تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند - ساعتهای دوری..

الان درست سه روز و نوزده ساعته که صدامو نشنیدی...برای تو که سه چهار ساعت بیشتر فاصله بین تماس های تلفنیت نبود خیلی زیاده نه؟یادته  من ازقبض تلفن ها و قطعی های میان دوره شاکی بودم و تومیگفتی من کمتر از این نمیتونم ,دلم تنگ میشه؟الان فقط میس کال میدی! هر وقت که به گوشیم نگاه میکنم ۵-۴ تا میس کال دارم.انقدر تعدادشون زیاد بود که پروفایل شمارت رو سایلنت کردم که بیشتر از این تابلو نباشم.با هم قرار گذاشتیم که دیگه تماسی نداشته باشیم و تو مثل همیشه سر قولت هستی.ولی مدام میس کال میدی و من هر روز شاید نزدیک سی چهل بار شمارت رو رو گوشیم میبینم وشاید  ده ها برابراین عدد و رقم ها بهت فکر میکنم.برای من و تو با اون همه وابستگی تا اینجاش رکورد باور نکردنیه.شاید چون با منطق و احساس هر دو درکنار هم تصمیم گرفتیم.چون باید ها و نباید ها و ارزش هامون رو زیر پا نگذاشتیم وقول دادیم که هیچ وقت این کار رو نکنیم.چون عهدمون رو با دلهامون بستیم و فراموش نکردیم از کجا شروع کردیم و به کجا رسیدیم.راضی شدیم به رضای خدا و همه چیز رو سپردیم به خودش.شاید سهم من از این جدایی تحمل درد دوری باشه اما تو باید بجنگی.برای داشتن من باید با سرنوشت بجنگی و جلو بری(کاری که من نکردم!!) وبه دوش کشیدن بار درد جدایی که دیگه حالا بهم ثابت شده  تحملش برای تو خیلی سخت تر از منه.هر روز بارها و بارها همه چیز رو تکرار میکنم و در نهایت به این نتیجه میرسم که من هیچ وقت به اندازه تو عاشق نبودم و گذشت نداشتم و شاید حالا دارم به همین جرم به زندگی جواب پس میدم.ولی تو چرا؟این یه بازی دو طرفه است.تویی که از همه چیزت برای عشقت گذشتی و میگذری تو داری تقاص چی رو میدی؟نمیدونم.مخم دیگه کار نمیکنه.فقط دارم سعی میکنم منطقی باشم.تو داری تلاشت رو میکنی.هنوز صدای حرفهای آخرت تو گوشمه..گفتی که هیچ وقت کوتاه نمیای.گفتی که تو مال منی و من نمیگذارم هیچ کس تو رو از من بگیره حتی خودت!همیشه این جذبه و قاطعیت مردونه ات برام شیرین و دوست داشتنی بوده.تو خوب و کاملی.یه پسر مرد صفت ِخوش تیپ و خوش پوش و تحصیلکرده با یه قلب مهربون وآبی.با دو تا چشم مشکی ِپر از عشق که دل من رو میبرد وقتی از ماشین پیاده میشد برای خرید و طبق عادت همیشگیش دستاشو میکرد تو جیبش و با قدم های جنتل و مردونه حرکت میکرد و یه هو وسط راه سرشو برمیگردوند و چشمک یواشکیش رو با اون لبخند دوست داشتنی رو لبش تحویل من میداد. اگر چه قانون این زندگی به من و تو نشون داد  با وجود همه این خوبیها و هزارجور خوبی و برجستگی های ظاهری و موقعیتی و شخصیتی بازهم حاشیه هایی هست که به چشم میاد!!ولی برای من تو همون یکی یه دونه ی دوست داشتنی هستی که بالاخره تونست صاحب قلب من بشه.همونی که  بااحساسش منو به اوج بردو طعم شیرین ترین لذت ها و قشنگترین لحظه ها رو به کام دلم ریخت..همیشه دوست داشتم و خواهم داشت عزیز دوست داشتنی ِمن.

**خیلی چیزها رو باید گفت برای توضیح درست اینکه چی شد و وچطور شد که من و آقا قشنگه این تصمیم رو گرفتیم. شاید درستش این باشه که من این تصمیم رو گرفتم واون برخلاف همیشه که با هر تصمیمی که باعث ذره ای دور شدن ما از هم میشد مخالفت میکرد,فقط و فقط به امید بهتر شدن شرایط برای آینده! موافقت کرد.جزییات زیادی هست  که نمیتونم اینجا بگم.شاید به تدریج در میون حرفها و روزمرگی هام بتونم بهشون اشاره کنم ولی حالا نه.مرسی برای همه توجه ها ومهربونیهاتون.من همتون رو میخونم ولی با حال و حوصله این روزام و این سرعت بالای اینترنت تو ایران نمیتونم کامنت بگذارم.جواب کامنتهاتون رو سعی کردم  تو کامنت دونی بدم.بازم مرسی دوستای گلم**

+ نوشته شده در چهارشنبه ششم خرداد 1388ساعت 23:30 توسط دختری به نام ..خانومی.. |