تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند

  

سال هشتادو هفت هم بارش رو بست و کوله بارش رو همین یکی دو روز پیش جمع کرد و یه عالمه خاطره تلخ و شیرین تو دفتر چه ذهن هامون جا گذاشت وجاش رو داد به هشتاد و هشت  تا شاید سال جدید سال دگری باشد..برای من ۸۷ به چشم بر هم زدنی گذشت نه اینکه همه چیز یکنواخت بود و رو به راه..نه مثل همیشه پر بود از بالا و پایین و تجارب جدید.پر بود از تحول و تصمیمم گیری های جدید .خوشی ها و ناخوشی های خودش رو داشت اما زود گذشت چه تلخ چه شیرین اما گذر لحظه هاش رو زیاد احساس نکردم.نمیدونم شاید هم چون گذشته اینطور احساس میکنم!الان دقیقا سه روزه که پا گذاشتم به غربت دوست داشتنی خودم.پیش مامانی  وافجی کوچیکه و بقیه..چقدر از لحظه اولی که پا موگذاشتم تو فرودگاه حس خوب داشتم آرامش همیشگی دوست داشتنیش یه هو همه دلم رو پر کرد چقدر دلم برای همه چیزش تنگ شده بود.با ولع به همه چیز نگاه میکردم و نا خوداگاه لبخند میزدم.احساس امنتیت و راحتی میکردم و با آرامش قدم بر میداشتم.سر خوش تو صف کنترل پاس ایستاده بودم و به دور و برم نگاه میکردم.به آدمهایی که از فرهنگ های مختلف میدیدم و روزگاری برام خیلی غریب بودن.چقدر بهشون احساس نزدیکی میکرم انگار دلم برای اونها هم تنگ شده بود.وقتی نوبت به من رسید با خیال راحت کیف لپتاپم رو که رو زمین بود بلند کردم و گذاشتم رو چمدون کوچیک سفریم میدونستم نیازی نیست که بیخودی عجله کنم اینجا صدای هیچ کس برای دو ثانیه تاخیر تو در نخواهد اومد.اینجا کسی از ته صف غر نمیزنه و تو دلش بد و بیراه نمیگه!!رفتم جلو و پاسپورت رو گذاشتم روی میز گرانیتی جلوی چک کننده پاس.یه دختر جوون با مزه بود که شاید بیست و خورده ای سالش بود.بهم نگاه کرد لبخند زد و پرسید: از ایران؟سرم رو به علامت تایید تکون دادم.با یه لبخند گرم دیگه گفت همه ایرانی ها  خوشگل و کیوت هستن.ازش تشکر کردم و با قدمهای تند رفتم به سمت در خروجی که میدونستم جاچین خیلی وقته منتظرمه و حسابی دلم برای دیدنش غنج میرفت.تو ذهنم با خودم تکرار میکردم که اینجا باید زیاد لبخند بزنم..اینجا برای لبخند زدن به کسی نیاز به شناختننش نیست اینجا لبخند پر رنگ ترین رنگ چهره آدمهاست...

همون روز اول رفتم پیش دوست جونام..سوپرایزشون کردم.چقدر ذوق کرده بودن  از دیدنم و متفق القول بودن که تپل تر و خوشگل تر شدم.میگفتن معلومه نزدیکی به آقا قشنگه حسابی بهت ساخته!خوب از اون دو مورد دومی که خیلی خوبه ولی اگه اون اولی نبود حس بهتری داشتم.هنوز خیلی از دوستای دیگه رو ندیدم.. به دانشگاه سر نزدم..ساحل دوست داشتنیمو باید ببینم ..کلی کار دارم..باید یه عالمه انرژی مثبت بریزم تو چمدونم و با خودم صادر کنم!هنوز هیچی نشده دلم برای اقا قشنگه یه ذره شده.نمیدونم اگه قرار باشه من دوباره برگردم چه طوری با اینهمه نزدیکی این روزهامون دوریش رو میتونم تحمل کنم.آخر شب ها که مثل همیشه برای شب بخیر گفتن زنگ میزنه یه هو یه بغض دلتنگی گلومومیگیره .ناراحتی رو تو صدای اون هم به وضوح حس میکنم.دیشب میگفت خانومی ازم دور شدی؟من نمیخوام.میگم من هیچوقت ازت دور نمیشم من و تو همیشه با همیم مگه نه؟یه لحظه ذوق میکنه و میگه اوهووم ولی باز اخماش میره تو هم و میگه ولی من میخوام همینجا پیشم باشی  که..عاشق این که، گفتن های آخر جمله هاشم وقتی قد یه پسر بچه چند ساله کوچیک و خوردنی میشه.میدونم اینجور وقتا بیشتر از همیشه نیاز داره قربون صدقش برم و دوست داشتنم رو براش تکرار کنم.میدونم با وجود همه مردونگی هاش یه وقتایی نیاز داره اون بچه بشه و من نازش رو بکشم.تو اوج احساس غرق میشه و غرق میشم و از درون یه  جور حس دلتنگی قلبمو چنگ میزنه.بغض راه گلومو میبنده و به نفس نفس می افتم.زود میفهمه ,غر میزنه چشای بچمو خیس نکنی ها.مال خودمه.تلاش میکنم راحت نفس بکشم و آروم بگم خب.از همونایی که دوست داره.یه نگاه به تایمر گوشی میکنم.خیلی گذشته.همه سعیمو میکنم هر دومون آروم بشیم و با خیال راحت چشامونو رو هم بگذاریم..تو خیالم تو الان کنارمی..تو باورم از من به من نزدیکتری..مال تو ام..مال منی..دوست دارم نفسم..خوب بخوابی گل مهربونم..شبت بخیر عزیزم.

+ نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 23:42 توسط دختری به نام ..خانومی.. |