تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند

جمعه خسته و تنهای من..آخرین جمعه ی بهار امسال!چقدر تلخ و خسته است!دارم سعی میکنم موج منفی رو از خودم دور کنم.دارم سعی میکنم به آینده و فردا امیدوار باشم.دارم سعی میکنم سبز بودن بهار رو تو آخرین جمعش به خاطر بسپارم...یکشنبه امتحان آخر بخش اطفال رو دارم ولی تو این هفته اخیر هیچ درس نخوندم.امروز هم همه تلاشم برای درس خوندن و متمرکز کردن افکارم بی نتیجه بود.فکرم در پروازه!روی خاک ایران. وطن!با اینکه اینروزها بیشتر از هر وقت دیگه ای مطمئن شدم که نمیخوام اینجا بمونم اما نمیتونم از ایران و ایرانی بودنم دل بکنم.من همیشه عاشق خاک وطنم بودم اگرچه بارها تو همین خاک از هموطن هام و به خاطر خیلی بی عدالتی ها آزار دیدم.اما همیشه و همیشه با شنیدن اسم ایران تمام بدنم لرزید.تو هر گوشه از خاک غربت که اسم ایران اومد اشک تو چشام حلقه زد و بغض تاسف رو فروخوردم.کاش اینجا..وطنم..همونجوری بود که لیاقتش رو داره.مدام اخبار رو تو نت پیگیری میکنم وخیلی از خبرها از گوشه و کنار به گوشم میرسه و آتیش  خشم و نفرت درونیم رو بیشتر میکنه.هیچ وقت تو زندگیم از هیچ کس متنفر نبودم اما نمیدونم چرا از همون چهار سال پیش پرزیدنت مملکتم  برام پر از موج منفی بوده واینروزها دیگه شنیدن اسمش هم  حالم رو بد میکنه...خیلی وقته که هیچ خبری از آقا قشنگه ندارم.هنوز هم همون میسکالهای مداومی که پر از موج بیخبریه!نمیدونم اون الان تو چه حالیه.تو شناسنامه اش هیچ وقت مهری نخورده بود.اونقدر از همه چیز این مملکت مایوس بود که میگفت هیچ وقت این آدما برام ارزش وقت گذاشتن و رفتن پای صندوق رو ندارن اما اینبار فرق میکرد.برای اون هم حتما فرق میکرد..کاش بود و مثل همیشه دریای نا آروم دل منو همراهی میکرد.دلم یه سنگ صبور میخواد که براش حرف بزنم..از اینهمه بی عدالتی شکوه کنم.فریاد های دلمو بیرون بریزم..یه عالمه بغض فرو خورده تو این روزا به دلم چنگ انداخته..من دلم داره میسوزه .داره آتیش میگیره..خفته در خوناب غم وطنم!

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم خرداد 1388ساعت 17:15 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

این روزا از حال و هوای خودم  اومدم بیرون! اگر چه کلا دل و دماغ درست و حسابی نداشتم اما حال و احوال این روزای مملکتم بدجوری دمق ترم کرده.نمیدونم چیه این غریزه ملی که اینطوری با همه احساسات آدم بازی میکنه.یه جورایی وقتی اسم وطن به میون میاد میخوای همه جونتو فدا کنی ولی خدشه دار شدن نامشو نبینی...حس و حال بدیه دیدن احوالات وطن تو این روزا...داره با حیثیتمون ،با داشته هامون ،با ارزشامون بازی میشه.ما داریم تقاص چیو پس میدیم؟به قول خودشون اون حماسه ملی رو؟اون جمعه ای رو که پیر و جوون ساعتها ایستادن و صبر کردن تا یه اسم رو یه کاغذ بنویسن و تو صندوقی بیاندازن که شاید هیچ وقت باز نشد و هیچ کس رنگ خستگی و ناتوانی دستهایی رو که قلم زده بود ندید!داره چی به سرمون میاد؟جوونهامون رو به باد کتک میگیرن و آرزوهای دل یه مادر رو تو روزی که به اسمش ثبت شده خیلی راحت پرپر میکنن..ما داریم کجا میریم؟خسته ام..از اینهمه دروغ ،از اینهمه ستم ،از اینهمه بی عدالتی..این آقا که منجی عدالته برای بشریت میون قتل عام جوونای مملکتش کجا سیر میکنه؟سفر خوش بگذره..سلام مارو هم به دنیا برسونین اینجا ملالی نیست جز دوری شما...از این چهارده ملیون(البته به گفته شما)هنوز کسانی زنده موندن..این خس و خاشاک هنوز توخیابونها راه میرن و حضورتون رو قبول ندارن.چندتا مخالف دیگه مونده که محکوم به مرگن؟

                         

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 2:19 توسط دختری به نام ..خانومی..

