سرم به شدت درد میکنه.چراغ رو خاموش کردم و رو تخت دراز کشیدم.از بیرون اتاق صدایی نمیاد.خونه تقریبا آرومه.چشامو بستم و دارم تو افکارم غلط میخورم.جند دقیقه بیشتر نمیگذره که از بیرون پنجره صدای کل کشیدن یه گروه خانوم شاد و شنگول سر ریز میشه تو فضای اتاق وسکوت و تاریکی و سریال تکراری خاطرات من رو به هم میریزه.یک آن خودم رو میگذارم جای عروس خانومی که الان دارن براش کل میکشن.کاملا خودم رو تو همون موقعیت تصور میکنم و سعی میکنم خوب اون حالت رو احساس کنم.تو عمق تصوراتم غرق میشم تا شیرینی احساس مبهم یکی شدن با کسی که سالها برای داشتنش با سرنوشت جنگیدی رو زیر دهنم مزه مزه کنم.لبخند میزنم و خودمو میسپارم به سیل افکاری که به ذهنم هجوم میارن ومن و باخودشون میبرن.انگار کاملا تو هجوم امواج خیالی غرق شدم .قلبم شروع میکنه به تند تز زدن.ضربان نبض های شقیقه ام رو به راحتی میتونم احساس کنم ،این سر دردم رو تشدید میکنه ولی حاضر نیستم طعم شیرین اون احساس مبهم رو ز دست بدم.از بیرون همچنان صدای کل کشیدن ممتد ادامه داره و انگار دارن منو تو سیر خیالم همراهی میکنن.هنوز با چشمای بسته دارم لبخند میزنم که یه قطره اشک از گوشه چشام سر میخوره پایین و رو بالشت جا خوش میکنه.انگار تموم دردای دل من رو از اعماق سلولهای روحم با خودش بیرون میکشه و میاندازه روی روبالشتی سرخ و سفید.دارم یه جور احساس سبکی میکنم یه هو یه دست نامرئی منو از میون نقاشیهای خیالی میکشه بیرون و پرتم میکنه روی تخت تو همون اتاق تاریک که حالا دوباره آروم شده با سردردی که در تمام طول این مدت همراهیم میکرده.دارم تو خلسه ی افکارم غلط میخورم که صدای پیانوی قند عسل آفجی بزرگه بلند میشه .خوابهای طلایی رو میزنه.منو میبره تو یه فضای روحانی .یه جایی که حس میکنم به جز یه نیروی قدرتمند که همه مسیر زندگی از اون سرچشمه میگیره هیچ چیز دیگه ای تایین کننده نیست.دستهامو میگذارم تو دستهای اونو با تمام وجود سعی میکنم به اون نیرو متصل بشم..با غوغای ستارگان دارم تو آسمون خیالم پرواز میکنم.انگار امروز صداهای بیرونی دارن منو با خودشون به هرجایی که میخوان میکشونن و من بیخیال خودمو میسپارم به جریان فکر و امواج رویایی صداهایی که از میون سلولهای دیوار لیز میخورن و فضای اتاق رو پر میکنن.تو خلسه ی افکارم دارم به یه جاهای تازه میرسم..هدفهای بزرگ قدمهای بزرگ میخواد و اراده هایی بزرگتر.پس بگذار تو مسیر این اهداف دستهام تو دست همون نیروی بی انتهای ممتد باشه تا از خستگی بزرگی این قدمها زمین نخورم!
