تبليغاتX
یاداشتهای دختری که از خاطراتش فرار میکند - شاید آخرین دیدار...

چند روز پیش دیدمش!بعد از هشت روز بیخبری مطلق.هشت روزی که هیچ خبری از هم نداشتیم جز میسکال های گاه وبی گاهی که دلم رو خوش میکرد به اینکه که هنوز هم هست و هنوز هم دوستت دارم هاشو تکرار میکنه. قبل از این دوره ی جدایی  وقتی داشت برام درد دلهای آخرشو میکرد و تعهداتمون  رو مرور میکرد چند تا چیز ازم خواست. یکیش این بود  که یه عروسک پشمالو براش بخرم که مثل هاپوی من بشه یادگار عشق و همدم دلتنگی هاش.با وجود اینکه در عین مردونگی  لوس شدن هاش رو هم زیاد دیده بودم ولی این خواسته اش برم غیر منتظره بود.گرچه یه جورایی حس خوبی بهم میداد.اینکه اونهم یکی رو داشته باشه که همیشه بوی عشقشو بده حالمو بهتر میکرد.براش اینو خریدم.شلوار "سوتی" که با هم از تندیس خریده بودیم هم پیش من جامونده بود.باید یه جوری اینا رو به دستش میرسوندم.زنگ زدم به داداش کوچیکش که خیلی هم دوستش میدارم.با این بهونه که آقا قشنگه این موقع روز تو شرکته و نمیتونم اینا رو بدم دستش خواستم  بدم به اون .خونه نبود گفت دیر تر میرم خونه ولی اگه بخوای کلاسم رو شیفت میدم و الان میام.همینجوری گفتم نه  میدم به خودش.گوشی رو که قطع کردم به سرم زد که  برم جلو شرکت وبگم بیاد اینا رو ازم بگیره.خیلی با خودم کلنجار رفتم.بالا پایین کردم یه حسی منو با تمام وجود میکشوند و یه نیرویی میگفت نه.ولی بالاخره  چون قدرت اون حس خیلی بیشتر بود موفق شد و من نیم ساعت بعد جلو در  شرکت بودم.اس ام اس زدم براش بیا پایین وسایلتو بگیر. خیلی خسته بودم ،سرمو گذاشتم رو فرمون.2 دقیقه نشد دیدم یکی داره میزنه به شیشه.سرمو که بلند کردم دیدم هاج و واج داره نگام میکنه.درو باز کرد .مثل همیشه دست دادیم.سلام کرد.به محض اینکه نشست کنارم گفت عینکت رو بردار چشاتو ببینم. زل زده بود تو چشام  و تو سکوت نگام میکرد.چشاش برق میزد و هر لحظه برق چشاش بیشتر میشد  نگاهش تو نگاهم گره خورده بود و پلک نمیزد.با اولین پلک  یه قطره  اشک از گوشه چشاش ریخت پایین.بغض داشت خفم میکرد  ولی لبخند میزدم.از این لبخندای احمقانه که توش با تمام وجود میخوای سعی به تظاهر برای خوب بودن کنی ولی نمیتونی.پرسید خوبی؟با لبخند سرمو تکون دادم.اونم لبخند زد ولی تو بغض صداش نشونی از لبخند نبود.دیگه نتونستم تحمل کنم.سرمو گردوندم سمت شیشه نمیدونم چرا نمیخواستم اشکامو ببینیه.آروم گفت سرتو برگردون خوب ببینمت .بچه منو کجا برده بودی؟باز با لبخند نگاش کردم گفتم وسایلتو آوردم برشون دار بریم.دستامو محکم گرفت تو دستاشو گفت اگه نرم از ماشینت بیرونم میکنی؟این دومین بار بود که حس کردم دستاش سرد تر از دستای منه.همیشه اون داغ ِداغ بود و دستای من سرد.دفعه قبل یادمه درست کنارم رو همون صندلی برای اولین بار اشکاشو دیدم و لمس کردم و اینبار هم...دستمو  برد بالا گذاشت رو لبش .بوسید و آروم گفت  دوستت دارم.نمیتونم توصیف کنم تو اون لحظه چه حسی داشتم.انگار قلبم تو سینه جا نمیشد.انگار ته دنیا بود یه حسی که دلم میخواست همونجا تو همون لحظه تموم بشم.نمیتونستم تو چشاش نگاه کنم سرمو انداختم پایین و گفتم منم!اصلا حال خودمو نمیفهمیدم .مات و مبهوت بودم. با اون لبخند مزحک  نگاش میکردم و مدام تکرار میکردم که بریم.و اون انگار که هیچ صدایی نمیشنوه با ولع سرتا پامو بر انداز میکرد و هیچی نمیگفت.داشتم دیوونه میشدم.حس اینکه این موجود دوست داشتنی که با تمام وجود میپرستمش الان پیشمه ولی معلوم نیست دفعه بعدی که میبینمش کی باشه داغونم میکرد.مثل دیوونه ها میخواستم فرار کنم از اون لحظه، از اون حس. از سنگینی اونهمه نگاه.باز تکرار کردم  بریم من نهار نخوردم.گشنمه.مسخره ترین دلیلی که ممکن بود ولی مطمئن بودم که خیلی زود جواب میده.گفت بچمو چرا تا این موقع گرسنه نگه داشتی ؟بریم با هم یه چیزی بخوریم؟گفتم نه!با یه نگاه مظلوم گفت فقط همین دفعه قول میدم پسرخوبی باشم.خندیدم گفتم تو همیشه پسر خوبی بودی ولی ما به هم قول دادیم. مگه نه؟آروم گفت خب!دستشو برد سمت دستگیره ماشین که در رو بازکنه یه هو روشو برگردوند موبایلشو گرفت سمت من و کلیک!عکاسی از من با اون حال و روز و قیافه دیدنیم.گفتم بده ببینم چی کار کردی یه هو،اَه چقدر زشت افتادم!دستشو گذاشت رو لبم گفت به بچه من دیگه توهین نکن خیلی هم خوشگله.و درو باز کرد رفت پایین .قبل از بستن در باز دستمو بوسید محکم تو دستاش فشار داد و گفت مراقب دخترم باش.سرمو به علامت تایید تکون دادم .درو بست و پا رو گذشتم رو گاز .از تو آینه ماشین میدیدمش که از پشت به ماشین خیره بود و اشکهای من که بی امون میریخت پایین.اون ایستاده بود و من هر لحظه ازش دورتر میشدم .همیشه از این فاصله لعنتی بدم میومده. کاش میتونستم همه فاصله هارو از بین ببرم .کاش میتونستم همونجا تا ابد کنارش بمونم کاش...

                                            

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت 12:24 توسط دختری به نام ..خانومی.. |