از همون چهار سال  پیش که اومد..از همون غربت نزدیک..از همون روزی که بروبچه های غربت  عکسشو که تو یکی از برگهای روزنامه چاپ شده بود نگاه میکردن و میخندیدن..ازهمون لحظه که فهمیدن این پرزیدنت مملکت منه و یواشکی لباشونو جمع کردن که به من بر نخوره..روزشماری میکردم برای چهار سال بعد..وامروز چهارسال بعد شده ...اما دیگه منتظر نیستم..منتظر هیچ چهار سال بعد دیگه ای نیستم..شناسنامه من سه روز پیش آخرین مهری رو که  از رنگ دروغ بود به خودش دید..انگار سرزمین من هنوز هم بشکه های نفت زیادی برای به آتیش کشیدن داره..جوونهای زیادی برای تباه شدن و خیل ساده لوح های بی فکری که شادمان از افزایش حقوق هاشون باشن وکورباشن و تورم روز به روزشون رو نبینن..حالم به هم میخوره از سراشیبی بدبختی که داریم سر میخوریم توشو یه سری از سر سره بازی لذت میبرن و سرخوشن.هر روز مطمئن ترمیشم که اینجا جایی برای من نیست.همین روزها کوله بار سفرم رو خواهم بست..آره دارم فرار میکنم!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم خرداد 1388ساعت 11:39 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

من امروز رای سبزم را به پای صندوقهایی ریختم که شاید هیچ امیدی به سبز بودنشان نداشتم.من امروز مردمی را دیدم مردها و زنها و جوانهایی را که با دلی پر امید برای تغییر آمده بودند ! با این امید که این بارخودشان انتخاب کنند ..با این امید که ایران و پرچم سه رنگشان را بر قله های افتخار بر اهتزاز ببیند، تا بار دیگر شاهد تحقیر ایران و ایرانی در مجامع بین الملی نباشند..امروز من برای آزادی مردم میهنم و برای وطنم رای سبزم را به پای صندوقهایی ریختم که شاید...

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 22:35 توسط دختری به نام ..خانومی..