پ.ن:ثمین عزیزم میس کالت رو دیدم .تو بیمارستان بودم و طبق معمول گوشیم سایلنت بود!از اون روز هر چی سعی میکنم باهات تماس بگیرم موفق نمیشم.یعنی اشکال از خط هاست؟
کی میتونه بفهمه چی کشیدی چی کشیدم؟چه روزایی رو پشت سر گذاشتیم.از کجا شروع کردیم به کجا رسیدیم.کی میتونه بفهمه کجای راهیم.چی در انتظارمونه ..داریم چی کار میکنیم؟کی میتونه بفهمه من دارم با خودم و تو این سر نوشت چی کار میکنم؟اینجا یه خونه امنه برای ناگفته های من برای حرفهایی که رو دلم سنگینی میکنه .برای کم کردن بار اینهمه قصه های ناخونده ی دل من...از هفته پیش تا حالا از اون روز ..اون روزی که متا به داد دلت رسید و من و تو رو کنار هم نشوند وبابا بهم اخم کرد و فرستادم تو اتاق که باهات حرف بزنم و حرفاتو بشنوم.از اون روز و روزای بعدش که پر بود از گریه و اشک های من و تو که با بوی نفسهامون قاطی میشد و من و تو رو دیوونه تر از قبل میکرد ساعتها نانوشته رو دلم تلنبار شده که مثل یه بغض گلومو فشار میده...توی اون اتاق تنها من بودم و تو ..تنهای تنها! لحظه ای که روزها آرزوی رسیدنش رو میکشدیم .چقدر برام گفته بودی از رویای رسیدن اون روز و حالا... من و تو تنها روبروی هم ایستاده بودیم. چشات پر از حرف بود اما لبات چیزی برای گفتن نداشت.دستمومحکم گرفتی تو دستات و منو نشوندی رو پاهات.گفتی هیچی نگو فقط میخوام نگات کنم و من زیر بار اونهمه نگاه مثل مجسمه کرخت شده بودم.زل زده بودی تو چشامو دستهامو آروم نوازش میکردی و دونه های اشک آروم و بی صدا از گوشه اون چشای مردونه و پر از عشقت میریخت پایین.صورتت رو آوردی جلو و با نوک انگشتات تمام اجزای صورتم رو نوازش کردی .مثل یه خط ممتد از رو پیشونی تا چشمها و گونه هام, به لبم که میرسی آروم انگشتت رو میبوسم.انگشتی که حالا از شدت اشک های من خیس خیس شده رو میگذاری رو لبت و میبوسی.هیچ حرفی نمیزنیم تنها اشک میریزیم و تو عمق نگاه هم غرق میشیم.اون صورت جذاب مردونه که همیشه دل منو میبرد چقدر لاغر شده.فقط یکماه..فقط یکماه بی خبر بودیم از هم...تو چی کشیدی تو این مدت؟حالا میتونم بفهمم عشق یعنی چی..عاشق شدن یعنی تحمل چه دردی...وای که چقدر سخته تحمل دیدن کسی که تا سر حد پرستش دوستش داری تو اون حالت.انگار ثانیه ها رو میشمره و با نگاهش تموم وسعت صورتت رو میبلعه و تنها اشک میریزه و تو هیچ کار دیگه ای نمیتونی بکنی جز اینکه بگذاری اون ثانیه های لعنتی که توشون خودت رو پر از نفرین کردی به خاطر تموم رنج های ندیده ای که عزیزت کشیده بگذره و باز تنها اشک...نمیدونم چقدر گذشت.چقدر تو اون حالت بودیم تا اینکه لبهات حرکت کرد و آروم دوستت دارم هاتو زمزمه کردی و گرمای نفسهات صورتم رو نوازش داد.هنوز هم بعد از اونهمه تحمل دوری وسختی به خاطر من ،اولین جملت دوستت دارمه.این دوستت دارم مثل یه سیلی میمونه به صورتم یه سیلی محکم اما شیرین و دوست داشتنی که لذت شنیدنش به مراتب بیشتر از درد سوزندگیشه.میگی..برام حرف میزنی و از همه اونچه تو این مدت بهت گذشته میگی ..میگی و من فقط گوش میدم و اشک میریزم.کی میتونه بفهمه که من تو اون لحظات چقدر دلم میخواست همونجا و برای همیشه میموندم و تموم میشدم.کی میتونه بفهمه عمق اون فریاد هایی رو که توش خدا رو صدا میزدم و توخودم خفشون میکردم.کی میتونه اوج عجز و استیصال من رو تو اون لحظات درک کنه.شاید دردی مثل پرپر شدن یه بچه توآغوش مادرش یا مرگ یه پدر جلو چشمای فرزندش یا..نمیدونم...فقط اینو میدونم که انگار قلبم رو چنگ میزدن.نفسم بالا نمی اومد.تنها گوش میدادم و اشک میریختم و بی صدا با چشمهات حرف میزدم تا شاید بفهمی اوج دوست داشتنی رو که شاید هیچ وقت به پای عشق تو نرسه .شاید بیش نباشه اما کم هم نیست که به اندازه است.به اندازه تمام اون لحظه هایی که توشون تو رو از زندگی التماس کردم و دندون رو جیگر گذاشتم و باز راضی شدم به رضای اون بالایی که میدونم غیر از خیر و خوبی برای بنده هاش هیچی نمیخواد.اونهمه مدت حرف زدی و گفتی و گفتم و تونگاه هم غرق شدیم و ناگفته ها رو شنیدیم و باز...آخرش این شد که خودم رو بارها و بارها به خاطر اون ایمیل کذایی سرزنش کنم و تو در عین بزرگی باز همه اونچه گذشته رو نادیده بگیری و یکبار دیگه فرصت بخوای برای تلاش دوباره..تموم مدت اون چند ساعت که به قیمت هق هقهای بی بهونه من تو آغوش تو و نوازش های دستهای مهربونت و خشک شدن چشمه ی اشکات تموم شد گرچه تلخ، اما پر بود از شیرینی باور حضور تو و تکرار دوباره ی تموم خوشی ها و ناخوشی رقم خورده ی بین ما.و شاید رقم خوردن فصلی دیگه از رابطه ی پر از فاصله و جدایی ما که با وجود تموم یکدلی ها و نزدیکی احساسی همیشه از هم دور بودیم و اینروزها بیشتر از قبل .چه فرقی میکنه دونستن اینکه چرا؟چه فرقی میکنه نوشتن جزییات چرا هایی که بین من و تو فاصله انداخته وقتی هنوز خیلی ناگفته های نا نوشته از قصه ی من و تو مونده...چه فرقی میکنه گفتن و نگفتن ناگفته هایی که تو دوستشون نداری، وقتی رنگ احساس تو و وابستگی من مهمترین رنگ برگهای دفتر این خونه ی کوچیک مجازیه.

