این روزا از حال و هوای خودم اومدم بیرون! اگر چه کلا دل و دماغ درست و حسابی نداشتم اما حال و احوال این روزای مملکتم بدجوری دمق ترم کرده.نمیدونم چیه این غریزه ملی که اینطوری با همه احساسات آدم بازی میکنه.یه جورایی وقتی اسم وطن به میون میاد میخوای همه جونتو فدا کنی ولی خدشه دار شدن نامشو نبینی...حس و حال بدیه دیدن احوالات وطن تو این روزا...داره با حیثیتمون ،با داشته هامون ،با ارزشامون بازی میشه.ما داریم تقاص چیو پس میدیم؟به قول خودشون اون حماسه ملی رو؟اون جمعه ای رو که پیر و جوون ساعتها ایستادن و صبر کردن تا یه اسم رو یه کاغذ بنویسن و تو صندوقی بیاندازن که شاید هیچ وقت باز نشد و هیچ کس رنگ خستگی و ناتوانی دستهایی رو که قلم زده بود ندید!داره چی به سرمون میاد؟جوونهامون رو به باد کتک میگیرن و آرزوهای دل یه مادر رو تو روزی که به اسمش ثبت شده خیلی راحت پرپر میکنن..ما داریم کجا میریم؟خسته ام..از اینهمه دروغ ،از اینهمه ستم ،از اینهمه بی عدالتی..این آقا که منجی عدالته برای بشریت میون قتل عام جوونای مملکتش کجا سیر میکنه؟سفر خوش بگذره..سلام مارو هم به دنیا برسونین اینجا ملالی نیست جز دوری شما...از این چهارده ملیون(البته به گفته شما)هنوز کسانی زنده موندن..این خس و خاشاک هنوز توخیابونها راه میرن و حضورتون رو قبول ندارن.چندتا مخالف دیگه مونده که محکوم به مرگن؟
![]()