چند روز پیش دیدمش!بعد از هشت روز بیخبری مطلق.هشت روزی که هیچ خبری از هم نداشتیم جز میسکال های گاه وبی گاهی که دلم رو خوش میکرد به اینکه که هنوز هم هست و هنوز هم دوستت دارم هاشو تکرار میکنه. قبل از این دوره ی جدایی  وقتی داشت برام درد دلهای آخرشو میکرد و تعهداتمون  رو مرور میکرد چند تا چیز ازم خواست. یکیش این بود  که یه عروسک پشمالو براش بخرم که مثل هاپوی من بشه یادگار عشق و همدم دلتنگی هاش.با وجود اینکه در عین مردونگی  لوس شدن هاش رو هم زیاد دیده بودم ولی این خواسته اش برم غیر منتظره بود.گرچه یه جورایی حس خوبی بهم میداد.اینکه اونهم یکی رو داشته باشه که همیشه بوی عشقشو بده حالمو بهتر میکرد.براش اینو خریدم.شلوار "سوتی" که با هم از تندیس خریده بودیم هم پیش من جامونده بود.باید یه جوری اینا رو به دستش میرسوندم.زنگ زدم به داداش کوچیکش که خیلی هم دوستش میدارم.با این بهونه که آقا قشنگه این موقع روز تو شرکته و نمیتونم اینا رو بدم دستش خواستم  بدم به اون .خونه نبود گفت دیر تر میرم خونه ولی اگه بخوای کلاسم رو شیفت میدم و الان میام.همینجوری گفتم نه  میدم به خودش.گوشی رو که قطع کردم به سرم زد که  برم جلو شرکت وبگم بیاد اینا رو ازم بگیره.خیلی با خودم کلنجار رفتم.بالا پایین کردم یه حسی منو با تمام وجود میکشوند و یه نیرویی میگفت نه.ولی بالاخره  چون قدرت اون حس خیلی بیشتر بود موفق شد و من نیم ساعت بعد جلو در  شرکت بودم.اس ام اس زدم براش بیا پایین وسایلتو بگیر. خیلی خسته بودم ،سرمو گذاشتم رو فرمون.2 دقیقه نشد دیدم یکی داره میزنه به شیشه.سرمو که بلند کردم دیدم هاج و واج داره نگام میکنه.درو باز کرد .مثل همیشه دست دادیم.سلام کرد.به محض اینکه نشست کنارم گفت عینکت رو بردار چشاتو ببینم. زل زده بود تو چشام  و تو سکوت نگام میکرد.چشاش برق میزد و هر لحظه برق چشاش بیشتر میشد  نگاهش تو نگاهم گره خورده بود و پلک نمیزد.با اولین پلک  یه قطره  اشک از گوشه چشاش ریخت پایین.بغض داشت خفم میکرد  ولی لبخند میزدم.از این لبخندای احمقانه که توش با تمام وجود میخوای سعی به تظاهر برای خوب بودن کنی ولی نمیتونی.پرسید خوبی؟با لبخند سرمو تکون دادم.اونم لبخند زد ولی تو بغض صداش نشونی از لبخند نبود.دیگه نتونستم تحمل کنم.سرمو گردوندم سمت شیشه نمیدونم چرا نمیخواستم اشکامو ببینیه.آروم گفت سرتو برگردون خوب ببینمت .بچه منو کجا برده بودی؟باز با لبخند نگاش کردم گفتم وسایلتو آوردم برشون دار بریم.دستامو محکم گرفت تو دستاشو گفت اگه نرم از ماشینت بیرونم میکنی؟این دومین بار بود که حس کردم دستاش سرد تر از دستای منه.همیشه اون داغ ِداغ بود و دستای من سرد.دفعه قبل یادمه درست کنارم رو همون صندلی برای اولین بار اشکاشو دیدم و لمس کردم و اینبار هم...دستمو  برد بالا گذاشت رو لبش .بوسید و آروم گفت  دوستت دارم.نمیتونم توصیف کنم تو اون لحظه چه حسی داشتم.انگار قلبم تو سینه جا نمیشد.انگار ته دنیا بود یه حسی که دلم میخواست همونجا تو همون لحظه تموم بشم.نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم سرمو انداختم پایین و گفتم منم!اصلا حال خودمو نمیفهمیدم .مات و مبهوت بودم. با اون لبخند مزحک  نگاش میکردم و مدام تکرار میکردم که بریم.و اون انگار که هیچ صدایی نمیشنوه با ولع سرتا پامو بر انداز میکرد و هیچی نمیگفت.داشتم دیوونه میشدم.حس اینکه این موجود دوست داشتنی که با تمام وجود میپرستمش الان پیشمه ولی معلوم نیست دفعه بعدی که میبینمش کی باشه داغونم میکرد.مثل دیوونه ها میخواستم فرار کنم از اون لحظه، از اون حس. از سنگینی اونهمه نگاه.باز تکرار کردم  بریم من نهار نخوردم.گشنمه.مسخره ترین دلیلی که ممکن بود ولی مطمئن بودم که خیلی زود جواب میده.گفت بچمو چرا تا این موقع گرسنه نگه داشتی ؟بریم با هم یه چیزی بخوریم؟گفتم نه!با یه نگاه مظلوم گفت فقط همین دفعه قول میدم پسرخوبی باشم.خندیدم گفتم تو همیشه پسر خوبی بودی ولی ما به هم قول دادیم. مگه نه؟آروم گفت خب!دستشو برد سمت دستگیره ماشین که در رو بازکنه یه هو روشو برگردوند موبایلشو گرفت سمت من و کلیک!عکاسی از من با اون حال و روز و قیافه دیدنیم.گفتم بده ببینم چی کار کردی یه هو،اَه چقدر زشت افتادم!دستشو گذاشت رو لبم گفت به بچه من دیگه توهین نکن خیلی هم خوشگله.و درو باز کرد رفت پایین .قبل از بستن در باز دستمو بوسید محکم تو دستاش فشار داد و گفت مراقب دخترم باش.سرمو به علامت تایید تکون دادم .درو بست و پا رو گذشتم رو گاز .از تو آینه ماشین میدیدمش که از پشت به ماشین خیره بود و اشکهای من که بی امون میریخت پایین.اون ایستاده بود و من هر لحظه ازش دورتر میشدم .همیشه از این فاصله لعنتی بدم میومده. کاش میتونستم همه فاصله هارو از بین ببرم .کاش میتونستم همونجا تا ابد کنارش بمونم کاش...