پ.ن:من رو ببخشید اگه هیچوقت واضح نمی نویسم که چی باعث اینهمه فراز و نشیبه .شاید چون میدونم اون عزیزی که اینجا به خاطر حضور اون شکل گرفته همیشه اینطور خواسته.
با بچه ها نشستیم رو زمین و داریم کباب میخوریم.متا از دیروز می گفت هوس کباب کرده.با همسر آینده که دوست و همکلاسی چندین ساله مون بوده اومدن دنبالم .من بابا صداش میکنم !تو خونه بابا ،رو یه زیر انداز آبی تیره بی توجه به نهارخوری شش نفره که بیشتر شبیه میز تحریر ه دور هم چهار زانو نشستیم و چرت و پرت میگیم,میخندیم و نهار میخوریم.متا هر چند دقیقه یه اس ام اس براش میاد و من هی سر به سرش میگذارم و حسودی میکنم.یه هو زنگ درو میزنن .میگم بابا مهمون داشتی؟میگه نه بابا.یه نگاه سر سری به صفحه آیفون میاندازه و میره پایین.میدوم پشت سرش درو میبندم .به متا میگم این بابای ما خوشحاله ها نمیگه ما هویجوری واسه خودمون این وسط ولو ایم ملت میبیننمون! میشینم سر جام به غذا خوردن ادامه میدم.اینبار در میزنن متا میپره به طرف در .درو باز میکنه .بابا با یه نفر دیگه میاد تو.چشام از تعجب گرد میشه.قلبم شروع میکنه به تند تند زدن.خشکم میزنه.نمیتونم هیچ حرفی بزنم.انگار که لال شده باشم.از جام تکون نمیخورم.سلام میده آروم میاد تو کنارم میشینه.زل میزنه تو چشام.داغونه...صورتش خیلی لاغر شده شده.موهاش آشفته ریخته رو صورتش.نگاهش خیره است به صورتم و من مات و مبوت موندم.یه نگاه به متا میکنم و یه نگاه به بابا.به متا میگم من میکشم تو رو.اخم میکنه میگه فقط خفه شو!منم و یه لقمه تصفه که تو دستم وا رفته و یه عالمه تعجب و آقا قشنگه که کنارم نشسته و تو چشام زل زده.چقدر تو این مدت اذیت شد چقدر اذیتش کردم.از آخرین باری که دیدمش حد اقل هفت هشت کیلو لاغر تر شده.این چند روز اخیر که رسما عذابش دادم.با اون ایمیل خداحافظی کذایی و بی جواب گذاشتن تماس ها و اس ام اس هاش.بیشتر از صد تا پیام تو یه روز که تو هر کدومش یه دنیا غم بود و یه عالمه سوال بیجواب.با تمام وجود ناله کرده بود و من تنها خوندم و اشک ریختم و دیگه هیچی.همشون بیجواب موند!با اینکه میدونستم کوتاه نمیاد اما بازم اصرار داشتم خودمو قانع کنم که اینطوری بهتره!از صبح همش منتظر بودم یه جایی ببینمش.جلو بیمارستان,پانسیون,تو خیابون یا هر جای دیگه ولی امروز و تو این شرایط نه...

