از همون چهار سال پیش که اومد..از همون غربت نزدیک..از همون روزی که بروبچه های غربت عکسشو که تو یکی از برگهای روزنامه چاپ شده بود نگاه میکردن و میخندیدن..ازهمون لحظه که فهمیدن این پرزیدنت مملکت منه و یواشکی لباشونو جمع کردن که به من بر نخوره..روزشماری میکردم برای چهار سال بعد..وامروز چهارسال بعد شده ...اما دیگه منتظر نیستم..منتظر هیچ چهار سال بعد دیگه ای نیستم..شناسنامه من سه روز پیش آخرین مهری رو که از رنگ دروغ بود به خودش دید..انگار سرزمین من هنوز هم بشکه های نفت زیادی برای به آتیش کشیدن داره..جوونهای زیادی برای تباه شدن و خیل ساده لوح های بی فکری که شادمان از افزایش حقوق هاشون باشن وکورباشن و تورم روز به روزشون رو نبینن..حالم به هم میخوره از سراشیبی بدبختی که داریم سر میخوریم توشو یه سری از سر سره بازی لذت میبرن و سرخوشن.هر روز مطمئن ترمیشم که اینجا جایی برای من نیست.همین روزها کوله بار سفرم رو خواهم بست..آره دارم فرار میکنم!