                                            

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:24 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

دلم میخواد بنویسم..یه عالمه حرف رو دلم تلنبار شده.یه عالمه حس سر درگم و گیج کننده.اما نمیشه.نمیتونم.دل و دماغشو ندارم.دلش اگه بیاد دماغشم خودم میارم.قول میدم!

پ.ن:مرسی از اون دوست جونای گلی که تو کامنت های خصوصیشون یه عالمه حس خوب بهم دادن.مثل همیشه یادم آوردن که هیچوقت باوجود حضورشون تنها نیستم.یه عالمه دوستتون میدارم از صمیم قلب.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:50 توسط دختری به نام ..خانومی..

الان درست سه روز و نوزده ساعته که صدامو نشنیدی...برای تو که سه چهار ساعت بیشتر فاصله بین تماس های تلفنیت نبود خیلی زیاده نه؟یادته  من ازقبض تلفن ها و قطعی های میان دوره شاکی بودم و تومیگفتی من کمتر از این نمیتونم ,دلم تنگ میشه؟الان فقط میس کال میدی! هر وقت که به گوشیم نگاه میکنم ۵-۴ تا میس کال دارم.انقدر تعدادشون زیاد بود که پروفایل شمارت رو سایلنت کردم که بیشتر از این تابلو نباشم.با هم قرار گذاشتیم که دیگه تماسی نداشته باشیم و تو مثل همیشه سر قولت هستی.ولی مدام میس کال میدی و من هر روز شاید نزدیک سی چهل بار شمارت رو رو گوشیم میبینم وشاید  ده ها برابراین عدد و رقم ها بهت فکر میکنم.برای من و تو با اون همه وابستگی تا اینجاش رکورد باور نکردنیه.شاید چون با منطق و احساس هر دو درکنار هم تصمیم گرفتیم.چون باید ها و نباید ها و ارزش هامون رو زیر پا نگذاشتیم وقول دادیم که هیچ وقت این کار رو نکنیم.چون عهدمون رو با دلهامون بستیم و فراموش نکردیم از کجا شروع کردیم و به کجا رسیدیم.راضی شدیم به رضای خدا و همه چیز رو سپردیم به خودش.شاید سهم من از این جدایی تحمل درد دوری باشه اما تو باید بجنگی.برای داشتن من باید با سرنوشت بجنگی و جلو بری(کاری که من نکردم!!) وبه دوش کشیدن بار درد جدایی که دیگه حالا بهم ثابت شده  تحملش برای تو خیلی سخت تر از منه.هر روز بارها و بارها همه چیز رو تکرار میکنم و در نهایت به این نتیجه میرسم که من هیچ وقت به اندازه تو عاشق نبودم و گذشت نداشتم و شاید حالا دارم به همین جرم به زندگی جواب پس میدم.ولی تو چرا؟این یه بازی دو طرفه است.تویی که از همه چیزت برای عشقت گذشتی و میگذری تو داری تقاص چی رو میدی؟نمیدونم.مخم دیگه کار نمیکنه.فقط دارم سعی میکنم منطقی باشم.تو داری تلاشت رو میکنی.هنوز صدای حرفهای آخرت تو گوشمه..گفتی که هیچ وقت کوتاه نمیای.گفتی که تو مال منی و من نمیگذارم هیچ کس تو رو از من بگیره حتی خودت!همیشه این جذبه و قاطعیت مردونه ات برام شیرین و دوست داشتنی بوده.تو خوب و کاملی.یه پسر مرد صفت ِخوش تیپ و خوش پوش و تحصیلکرده با یه قلب مهربون وآبی.با دو تا چشم مشکی ِپر از عشق که دل من رو میبرد وقتی از ماشین پیاده میشد برای خرید و طبق عادت همیشگیش دستاشو میکرد تو جیبش و با قدم های جنتل و مردونه حرکت میکرد و یه هو وسط راه سرشو برمیگردوند و چشمک یواشکیش رو با اون لبخند دوست داشتنی رو لبش تحویل من میداد. اگر چه قانون این زندگی به من و تو نشون داد  با وجود همه این خوبیها و هزارجور خوبی و برجستگی های ظاهری و موقعیتی و شخصیتی بازهم حاشیه هایی هست که به چشم میاد!!ولی برای من تو همون یکی یه دونه ی دوست داشتنی هستی که بالاخره تونست صاحب قلب من بشه.همونی که  بااحساسش منو به اوج بردو طعم شیرین ترین لذت ها و قشنگترین لحظه ها رو به کام دلم ریخت..همیشه دوست داشتم و خواهم داشت عزیز دوست داشتنی ِمن.

