تموم خاطرات مشترکمون مثل یه سریال تکراری رو پرده چشام بارها و بارها تکرار میشه..بغض همه وجودمو پر میکنه احساس خفگی میکنم..اشک میریزم..خالی میشم از خودم پر میشم از تو...بازهم اشک میریزم.نه هق هق نمیتونم بکنم نباید صدای اشک هام رو کسی بشنوه .نه حتی کسی هم نیست که براش درد دل کنم..نه اصلا دلی ندارم که درد داشته باشه !دلم رو که دادم به تو.آها این دل توه که تو سینم داره جون میده.من که به تو قول داده بودم همیشه مراقبش باشم.پس چرا حالا نمیتونم؟راستی دل من هم همونقدر داره تورو اذیت میکنه؟الهی فدات بشم من که هیچ وقت نخواستم اذیت شدنتو ببینم ولی دلم طاقت جدایی نداره.تو که خوب میدونی عزیز دردونه..تحملش کن.باشه؟آخ اگه بدونی چه حالی دارم این روزا.بین زمین و هوام.خالی ام خالی از همه چیز.آخه همه چیزم تو بودی مگه نه؟دوست داشتم مگه نه؟چقدر؟تو بگو..آها ،همون هوارتا..هوارتای پُر ِپُر.میخوام حرف بزنم میخوام بنویسم اما نمیشه تار میبینم این اشکا چرا بند نمیان.نمیتونم مانیتورم رو ببینم .میبینی؟باز مماخمو خیس کردم.یادته همیشه میگفتی هیچوقت تنهایی مماخ بچمو خیس نکنی ها..مال خودمه..یادته وقتی صدام تو مماخی میشد اول دعوام میکردی بعد کلی قربون صدقه ام میرفتی .یادته؟من همه چیز خوب یادمه.همه دیوونه بازیهامون.با این همه خاطره کجا برم؟سرم سنگین شده نفسم بالا نمیاد..دارم دیوونه میشم..میخوام داد بزنم..من بی تو کجا برم؟خداااااااااااااااااا