جمعه خسته و تنهای من..آخرین جمعه ی بهار امسال!چقدر تلخ و خسته است!دارم سعی میکنم موج منفی رو از خودم دور کنم.دارم سعی میکنم به آینده و فردا امیدوار باشم.دارم سعی میکنم سبز بودن بهار رو تو آخرین جمعش به خاطر بسپارم...یکشنبه امتحان آخر بخش اطفال رو دارم ولی تو این هفته اخیر هیچ درس نخوندم.امروز هم همه تلاشم برای درس خوندن و متمرکز کردن افکارم بی نتیجه بود.فکرم در پروازه!روی خاک ایران. وطن!با اینکه اینروزها بیشتر از هر وقت دیگه ای مطمئن شدم که نمیخوام اینجا بمونم اما نمیتونم از ایران و ایرانی بودنم دل بکنم.من همیشه عاشق خاک وطنم بودم اگرچه بارها تو همین خاک از هموطن هام و به خاطر خیلی بی عدالتی ها آزار دیدم.اما همیشه و همیشه با شنیدن اسم ایران تمام بدنم لرزید.تو هر گوشه از خاک غربت که اسم ایران اومد اشک تو چشام حلقه زد و بغض تاسف رو فروخوردم.کاش اینجا..وطنم..همونجوری بود که لیاقتش رو داره.مدام اخبار رو تو نت پیگیری میکنم وخیلی از خبرها از گوشه و کنار به گوشم میرسه و آتیش خشم و نفرت درونیم رو بیشتر میکنه.هیچ وقت تو زندگیم از هیچ کس متنفر نبودم اما نمیدونم چرا از همون چهار سال پیش پرزیدنت مملکتم برام پر از موج منفی بوده واینروزها دیگه شنیدن اسمش هم حالم رو بد میکنه...خیلی وقته که هیچ خبری از آقا قشنگه ندارم.هنوز هم همون میسکالهای مداومی که پر از موج بیخبریه!نمیدونم اون الان تو چه حالیه.تو شناسنامه اش هیچ وقت مهری نخورده بود.اونقدر از همه چیز این مملکت مایوس بود که میگفت هیچ وقت این آدما برام ارزش وقت گذاشتن و رفتن پای صندوق رو ندارن اما اینبار فرق میکرد.برای اون هم حتما فرق میکرد..کاش بود و مثل همیشه دریای نا آروم دل منو همراهی میکرد.دلم یه سنگ صبور میخواد که براش حرف بزنم..از اینهمه بی عدالتی شکوه کنم.فریاد های دلمو بیرون بریزم..یه عالمه بغض فرو خورده تو این روزا به دلم چنگ انداخته..من دلم داره میسوزه .داره آتیش میگیره..خفته در خوناب غم وطنم!