وقتی مینویسم انگار یه قسمت از فشار روانی رو که روحم داره تحمل میکنه بر میدارم.انگار که تقسیم میکنم درد دلهامو ,انگار کسی هست که میفهمه.میتونه درک کنه من رو.خود واقعیم رو.احساس درونی رو که از عمق قلبم بلند میشه و میفهمه.من رو میفهمه و این ناخود اگاه بهم حس خوب میده.خیلی بده که حس کنی اونقدر تنهایی که هیچ کس نمیتونه درک کنی کی هستی کجای این دنیا داری سیر میکنی و تو دلت چی میگذره.اینجا شاید من بی نقاب ایستادم و از خودم حرف میزنم.اینجا از صورتک های بی معنی لبخند و تظاهر برای پنهان کردن درونیاتم خبری نیست.چقدر خوبه که اینجا رو دارم.حتی اگر در واقع هیچ کس اینو ندونه..هیچ کس نفهمه و سطر به سطر این جملات که از من میگه برای کسی معنی نداشته باشه اما ته دلم خوشحاله...برای حضور تو .تویی که میای و من رو میخونی شاید لبخند میزنی.شاید متاثر میشی و شاید هم بی تفاوت این پیج رو میبندی و میری سراغ پیج بعدی که رو صفحه دسکتاپت مینیمایز شده!اینجا من حضور دارم.یه دختر بیست و چهار ساله که سال اخر درس خوندن تو رشته مورد علاقش رو میگذرونه.پزشکی!رشته ای که براش اولین و آخرین بود و از وقتی خودش رو شناخت همیشه تو رویاهاش خودشو تو یه روپوش سفید با یه گوشی مشکی و براق دور گردنش و یه لبخند مهربون بالای سر یه دختر کوچولوی بد حال دید و امروز چند قدم بیشتر با رویاش فاصله نداره اما دنیای امروز براش خیلی بزرگتر از اون بیمارستان کوچیکیه که هر از گاهی از بلند گوش صدای پیج کردن اسمش بلند میشه.دنیای امروز قد درد دلهای مادر اون دختر قد غصه های ریز و درشت خودش ..قد دلتنگیهای شبونش.قد لحظه های دردناک جداییش.قد کیلومتر ها فاصله بزرگ شده!تو دنیای امروزش باید انتخاب کنه.نه فقط آرزو کردن کافی نیست.رویا هاش رو باید با مداد عقل رنگ بزنه باید با دستهای خودش نقاشی های رنگی خاطراتش رو خط خطی کنه, بعد سعی کنه دفتر نقاشیش رو یه گوشه ای قایم کنه تا کسی نقاشی های خط خوردشو نبینه وشبها آروم و بی صدا برای خط خوردن نقاشی هایی که با یه دنیا عشق کشیده شده گریه کنه.ولی باز صبح که بیدار شد به آفتاب سلام کنه .نقاب لبخند به صورتش بزنه و پیش به سوی اون تصویر رویای کودکی...پزشک خندون!ولی این روزا نمیتونم انکار کنم که یه بخش از وجودم رو گم کردم.یه بخش از وجودم که رنگ احساس بود و با تمام وجود سعی میکنم که نرم دنبالشو هیچ جایی پیداش نکنم.دارم خودمو میزنم به اون راه.اینو خیلی خوب درک میکنم ولی با اینکه سر خودم رو کلاه بگذارم هیچ مشکلی ندارم.چقدر خوبه که اینجا رو دارم که برای خودم و تویی که منو میخونی بنویسم که دارم چی کار میکنم.بگذار فردا که خودمو خوندم بدونم که میدونستم دارم چی کار میکنم!رنگ فردا چه رنگیه؟رنگ همون روپوش سفید که هنوز هم مهمترین رویای زندگیمه یا قرمزه رنگ احساس همون رنگی که اون خیلی دوستش میداشت , یا یاسی ..رنگ شیرین دفتر نقاشی خط خورده ی من؟!بگذار خومو بسپارم به دستهای زمان بگذار تو آغوش بیخیالی رها بشم حتی اگر به قیمت فراموش کردن جای قایم کردن اون دفتر نقاشی دوست داشتنی تموم بشه..