**خیلی چیزها رو باید گفت برای توضیح درست اینکه چی شد و وچطور شد که من و آقا قشنگه این تصمیم رو گرفتیم. شاید درستش این باشه که من این تصمیم رو گرفتم واون برخلاف همیشه که با هر تصمیمی که باعث ذره ای دور شدن ما از هم میشد مخالفت میکرد,فقط و فقط به امید بهتر شدن شرایط برای آینده! موافقت کرد.جزییات زیادی هست  که نمیتونم اینجا بگم.شاید به تدریج در میون حرفها و روزمرگی هام بتونم بهشون اشاره کنم ولی حالا نه.مرسی برای همه توجه ها ومهربونیهاتون.من همتون رو میخونم ولی با حال و حوصله این روزام و این سرعت بالای اینترنت تو ایران نمیتونم کامنت بگذارم.جواب کامنتهاتون رو سعی کردم  تو کامنت دونی بدم.بازم مرسی دوستای گلم**

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:30 توسط دختری به نام ..خانومی.. |

تموم خاطرات مشترکمون مثل یه سریال تکراری رو پرده چشام بارها و بارها تکرار میشه..بغض همه وجودمو پر میکنه احساس خفگی میکنم..اشک میریزم..خالی میشم از خودم  پر میشم از تو...بازهم اشک میریزم.نه هق هق نمیتونم بکنم نباید صدای اشک هام رو کسی بشنوه .نه حتی کسی هم نیست که براش درد دل کنم..نه اصلا دلی ندارم که درد داشته باشه !دلم رو که دادم به تو.آها این دل توه  که تو سینم داره جون میده.من که به تو قول داده بودم همیشه مراقبش باشم.پس چرا حالا نمیتونم؟راستی دل من هم همونقدر داره تورو اذیت میکنه؟الهی فدات بشم من که هیچ وقت نخواستم اذیت شدنتو ببینم ولی دلم طاقت جدایی نداره.تو که خوب میدونی عزیز دردونه..تحملش کن.باشه؟آخ اگه بدونی چه حالی دارم این روزا.بین زمین و هوام.خالی ام خالی از همه چیز.آخه همه چیزم تو بودی مگه نه؟دوست داشتم مگه نه؟چقدر؟تو بگو..آها ،همون هوارتا..هوارتای پُر ِپُر.میخوام حرف بزنم میخوام بنویسم اما نمیشه تار میبینم این اشکا چرا بند نمیان.نمیتونم مانیتورم رو ببینم .میبینی؟باز مماخمو خیس کردم.یادته همیشه میگفتی هیچوقت تنهایی مماخ بچمو خیس نکنی ها..مال خودمه..یادته وقتی صدام تو مماخی میشد اول دعوام میکردی بعد کلی قربون صدقه ام میرفتی .یادته؟من همه چیز خوب یادمه.همه دیوونه بازیهامون.با این همه خاطره کجا برم؟سرم سنگین شده نفسم بالا نمیاد..دارم دیوونه میشم..میخوام داد بزنم..من بی تو کجا برم؟خداااااااااااااااااا

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 0:47 توسط دختری به نام ..خانومی..

چقدر خسته ام..چقدر دلتنگم..

همه اتفاقایی که تو این مدت افتاد مثل یه کابوس تلخ تو مخیله ام تکرار و از جلو چشام رد میشه ..از تو ذهنم عبور میکنه و رد پاشو با تر کردن چشام پر رنگ تر میکنه.این بغض لعنتی خفه کننده داره گلو مو فشار میده. از غروب تا حالا ته گلوم جا خوش کرده و هر ساعت که میگذره بیشتر احساس خفگی بهم دست میده.دلم میخواد یه گوشه تنها و آروم پیدا کنم و یه دل سیر با صدای بلند زار بزنم.