چشام خسته است..انقدر اشک ریختم امروز که دیگه توانی برای باز نگه داشتنشون ندارم..شاید فردا نوشتم.از امروز..از گره خوردن نگاه های پر از التماس ما و یه دنیا اشک و راز و نیاز..تو دلم غوغایی به پاست..شاید فردا نوشتم..از امروز..از تو..از من..از ما..
وقتی مینویسم انگار یه قسمت از فشار روانی رو که روحم داره تحمل میکنه بر میدارم.انگار که تقسیم میکنم درد دلهامو ,انگار کسی هست که میفهمه.میتونه درک کنه من رو.خود واقعیم رو.احساس درونی رو که از عمق قلبم بلند میشه و میفهمه.من رو میفهمه و این ناخود اگاه بهم حس خوب میده.خیلی بده که حس کنی اونقدر تنهایی که هیچ کس نمیتونه درک کنی کی هستی کجای این دنیا داری سیر میکنی و تو دلت چی میگذره.اینجا شاید من بی نقاب ایستادم و از خودم حرف میزنم.اینجا از صورتک های بی معنی لبخند و تظاهر برای پنهان کردن درونیاتم خبری نیست.چقدر خوبه که اینجا رو دارم.حتی اگر در واقع هیچ کس اینو ندونه..هیچ کس نفهمه و سطر به سطر این جملات که از من میگه برای کسی معنی نداشته باشه اما ته دلم خوشحاله...برای حضور تو .تویی که میای و من رو میخونی شاید لبخند میزنی.شاید متاثر میشی و شاید هم بی تفاوت این پیج رو میبندی و میری سراغ پیج بعدی که رو صفحه دسکتاپت مینیمایز شده!اینجا من حضور دارم.یه دختر بیست و چهار ساله که سال اخر درس خوندن تو رشته مورد علاقش رو میگذرونه.پزشکی!رشته ای که براش اولین و آخرین بود و از وقتی خودش رو شناخت همیشه تو رویاهاش خودشو تو یه روپوش سفید با یه گوشی مشکی و براق دور گردنش و یه لبخند مهربون بالای سر یه دختر کوچولوی بد حال دید و امروز چند قدم بیشتر با رویاش فاصله نداره اما دنیای امروز براش خیلی بزرگتر از اون بیمارستان کوچیکیه که هر از گاهی از بلند گوش صدای پیج کردن اسمش بلند میشه.دنیای امروز قد درد دلهای مادر اون دختر قد غصه های ریز و درشت خودش ..قد دلتنگیهای شبونش.قد لحظه های دردناک جداییش.قد کیلومتر ها فاصله بزرگ شده!تو دنیای امروزش باید انتخاب کنه.نه فقط آرزو کردن کافی نیست.رویا هاش رو باید با مداد عقل رنگ بزنه باید با دستهای خودش نقاشی های رنگی خاطراتش رو خط خطی کنه, بعد سعی کنه دفتر نقاشیش رو یه گوشه ای قایم کنه تا کسی نقاشی های خط خوردشو نبینه وشبها آروم و بی صدا برای خط خوردن نقاشی هایی که با یه دنیا عشق کشیده شده گریه کنه.ولی باز صبح که بیدار شد به آفتاب سلام کنه .نقاب لبخند به صورتش بزنه و پیش به سوی اون تصویر رویای کودکی...پزشک خندون!ولی این روزا نمیتونم انکار کنم که یه بخش از وجودم رو گم کردم.یه بخش از وجودم که رنگ احساس بود و با تمام وجود سعی میکنم که نرم دنبالشو هیچ جایی پیداش نکنم.دارم خودمو میزنم به اون راه.اینو خیلی خوب درک میکنم ولی با اینکه سر خودم رو کلاه بگذارم هیچ مشکلی ندارم.چقدر خوبه که اینجا رو دارم که برای خودم و تویی که منو میخونی بنویسم که دارم چی کار میکنم.بگذار فردا که خودمو خوندم بدونم که میدونستم دارم چی کار میکنم!رنگ فردا چه رنگیه؟رنگ همون روپوش سفید که هنوز هم مهمترین رویای زندگیمه یا قرمزه رنگ احساس همون رنگی که اون خیلی دوستش میداشت , یا یاسی ..رنگ شیرین دفتر نقاشی خط خورده ی من؟!بگذار خومو بسپارم به دستهای زمان بگذار تو آغوش بیخیالی رها بشم حتی اگر به قیمت فراموش کردن جای قایم کردن اون دفتر نقاشی دوست داشتنی تموم بشه..
