ..وفتی تمام طول اتوبان رو به یک دست رانندگی میکردم وتو دست دیگم رو تو دستات انقدر فشار میدادی که عرق میکرد اما کوتاه نمی اومدی و باز محکمتر فشار میدادی و میگفتی یه روزی تک تک این لحظات رو تو رویا آرزو میکردم بیشتر از قبل باورت میکردم.
امروز اما حس غریب تکرار رو دارم تجربه میکنم..حس عادت..حس تکراری شدن..حس کمرنگ شدن خیلی باور ها و تو همچنان اصرار داری که هیچ چیز عوض نشده و من همون خانومی دوست داشتنی تو هستم.اشک تو چشای دوست داشتنی مردونت حلقه میزنه سرت رو پایین میندازی تا از من قایمشون کنی ته چشات میخوان بگن این حقیقت نداره اما اشک های شبونه من چیز دیگه ای میگه..اون غم مبهمی که از دلم تیر میکشه و راه گلوم رو میبنده و آروم و بی صدا بالشتم رو خیس میکنه..مرور هزار باره ی خاطرات و اینکه از کجا شروع کردیم و چقدر بالا و پایین رو پشت سر گذاشتیم و این حس غریب این روزهای من قلبم رو آتیش میزنه..هنوز باور عادت برام سخته..هنوز دارم میجنگم با خودم با لحظه هام..با قلبم..باید باور کنم ؟!!