هنوز نتونستم عمق لحظاتی رو که بر ما گذشت و خواهد گذشت درک کنم انگار همه چیز توهم بوده..یه توهم گذرا یا یه خواب تلخ و بیمزه!با چه سرعتی و به چه سادگی همه چیز یه هو بهم ریخت.صدای شکستنت رو قلبم خیلی خوب شنید هرچند که تو مثل همیشه آروم و مردونه شکستی و سعی کردی خم به ابرو نیاری..هرچند که..اینو خوب میدونم جلو هر کسی با اقتدار بایستی و نخوای که کم بیاری ولی آخرش همه بغض هاتو تو سینه من خالی میکنی.تو هیچ وقت نتونستی و حتی نخواستی که برای من چیزی جز روح بی پرده ی درونت باشی.نمیتونم در قالب کلمات احساساتم رو بیان کنم نمیتونم بگم چی کشیدم و چی کشیدی نمیتونم تصور کنم که بعد از این بر سر من و تو و این فاصله چی خواهد اومد..نمیتونم

ما با هم زندگی کردیم جون گرفتیم خندیدیم گریه کردیم بحث کردیم اما هیچ وقت قهر نکردیم هیچ وقت از هم جدا نشدیم حتی برای یک لحظه!در بد ترین شرایط، در اوج ناراحتی ها، حتی دست تو دست هم به هم اخم کردیم و باز لبخند زدیم و حالا...باید باور کنم این جدایی رو اگرچه قلب من تا همیشه برای تو خواهد زد و من تا همیشه تنها خانومی قلب تو خواهم موند.اگرچه هر شب سر ساعت  نه قلب هامون برای هم برای هزار ها هزارمین بار خواهد تپید و تو تاریکی آسمون  برق چشمهای پر از التماس هم رو خواهیم دید..ولی من بی تو و تو بی من..بی صدای تو من چه کنم؟

حالا که اینهمه به هم نزدیک شدیم. حالا که تو آینه ی چشات رنگ چشمهای خودم رو دیدم حالا که نفسهام رو بو کردی و عاشقونه تو گوشم دوست دارم هاتو زمزمه کردی..حالا که گرمی دستات رو نفس کشیدم کجا برم بی تو؟تا کی تحمل کنم؟تا کی تحمل کنیم؟مگه میشه بی شب بخیر های تو، بی بوسه های یواشکیت، بی دوست دارم های از ته دلت شب ها رو صبح کرد؟مگه میشه تو رو داشت ولی نفس نکشید؟من با اینهمه دوری چه کنم؟دارم ناله میکنم دارم اشک میریزم تموم تنم داره میلرزه دارم جون میکنم..میفهمی؟آره سرنوشت من با تو ام..طاقت دیدن دلخوشی های نصف و نیمه ما رو بعد از اونهمه دوری نداشتی؟نتونستی ببینی بعد از اون همه فراغ حالا دستهامون  به هم نزدیک شده؟این انصاف بود؟مگه چقدر طول کشید؟خدایا صدای ناله های شبونه ما رو تو شنیدی ..شنیدی که از ته قلب صدات کردم مگه میشه هق هق یه مرد و شنید و تو رو قریاد نکرد؟من که جز تو کسی رو نمیشناسم من که همه چیزم تویی من که همه سرنوشتم رو سپردم دست خودت..نا شکری نمیکنم ولی به همه شکوه و عظمتت قسمت میدم که تنهاش نگذاری..تنهام نگذاری.من از اینجا به بعد همه گله هام رو فقط میارم پیش خودت چون دیگه سنگ صبوری ندارم که درد دلامو گوش کنه و با قربون صدقه آرومم کنه ..دیگه اون صدای گرم اون خنده های عاشقونه اون تکیه گاه خستگی هام رو ندارم سپردمش به خودت تا هر وقت که خودت صلاح دونستی بهم برش گردونی..پس درد هامو خوب گوش کن و مرهم زخم هام باش.شکوه هامو صبوری کن و صبرم رو بی اندازه..حتما مصلحتت بوده که ازهم دورمون کنی پس طاقت این دوری رو به هر دومون بده..خدایا سپردمش به تو..جز تو کسی رو نمیشناسم که مراقب قلب پر از احساسش  باشه وهمراه خستگی هاش..دیگه نمیتونم..

خودت مراقبمون باش

 

+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 3:57 توسط دختری به نام ..خانومی.. |