هر شب راس ساعت ده شب صدای فریاد های الله اکبر همه فضا رو پر میکنه.فریادها از میون مردم شهر و کوچه و خیابون میگذره.پا میگذاره تو حیاط تاریک خونه.از لا به لای برگهای گردو رد میشه..گلبرگهای گل سرخ رو جا میگذاره از میون ریسه های لغزنده بید مجنون عبور میکنه, میرسه به ایوون و از لای در میاد تو خونه.خونه بوی الله اکبر میگیره.فضای گوشم پر میشه از یه دنیا فریاد و دلم پر از بغض وخشم فرو خورده ای که تو گلوم جا خوش کرده.آروم و زیر لب زمزمه میکنم..الله اکبر.. حنجره ام جون میگیره..صدا بلند تر میشه..ضربان قلبم بالا میره.. صحنه های لت و پار شدن جوونای مملکتم مثل یه سریال تکراری تو ذهنم تکرار میشه .صورتم گل میاندازه اشک تو چشام جمع میشه .با تمام وجود سعی میکنم جلو پایین ریختنش رو بگیرم .بدنم شروع به لرزیدن میکنه..زمزمه هام رنگ دیگه ای میگیره.از جنس فریاد میشه..فریاد میزنم الله اکبر..الله اکبر..سی سال پیش شاید همین زمزمه ها بود که رعد شد..صاعقه ای زد و طوفان انقلاب رو به پا کرد.امروز باز هم زمزمه ها رو به آسمون میره و فریاد میشه..این فریاد از عمق قلب ملتی بلند میشه که خیلی وقته نادیده گرفته شدن.خیلی وقته فراموش شدن.خیلی وقته که خیلی ها یادشون رفته طوفان دل این ملت بزرگترین کشتی های قدرت رو درهم میشکنه چه برسه به قایق حصیری کوچیکی که بعضی ها با نیرنگ میسازن و میخوان باهاش حکمران این دریای بی انتها بشن ولی افسوس که غافلن از طوفانی که اگه به پا بشه قایقرانهای سرخوش و سرمست رو آرزو به دل رنگ ساحل میگذاره.کاش میفهمیدن..کاش میفهمیدن و به خودشون می اومدن.فراموش کردن این لحظه ها..فراموش کردن این ظلم ها..فراموش کردن اینکه ما اعتماد کردیم اما نادیده گرفته شدیم یعنی فراموش کردن سالها یی که خون جوونهامون رو دادیم و پر پر شدیم.مگه کسی یادش میره که چی کشیدیم؟مگه کسی فراموش میکنه که سی سال پیش برای چی جنگیدیم و چی رو به دست آوردیم؟این روزها دارن چی رو از ما میگیرن؟بعد از سی سال به کجا رسیدیم؟امروز تو دل مادر اون جوونی که چند روز پیش پر پر شد چی میگذره؟امروز کی رو زخم ضربه های باتوم دختر دانشجو مرحم میگذاره؟امروز ما داریم تقاص چی رو پس میدیم؟همون حماسه ملی رو؟همون روزی که پیر و جوون صف بستیم و ساعتها منتظر موندیم تا بگیم هنوز هم هستیم و هنوز هم انتخاب میکنیم؟اما نه..اینا میگن دیگه ما انتخاب نمیکنیم.ما فقط هستیم.باید باشیم تا برامون انتخاب بشه.حرف بالا و پایین هم بزنی از بالا میکوبن توی سرت که تو کارت به این کارها نباشه مثل بچه خوب سرت رو بنداز پایین و بگو چشم.زهی خیال باطل..اینها فراموش کردن کسی که چیزی رو برد بالا راه پایین آوردنش رو هم میدونه..اینها خیلی چیزهای دیگه رو هم فراموش کردن.فراموش کردن که دنیا پیشرفته تر از اونی شده که جلو پست چی ها رو بگیری تا نامه ها به دست صاحباشون نرسن.روزنامه نگار ها رو از قلم زدن محروم کنی تاصفحه روزنامه ها عاری از جرم و جنایت بمونه..امروز با قطع کردن خط ها و فیلترینگ سایت ها نمیشه تو گوش مردم پنبه کرد تا نشنون و چشمهاشون رو بست تا نبینن..امروز همه سراپا چشم و گوشن...کاش زودتر به خودتون بیاین..کاش زودتر بفهمین که این مردم بیدی نیستند که به این بادها بلرزن.این رو بارها و بار هاثابت کردن.تا دریای پر تلاطم این مردم طوفانی نشده فکری به حال دل سوخته و حق از دست رفته مردم کنید...