تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند -
دلم میخواد بنویسم..یه عالمه حرف رو دلم تلنبار شده.یه عالمه حس سر درگم و گیج کننده.اما نمیشه.نمیتونم.دل و دماغشو ندارم.دلش اگه بیاد دماغشم خودم میارم.قول میدم!

پ.ن:مرسی از اون دوست جونای گلی که تو کامنت های خصوصیشون یه عالمه حس خوب بهم دادن.مثل همیشه یادم آوردن که هیچوقت باوجود حضورشون تنها نیستم.یه عالمه دوستتون میدارم از صمیم قلب.

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 22:50 توسط دختری به نام ..خانومی..