شاید سخت..شاید با بغض..شاید با یک دنیا دلتنگی و شاید با درد پشت سر گذاشتن یک دنیا خاطره اما وقتش رسیده است که بار سفر ببندم ..خیلی وقت بود که در مجادله با خودم بودم جراتش را نداشتم..یک جورهایی به خود کشی میمانست برای منی که بخشی از وجودم در نوشتن تعریف میشود.خیلی از حرفهای دلم را برای شما زده ام خیلی از ناگفته های زندگی ام را برای شما گفته ام و خیلی از نادیده های وجودم را برای شما عریان کرده ام .. روزها نه سالهایی را در کنار هم پشت سر گذاشته ایم که شاید به روزهای اولش برگردیم امروزمان را باور نکنیم .نمیدانم حد اقل برای من که اینطور است. در کنار هم بزرگ تر شدیم! دلتنگی هایمان را با هم قسمت کردیم گاهی تنها با یک جمله گاهی با یک لبخند و گاهی با ایمیل ها طولانی حضورمان را بارها و بارها برای هم تکرار کردیم..دست هایمان را در هم گره کردیم و نگذاشتیم روزگار تنهاییمان را باور کند که همیشه بیش یا کم کنار هم بودیم..
امروز اما به رفتن که فکر میکنم یاد آوری همه اینها کوله بار دردم را سنگین تر میکند.چرا و چگونه اش را نپرسید همینقدر را بدانید که صلاح شاید در همین است!همیشه برای همه محبت هایی که در حقم کرده اید تشکر کرده ام و میکنم.حتی شما که خاموش اما همراه من بودید ،به تک تک شما مدیونم به بعضی ها بیشتر.بعضی که قدم از دنیای خواندن و نوشتن فرا تر گذاشتند و با خوشی و نا خوشی هایم،با بغض و خنده هایم به حق لبخند زدند و بغض کردند.هیچ کدامتان را فراموش نخواهم کرد. خوشبختی، موفقیت و شادی روز افزونتان آروزی قلبی من است .به یاد همه تان خواهم بود شما هم گاهی یادی از ما کنید.کسی چه میداند شاید یک روزی یک جایی دوباره همدیگر را دیدیم!ایمیل من همین گوشه وبلاگ است خوشحال میشوم اگر هر زمانی فکر کردید که شاید کمکی از من در هر زمینه ای ساخته است خبرم کنید.اگر قابل بدانیدم من همیشه با شما هستم. به قول عزیزی دوستی ما تا ندارد..
التماس دعا..حق نگهدارتان